پارت ۱۱
سئول.بارانی 𝒑𝒂𝒓𝒕11
تفریحمون رو کردیم
ساعت 10 شب شد که من خوابم میومد
+کوک
_بله
+میشه بریم خوابم میاد
_باشه
بلند شدیم و با همه خدافظی کردیم و میرا رو رسوندیم خونش و رفتیم خونه ی خودمون
سرم رو روی شیشه ی ماشین گذاشتم و خوابیدم
کوک
رسیدیم خونه
_رسیدیم
بهش نگاه کردم دیدم خوابه
کمر بندش رو باز کردم و پیاده شدم و رفتم براید بغلش کردم و در رو بستم و رفتیم داخل
مامان و بابا روی کاناپه نشسته بودن و داشتن فیلم گوش می دادن
م: سلام پسرم
پ: خوش اومدین
_ممنون، ات رو می برم داخل اتاقش
م: باشه پسرم
ات رو بردم طبقه ی بالا و بردمش توی اتاقش و گذاشتمش روی تخت و پتو رو روش انداختم که...
نگاهش کردم
نور ماه روی صورتش افتاده بود
خیلی کیوت خوابیده بود
دلم براش رفت
نمیدونم چم شد اون لحظه
حس عجیبی بدنم رو به لرزه در اورد
حسی که تا حالا تجربه نکردم
صورتم رو نزدیک صورتش کردم و دستم روی توی موهاش فرو بردم و موهاش رو کنار زدم
و بدون وقفه ای از اتاق زدم بیرون و رفتم توی اتاقم و به اون کاری که کردم فکر کردم .
لباس خوابم رو پوشیدم و خوابیدم
"فردا صبح"
ات
بیدار شدم و به دیشب فکر کردم
جوری گیج بودم که یادم نمیاد چطوری اومدم
لباسام رو عوض کرد و لباس راحتی پوشیدم
و رفتم دستشویی و کارای لازم رو انجام دادم و رفتم پایین برای صبحانه
کوک
هر کاری کردم نتونستم بخوابم زیر چشمام گود افتاده بود
رفتم دستشویی و کارام رو انجام دادم و رفتم پایین که ات رو سر میز دیدم
پ: بچه ها باید یه چیزی بهتون بگم پس بشینید
+و_(حرفش رو با دیدن پدر قطع کرد) چشم
پ: من و مادرت بریم سفر کاری
پس شما اینجا می مونید
+واتتتتتت عمراااا
م: دخترم چاره ای نداری
_مشکلی ندارم
با دهن پر جوابش رو دادم
+یعنی چی مشکل نداری، باید مشکل داشته باشی میام می زنمت اش.غال
_اروم بگیر وحشی
+وحشی اسمته عو.ضی
م: عه دخترم با برادرت درست صحبت کن
+مامان من نمی تونم چند روز رو با این بگذرونم
پ: راستی دو هفته نیستیم
+دو هفتههههههه 17روز میشه پدر من نمی تونم با این سر کنم
من الان بهش گفتم پدر؟؟؟؟
الان با این حرفم چه فکری می کنه یا خدااا؟؟
پ: سعی می کنیم زود تر بیایم ولی قول نمی دیم شاید هم بیشتر شد
+اوفففف باشه ولی گفته باشم جنازه ی کوک رو وسط خونه می بینید
مامان و بابا و کوک زدن زیر خنده
+کوف.ت بخندین،اصن قهرمممممم
من چرا اینجوری می کنم
چند روزه خیلی لوس شدم
+کی میرین
پ: امشب
+شبببب بابا چرا انقدر زود
م: شرکت داره ورشکست میشه و مجبوریم زود بریم
+کجا میرین،تو کره می مونید دیگه؟؟؟
م: نه دخترم،باید بریم امریکا
+کوک تو یه چیزی بگوووو
_چی بگم؟!
+خدا بگم چیکارت کنه، اصن باشه بابا قبول برین و برگردین این بحثو ادامه ندیم بهتره تا به جاهای باریک نکشید
خواستید برین صدام کنید
ات
از سر میز بلند شد و رفتم توی اتاق و هندزفری هامو گذاشتم و یه اهنگ گوش دادم و سرم رو کردم تو گوشی...
#فیک
#سئول_بارانی
..........................
ایششششش دستم درد گرفت چرا یه لایک نمیکنید؟؟؟اگه حمایت نکنید شرط میزارم .🥸
تفریحمون رو کردیم
ساعت 10 شب شد که من خوابم میومد
+کوک
_بله
+میشه بریم خوابم میاد
_باشه
بلند شدیم و با همه خدافظی کردیم و میرا رو رسوندیم خونش و رفتیم خونه ی خودمون
سرم رو روی شیشه ی ماشین گذاشتم و خوابیدم
کوک
رسیدیم خونه
_رسیدیم
بهش نگاه کردم دیدم خوابه
کمر بندش رو باز کردم و پیاده شدم و رفتم براید بغلش کردم و در رو بستم و رفتیم داخل
مامان و بابا روی کاناپه نشسته بودن و داشتن فیلم گوش می دادن
م: سلام پسرم
پ: خوش اومدین
_ممنون، ات رو می برم داخل اتاقش
م: باشه پسرم
ات رو بردم طبقه ی بالا و بردمش توی اتاقش و گذاشتمش روی تخت و پتو رو روش انداختم که...
نگاهش کردم
نور ماه روی صورتش افتاده بود
خیلی کیوت خوابیده بود
دلم براش رفت
نمیدونم چم شد اون لحظه
حس عجیبی بدنم رو به لرزه در اورد
حسی که تا حالا تجربه نکردم
صورتم رو نزدیک صورتش کردم و دستم روی توی موهاش فرو بردم و موهاش رو کنار زدم
و بدون وقفه ای از اتاق زدم بیرون و رفتم توی اتاقم و به اون کاری که کردم فکر کردم .
لباس خوابم رو پوشیدم و خوابیدم
"فردا صبح"
ات
بیدار شدم و به دیشب فکر کردم
جوری گیج بودم که یادم نمیاد چطوری اومدم
لباسام رو عوض کرد و لباس راحتی پوشیدم
و رفتم دستشویی و کارای لازم رو انجام دادم و رفتم پایین برای صبحانه
کوک
هر کاری کردم نتونستم بخوابم زیر چشمام گود افتاده بود
رفتم دستشویی و کارام رو انجام دادم و رفتم پایین که ات رو سر میز دیدم
پ: بچه ها باید یه چیزی بهتون بگم پس بشینید
+و_(حرفش رو با دیدن پدر قطع کرد) چشم
پ: من و مادرت بریم سفر کاری
پس شما اینجا می مونید
+واتتتتتت عمراااا
م: دخترم چاره ای نداری
_مشکلی ندارم
با دهن پر جوابش رو دادم
+یعنی چی مشکل نداری، باید مشکل داشته باشی میام می زنمت اش.غال
_اروم بگیر وحشی
+وحشی اسمته عو.ضی
م: عه دخترم با برادرت درست صحبت کن
+مامان من نمی تونم چند روز رو با این بگذرونم
پ: راستی دو هفته نیستیم
+دو هفتههههههه 17روز میشه پدر من نمی تونم با این سر کنم
من الان بهش گفتم پدر؟؟؟؟
الان با این حرفم چه فکری می کنه یا خدااا؟؟
پ: سعی می کنیم زود تر بیایم ولی قول نمی دیم شاید هم بیشتر شد
+اوفففف باشه ولی گفته باشم جنازه ی کوک رو وسط خونه می بینید
مامان و بابا و کوک زدن زیر خنده
+کوف.ت بخندین،اصن قهرمممممم
من چرا اینجوری می کنم
چند روزه خیلی لوس شدم
+کی میرین
پ: امشب
+شبببب بابا چرا انقدر زود
م: شرکت داره ورشکست میشه و مجبوریم زود بریم
+کجا میرین،تو کره می مونید دیگه؟؟؟
م: نه دخترم،باید بریم امریکا
+کوک تو یه چیزی بگوووو
_چی بگم؟!
+خدا بگم چیکارت کنه، اصن باشه بابا قبول برین و برگردین این بحثو ادامه ندیم بهتره تا به جاهای باریک نکشید
خواستید برین صدام کنید
ات
از سر میز بلند شد و رفتم توی اتاق و هندزفری هامو گذاشتم و یه اهنگ گوش دادم و سرم رو کردم تو گوشی...
#فیک
#سئول_بارانی
..........................
ایششششش دستم درد گرفت چرا یه لایک نمیکنید؟؟؟اگه حمایت نکنید شرط میزارم .🥸
- ۶۶.۳k
- ۱۱ اسفند ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط