morning bitter
port 3
ویو جویونگ :
هنوز باران میبارید مامان غش کرده بود و هه جون دنبال کار های مامان بود همه چی درهم بر هم بود مراسم تشییع پدر فردا بود و اون _وو هم در گیر کار های شهرداری پدر و من هنوز توی ی شوک عظیم فرو رفتم بابا توی آخر عمرش چیز هوایی رو به من گفت که من رو توی ی شوک قرار داد و یونگی هم آیین رو برد کجاش رو نمیدونم ولی کار درستی کرد اون بدون بابا زنده نمی مونه .
ویو یونگی : نمیتونستم بزارم آیین پیش بابا بمونه پس بدونه فکر بغلش کردم و از بیمارستان بیرون رفتیم آروم و بی صدا توی بغلم گریه میکرد بهش گفتم:
یونگی :میایی بریم کافه کیک بخوریم؟
آیین: باشه ولی بابا چی میشه؟؟
یونگی : بابا میمونه توی بیمارستان بیاما بریم باشه ؟؟
آیین : باش
پیاده رفتن به نزدیک ترین کافه یونگی نمیدونست چطور به آیین توضیح بده که بابا مرده از طرفی آیین خیلی به پدرش وابسته بود در همین فکر ها بود که صدای آیین رشته افکارش رو پاره کرد
آیین : چه خوشگله ،فکرکنم رسیدیم؟؟
یونگی : اره ،بریم تو
«رفتن تو و گارسون لیست رو بهشون داد »
یونگی : عسل داداشی چی میخوره ؟
آیین :خب ی دونه کیک توت فرنگی بای شیک توت فرنگی و شیر کاکائو توچی میخوری ؟
یونگی : خب من هم یه قهوه تلخ میخورم .
آیین : بای کیک شکلاتی
«یونگی سفارش داد »
آیین: داداشی تو میدونی بابا کجا رفته ؟؟
یونگی : نمیدونم
آیین : خب لاعقل نمیدونی کی برمیگرده؟؟
یونگی : نمیدونم
آیین : پس تو چی میدونی ؟؟
یونگی : هیچی نمیدونم
و هردو خندیدن ولی این خنده ها قرار نیست خیلی طولانی باشه چون قرار سیلی از حقیقت کل خانواده رو فرا بگیره چرا ؟؟ چون سد یا همون {مین دوجین }دیگه وجود ندارد .
_°_°_°_°_°_°_°_°_°_°_°_°_°_°_°_°_°_°_°_°
سلام ...🎀
امیدوارم که از داستان خوشتون آمده باشه
❤️🎀❤️🎀❤️🎀❤️🎀❤️🎀❤️🎀❤️
ویو جویونگ :
هنوز باران میبارید مامان غش کرده بود و هه جون دنبال کار های مامان بود همه چی درهم بر هم بود مراسم تشییع پدر فردا بود و اون _وو هم در گیر کار های شهرداری پدر و من هنوز توی ی شوک عظیم فرو رفتم بابا توی آخر عمرش چیز هوایی رو به من گفت که من رو توی ی شوک قرار داد و یونگی هم آیین رو برد کجاش رو نمیدونم ولی کار درستی کرد اون بدون بابا زنده نمی مونه .
ویو یونگی : نمیتونستم بزارم آیین پیش بابا بمونه پس بدونه فکر بغلش کردم و از بیمارستان بیرون رفتیم آروم و بی صدا توی بغلم گریه میکرد بهش گفتم:
یونگی :میایی بریم کافه کیک بخوریم؟
آیین: باشه ولی بابا چی میشه؟؟
یونگی : بابا میمونه توی بیمارستان بیاما بریم باشه ؟؟
آیین : باش
پیاده رفتن به نزدیک ترین کافه یونگی نمیدونست چطور به آیین توضیح بده که بابا مرده از طرفی آیین خیلی به پدرش وابسته بود در همین فکر ها بود که صدای آیین رشته افکارش رو پاره کرد
آیین : چه خوشگله ،فکرکنم رسیدیم؟؟
یونگی : اره ،بریم تو
«رفتن تو و گارسون لیست رو بهشون داد »
یونگی : عسل داداشی چی میخوره ؟
آیین :خب ی دونه کیک توت فرنگی بای شیک توت فرنگی و شیر کاکائو توچی میخوری ؟
یونگی : خب من هم یه قهوه تلخ میخورم .
آیین : بای کیک شکلاتی
«یونگی سفارش داد »
آیین: داداشی تو میدونی بابا کجا رفته ؟؟
یونگی : نمیدونم
آیین : خب لاعقل نمیدونی کی برمیگرده؟؟
یونگی : نمیدونم
آیین : پس تو چی میدونی ؟؟
یونگی : هیچی نمیدونم
و هردو خندیدن ولی این خنده ها قرار نیست خیلی طولانی باشه چون قرار سیلی از حقیقت کل خانواده رو فرا بگیره چرا ؟؟ چون سد یا همون {مین دوجین }دیگه وجود ندارد .
_°_°_°_°_°_°_°_°_°_°_°_°_°_°_°_°_°_°_°_°
سلام ...🎀
امیدوارم که از داستان خوشتون آمده باشه
❤️🎀❤️🎀❤️🎀❤️🎀❤️🎀❤️🎀❤️
- ۳.۸k
- ۲۴ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط