تابع قوانین جمهوری اسلامی
تابع قوانین جمهوری اسلامی
& هیون ، دروغ نگو ، تو از اولم گفتی عاشقشی ، این رسم عاشقیه ؟ تو آدمی ؟
_ فلیکس ، فقط نمیدونم چطوری باید بهش ابرازش کنم همین...
& تو سرش هوو آوردی ، میفهمی؟ میدونی چقدر قراره زجر بکشه ؟ تو خودت حاظری توی اون خونه توی اون اتاقی که شاهد رابطه هاتون بوده با یه مرد دیگه بهت خیانت کنه ؟
_ مثال نزن فلیکس خون چشمامو میگیره
& میبینی ؟ حتی نمیتونی بهش فکر کنی ، بعد به ببین خواهر من چی میکشه ؟
سر پایین کردم و رفتم داخل اتاق و یونارو دیدم که روی خودش پتو کشیده و خوابه ، لباسمو دراوردم و با بالاتنه ی لخت ( عادتشه پسرم 😌) رفتم روی تخت و دستامو دور کمرش حلقه کردم که احساس کردم صدای هق هقش اومد، دستامو از دور کمرش برداشتم و شونشو گرفتم و بوسه ای روی گونه ی خیسش گذاشتم
_چیشده ؟ چرا گریه میکنی عزیزم ؟
+چرا...چرا....بهش نگفتی...من قرص...میخوردم؟
_ بسه ، یاداوریش نکن ، همینطوریشم بخاطرش عصبی هستم
+ تو بچه میخوای ؟
_ اره....
+اما من نمیتونم ،من خودم هنوز بچه ام ، چرا درکم نمیکنی ؟تو...تو یازده سال از من بزرگتری هیون...
_ صبر میکنم ۱۹ سالت شه ، فقط یه سال یونا ، یه سال بهت وقت میدم...
+ اما....
_ اما نداره ، راستش خودمم داشتم به همین فکر میکردم ، تو بیشتر مثل دخترمی تا زنم نه بخاطر اختلاف سنیمون ، بخاطر رفتاراته
+ بنظرت رفتارام بچگونن ؟
_ اره ، بچگانه و رومخ ، سوالاتتم احمقانن ، تنها چیزیت که مثل ادمه ، بدن و چهرته
+ خیلی سنگدلی ، همیشه دلت میخواد ازم ایراد بگیری، منو بگو که فکر میکردم ترس از دست دادنمو داری ، اما اینطور نبود ، فقط میخواستی دلمو به دست بیاری که باهات به اون جهنم برگردم ، البته وقتیم برگردم اون زنو عقد میکنی و ۲۴ ساعته پیش اونی، وقتیم ازت حامله شد منو ول میکنی ، خوب پیشبینی کردم ؟
_ اینطور نیست یونا ، فقط....
+ فقط چی هیون؟ اینکه واقعیت رو میگم عصبانیت میکنه ؟ از دلت در بیارم عزیزم ؟
_ یونا ، چرا اینطوری رفتار میکنی ها ؟
+ خوب فکر نمیکنی بخاطر اینه که تو ضره ای بهم توجه نمیکنی ؟
_توجه نمیکنم ؟ منکه...
+ هیون تو ضره ای نسبت به من احساس نشون نمیدی ، تو ضره ای محبت به من نمیکنی، وقتی رفتارتو با اون دختر میبینم حسادت میکنم ، چون اون خانوداش پشتشن ، بزور وادار به ازدواج نشده ، و بیشتر از همه ، رفتارت باهاش ، تو همین روز اولی که اومده بود به همه ی خدمتکارا و خانوم بزرگ گفتی اونم زن توئه نباید بهش حرفی بزنن ، اما من چی ؟ من که شب اول ازدواج تا سرحد مرگ زدیم و چند روز بعدشم با بی رحمی دخترونگیمو ازم گرفتی ، هیچ به من فکر کردی ؟
اشک هام شدت گرفتن و محکم روی قفسه سینه ام کوبیدم و ادامه دادم:
+این قلب لعنتی برات مهم بود؟ این قلب اسیب دیده برات مهم بود ؟....
& هیون ، دروغ نگو ، تو از اولم گفتی عاشقشی ، این رسم عاشقیه ؟ تو آدمی ؟
_ فلیکس ، فقط نمیدونم چطوری باید بهش ابرازش کنم همین...
& تو سرش هوو آوردی ، میفهمی؟ میدونی چقدر قراره زجر بکشه ؟ تو خودت حاظری توی اون خونه توی اون اتاقی که شاهد رابطه هاتون بوده با یه مرد دیگه بهت خیانت کنه ؟
_ مثال نزن فلیکس خون چشمامو میگیره
& میبینی ؟ حتی نمیتونی بهش فکر کنی ، بعد به ببین خواهر من چی میکشه ؟
سر پایین کردم و رفتم داخل اتاق و یونارو دیدم که روی خودش پتو کشیده و خوابه ، لباسمو دراوردم و با بالاتنه ی لخت ( عادتشه پسرم 😌) رفتم روی تخت و دستامو دور کمرش حلقه کردم که احساس کردم صدای هق هقش اومد، دستامو از دور کمرش برداشتم و شونشو گرفتم و بوسه ای روی گونه ی خیسش گذاشتم
_چیشده ؟ چرا گریه میکنی عزیزم ؟
+چرا...چرا....بهش نگفتی...من قرص...میخوردم؟
_ بسه ، یاداوریش نکن ، همینطوریشم بخاطرش عصبی هستم
+ تو بچه میخوای ؟
_ اره....
+اما من نمیتونم ،من خودم هنوز بچه ام ، چرا درکم نمیکنی ؟تو...تو یازده سال از من بزرگتری هیون...
_ صبر میکنم ۱۹ سالت شه ، فقط یه سال یونا ، یه سال بهت وقت میدم...
+ اما....
_ اما نداره ، راستش خودمم داشتم به همین فکر میکردم ، تو بیشتر مثل دخترمی تا زنم نه بخاطر اختلاف سنیمون ، بخاطر رفتاراته
+ بنظرت رفتارام بچگونن ؟
_ اره ، بچگانه و رومخ ، سوالاتتم احمقانن ، تنها چیزیت که مثل ادمه ، بدن و چهرته
+ خیلی سنگدلی ، همیشه دلت میخواد ازم ایراد بگیری، منو بگو که فکر میکردم ترس از دست دادنمو داری ، اما اینطور نبود ، فقط میخواستی دلمو به دست بیاری که باهات به اون جهنم برگردم ، البته وقتیم برگردم اون زنو عقد میکنی و ۲۴ ساعته پیش اونی، وقتیم ازت حامله شد منو ول میکنی ، خوب پیشبینی کردم ؟
_ اینطور نیست یونا ، فقط....
+ فقط چی هیون؟ اینکه واقعیت رو میگم عصبانیت میکنه ؟ از دلت در بیارم عزیزم ؟
_ یونا ، چرا اینطوری رفتار میکنی ها ؟
+ خوب فکر نمیکنی بخاطر اینه که تو ضره ای بهم توجه نمیکنی ؟
_توجه نمیکنم ؟ منکه...
+ هیون تو ضره ای نسبت به من احساس نشون نمیدی ، تو ضره ای محبت به من نمیکنی، وقتی رفتارتو با اون دختر میبینم حسادت میکنم ، چون اون خانوداش پشتشن ، بزور وادار به ازدواج نشده ، و بیشتر از همه ، رفتارت باهاش ، تو همین روز اولی که اومده بود به همه ی خدمتکارا و خانوم بزرگ گفتی اونم زن توئه نباید بهش حرفی بزنن ، اما من چی ؟ من که شب اول ازدواج تا سرحد مرگ زدیم و چند روز بعدشم با بی رحمی دخترونگیمو ازم گرفتی ، هیچ به من فکر کردی ؟
اشک هام شدت گرفتن و محکم روی قفسه سینه ام کوبیدم و ادامه دادم:
+این قلب لعنتی برات مهم بود؟ این قلب اسیب دیده برات مهم بود ؟....
- ۲۰.۸k
- ۲۳ آبان ۱۴۰۳
دیدگاه ها (۲۹)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط