“در اغوش درد”
پارت ۱۴
ههسو با احتیاط پاکت را برداشت. کاغذش صاف و کمی ضخیم بود. روبان مشکی جعبه، براق و چشمنواز به نظر میرسید. با وجود حس مبهمی از ناآرامی که هنوز در دلش ریشه داشت، کنجکاویاش بیشتر شده بود. این حس آشنای خط، ذهن او را درگیر کرده بود. آیا ممکن بود هدیهای از طرف کسی باشد که او فراموش کرده؟ یا شاید کسی که میخواسته او را غافلگیر کند؟
با دستان کمی لرزان، روبان مشکی را باز کرد. در جعبه به نرمی بالا آمد و بوی ملایمی از چوب صندل و وانیل به مشامش رسید. درون جعبه، روی پارچهای مخملین به رنگ سرمهای تیره، یک گردنبند ظریف قرار داشت. یک آویز نقرهای کوچک به شکل ماه، که با دقت تراش خورده
بود و زیر نور ضعیف راهرو، درخششی سرد و مرموز داشت. گردنبند زیبا بود، اما حسی غریب و ناآشنا را در دل ههسو بیدار میکرد. این چیزی نبود که انتظارش را داشته باشد.
نگاهش دوباره به پاکت افتاد. شاید داخل نامه توضیحی باشد. پاکت را باز کرد و نامهای را بیرون کشید. خطی که روی پاکت دیده بود، در متن نامه نیز تکرار شده بود، اما این بار با جزئیات بیشتری.
نوشته بود:
«برای تو، که شباهتت به ماه کامل، تمام شبهای مرا تسخیر کرده است. این گردنبند را نگه دار. شاید یادآور کسی باشد که زیباییات را در سکوت، ستایش میکند»
ههسو با خواندن کلمات، بهتزده به گردنبند خیره ماند. «کسی که زیباییات را در سکوت ستایش میکند.» این حرفها چه معنایی داشت؟ چه کسی او را اینگونه میدید؟ خط آشنا بود، اما پیام، مبهم و کمی آزاردهنده. ناگهان، تصویری در ذهنش جرقه زد. نگاه خیرهی تهیونگ در شب گذشته، سکوت سنگین او، حرفهایش که هیچوقت مستقیم نبودند… آیا این گردنبند و این نامه، از طرف او بود؟ حس ناامنی که سعی کرده بود سرکوبش کند، دوباره با شدت بیشتری بازگشت. این هدیه، بیش از آنکه آرامشبخش باشد، او را مضطرب میکرد. حس میکرد در تلهای نامرئی گرفتار شده است
با خودش تکرار میکرد
“شایدم کار ته مین ه”
چون متوجه علاقه ته مین نسبت به خودش شد ه بود پس مطمئن شد کار اون پسره.
_______________
حمایت؟؟
گفته بودم من عاشق کامنت خوندنم؟🙃🙃
ههسو با احتیاط پاکت را برداشت. کاغذش صاف و کمی ضخیم بود. روبان مشکی جعبه، براق و چشمنواز به نظر میرسید. با وجود حس مبهمی از ناآرامی که هنوز در دلش ریشه داشت، کنجکاویاش بیشتر شده بود. این حس آشنای خط، ذهن او را درگیر کرده بود. آیا ممکن بود هدیهای از طرف کسی باشد که او فراموش کرده؟ یا شاید کسی که میخواسته او را غافلگیر کند؟
با دستان کمی لرزان، روبان مشکی را باز کرد. در جعبه به نرمی بالا آمد و بوی ملایمی از چوب صندل و وانیل به مشامش رسید. درون جعبه، روی پارچهای مخملین به رنگ سرمهای تیره، یک گردنبند ظریف قرار داشت. یک آویز نقرهای کوچک به شکل ماه، که با دقت تراش خورده
بود و زیر نور ضعیف راهرو، درخششی سرد و مرموز داشت. گردنبند زیبا بود، اما حسی غریب و ناآشنا را در دل ههسو بیدار میکرد. این چیزی نبود که انتظارش را داشته باشد.
نگاهش دوباره به پاکت افتاد. شاید داخل نامه توضیحی باشد. پاکت را باز کرد و نامهای را بیرون کشید. خطی که روی پاکت دیده بود، در متن نامه نیز تکرار شده بود، اما این بار با جزئیات بیشتری.
نوشته بود:
«برای تو، که شباهتت به ماه کامل، تمام شبهای مرا تسخیر کرده است. این گردنبند را نگه دار. شاید یادآور کسی باشد که زیباییات را در سکوت، ستایش میکند»
ههسو با خواندن کلمات، بهتزده به گردنبند خیره ماند. «کسی که زیباییات را در سکوت ستایش میکند.» این حرفها چه معنایی داشت؟ چه کسی او را اینگونه میدید؟ خط آشنا بود، اما پیام، مبهم و کمی آزاردهنده. ناگهان، تصویری در ذهنش جرقه زد. نگاه خیرهی تهیونگ در شب گذشته، سکوت سنگین او، حرفهایش که هیچوقت مستقیم نبودند… آیا این گردنبند و این نامه، از طرف او بود؟ حس ناامنی که سعی کرده بود سرکوبش کند، دوباره با شدت بیشتری بازگشت. این هدیه، بیش از آنکه آرامشبخش باشد، او را مضطرب میکرد. حس میکرد در تلهای نامرئی گرفتار شده است
با خودش تکرار میکرد
“شایدم کار ته مین ه”
چون متوجه علاقه ته مین نسبت به خودش شد ه بود پس مطمئن شد کار اون پسره.
_______________
حمایت؟؟
گفته بودم من عاشق کامنت خوندنم؟🙃🙃
- ۱.۲k
- ۱۹ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۹)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط