{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

«فصل۲ The magic of lov »

«فصل۲ The magic of lov »
part ۱۸۲

بعد از دیشب و اون مستي و بعد نرم شدنش قدرت و توان

جديدي تو خودم حس میکردم..

پرانرژي و شاد تاکسي گرفتم و رفتم شرکت.

هنوز نیومده بود.

پشت میزم نشستم و مشغول کارم شدم.. جدي وارد شد.

با لبخند بلند شدم و گفتم: سلام.. جدي گفت:سلام..

و رفت تو اتاقش.

مشغول کارهاي معمول بودیم که صداي خنده دختري رو

شنیدم. سر بلند کردم.

یه دخترجووون با موهاي آزاد مشکي و دوبنده قرمز که بازوي پسري بور و چشم سبز رو گرفته بود و به میزم

نزدیک میشدن.

دختر لبخند گشادي روي لب داشت و پسره دست تو جیب

عاشقونه نگاش میکرد.

نشناخته په حسي خيلي خوبي بهم دادن..

یه عشق گرم بینشون موج میزد که به وضوح میدیدمش و

تو هاله جفتشون نمایان بود.

اومدن جلوي ميز من.. دختره با لبخند شيريني گفت: سلام.. ما با آقاي هریسون کار

داشتیم.

به نظر نمیومد قضيه كاري باشه.. بي اختیار از لبخند دختره لبخند زدم و گفتم:سلام وقت قبلي داشتين؟ دختره نه در واقع.. پسره تند گفت:ما از دوستاي قديميشيم..اگه بگین"مارتین" و" "لورا" اومدن میشناسه.. گوشي تلفن رو برداشتم که دختره با ذوق گفت:شما کارمند جديدي؟ لبخند زدم و گفتم: متاسفانه دستیارشم.. نرم خندیدو مهربون دستش رو سمتم گرفت و گفت: من لورام..و اینم نامزدم مارتین.. با لبخند بلند شدم و دستش رو گرفتم و دهن باز کردم که لحظه در اتاق تهیونگ باز شد و اومد بیرون. همون با دیدن مارتین و لورا صورتشو تو هم کشید و گفت:واااي.. لورا بلند خندید و گفت: گیرت انداختیم. مارتین رفت کنارش و محکم بازوشو گرفت و گفت:دیگه راه فرار نداري.. تهیونگ کلافه نفس عمیق کشید و چشماشو بست. لورا رفت سمتش و دست به کمر زد و گفت:فك كردي ميتوني ما رو بپیچوني و نياي؟ تهیونگ کلافه گفت کار دارم بچه هاا... مارتین خشن گفت این همه ساله ندیدیمت مدام کار..بسه..نمیمیري که..دوساعت بیا بعد برو سرکارت.. زیر لب گفتم میمیره لورا برگشت سمتم و خندید. انگار شنیده بود. اومد جلو و بغلم کرد و با ذوق گفت تو یه حس خوبي بهم ميدي.. نرم خندیدم و گفتم تو هم همین طور.. خودشو عقب کشید و به تهیونگ با اشتیاق گفت:کارمندت
دیدگاه ها (۵)

❤️‍🔥╣⁠[⁠No touching فصل ۲]⁠╠⁠❤️‍🔥⁦(⁠。⁠♡⁠part 222♡⁠。⁠)⁩لبخند ...

اولین درخواستیمممم😭🫐💗تالار بزرگ شلوغ‌تر از همیشه بودصدای خند...

❤️‍🔥╣⁠[⁠No touching فصل ۲]⁠╠⁠❤️‍🔥⁦(⁠。⁠♡⁠part 198♡⁠。⁠)⁩تو دهن...

دیو و دلبر پارت 1_مامان فقط امشبه ساعت ۱۰ میرم قول میدم ساعت...

★دستبند ما؟!...p²پدرم بعد مکثی لبخند زد و گفت:"پس جواب بده ع...

🖤 غریبه‌ای که حس آشنایی داشت پارت ۸ | «یک نقشه‌ی خیلی بد» 😂 ...

پارت ۱ساعت ۶ و ۴۵ دقیقه صبح_جونگکوک:با صدای الارم از خواب بل...

خواهر ته رو لورا مینویسم لورا: خوبییییییون: تو اینجا چیکار م...

عشق پنهان در جادویی تاریک پارت ۲پرتش کردم سمت هیولا و رفتم س...

«قهوه تلخ، لبخند شیرین»پارت ۳یه روز با یه دوست پسر هم‌کلاسی ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط