رمانعشقو عاشقیدرفرودگاه
رمانعشقو عاشقیدرفرودگاه
Part:22
دیانا:
رفتیم شام خوردیم و کلا روی میز شام هیچ حرفو حدیثی پیش نیومد
رفتم روی کاناپه دراز کشیدمو گوشیمو چک کردم
که سهیل بهم پیام داده بود
پیامک: سلام واسه پروژه فردا باهم گروه بشیم؟؟
دیانا:سلام نه
سهیل:چرا هنوز بابت امروز ناراحتی
دیانا:سهیل زنگ زدی پرسیدی گفتم نه باز گفتنش چیه
سهیل:خوب پ میخوای با کی گروه بشی
دیانا:با دخترا پانیذ و نیکا و مهشاد
سهیل:باشه
بعد از اینکه پیام رو بستم حرصم گرفت و گوشی و کوبیدم روی کاناپه اخه کسی نیست بگه یه ادم چقدر میتونه پرو باشه زده اقا امروز به جد و ابادم بی احترامی کرده میگه از خانوادت دور شو بعد میگه ناراحتیی نه میخواستم خوشحال باشم
رضا:چته روانی باز چته
دیانا،ول کن رضا الان میزنم حرصمو رو تو خالی میکنما
ارسلان،باز چیه
دیانا:ببین رو مخمه همه چی شدم مثل این ارباب ها هی دوست دارم به همه گیر بدم
ارسلان،چی میگه مگه بهت
دیانا،حرف مفت میزنه اقا
رضا،کی چی
ارسلان،رلش
رضا،اها مگه چی میگه اینجور رفته رو نروت(رو اعصابت)
که دخترا اومدن نشستن
دیانا،اقا میگه فردا با من گروه میشی
ارسلان،واسه پروژه
دیانا،اره بعد گفتم نه بعد گفت چرا نکنه از دستم بخاطر امروز ناراحتی گفتم یه بار زنگ زدی پرسیدی گفتم نه دیگه
اخه ظهر زنگ زد معذرت خواست
ارسلان،خوب میشدی باهاش گروه
دیانا،اصلا حوصلشو ندارم شایدم فردا باهاش حرف نزنم
پانیذ،اگه دوسش نداری پ چرا باهاش بهم نمیزنی
دیانا،نمیدونم دوست ندارم فرصتمو از دست بدم دوسش دارما ولی باید یکم بگذره دیگه شاید دارم زود قضاوت میکنم،حالا فردا با کی گروه شم
مهشاد،بیا تو گروهمون
دیانا،کیا هستن
مهشاد،من پانیذ نیکا مدیسا ارسلان محراب
دیانا،چونن داداشم هست میام
پانیذ،مثلا نبود نمیومدی یا اقایی بخاطر ارسلان چیزی بهت میگفت
دیانا،پانیذ جان
مهشاد،هااا تا الان که داشتی مثل سگ میگرفتیش
دیانا،هنوزم میگیرم اصلا بخاطر حرص دادنشم که شده میام حرصشو در بیارم چون ارسلان هست پس میام داداشمم هست که دیگه وا ویلااا
پانیذ،تو کرم داری دیانا باز میگی چرا هیچ کی با من تو رابطه نمیره ایناها رفت بدبخت هار شد
دیانا،دلشم بخواد میخواستت پیشنهاد نده مگه من دادم
نگاهم از رو پانیذ رد شدو رفت سمت ارسلان که سرش تو گوشیش بودو یکم حالت ناراحتی و افسردگی داشت
ولی هیچی نگفتم و سکوت کردم
یه دفعه یاد موضوع عاشقی محراب به مهشاد شدم.........
Part:22
دیانا:
رفتیم شام خوردیم و کلا روی میز شام هیچ حرفو حدیثی پیش نیومد
رفتم روی کاناپه دراز کشیدمو گوشیمو چک کردم
که سهیل بهم پیام داده بود
پیامک: سلام واسه پروژه فردا باهم گروه بشیم؟؟
دیانا:سلام نه
سهیل:چرا هنوز بابت امروز ناراحتی
دیانا:سهیل زنگ زدی پرسیدی گفتم نه باز گفتنش چیه
سهیل:خوب پ میخوای با کی گروه بشی
دیانا:با دخترا پانیذ و نیکا و مهشاد
سهیل:باشه
بعد از اینکه پیام رو بستم حرصم گرفت و گوشی و کوبیدم روی کاناپه اخه کسی نیست بگه یه ادم چقدر میتونه پرو باشه زده اقا امروز به جد و ابادم بی احترامی کرده میگه از خانوادت دور شو بعد میگه ناراحتیی نه میخواستم خوشحال باشم
رضا:چته روانی باز چته
دیانا،ول کن رضا الان میزنم حرصمو رو تو خالی میکنما
ارسلان،باز چیه
دیانا:ببین رو مخمه همه چی شدم مثل این ارباب ها هی دوست دارم به همه گیر بدم
ارسلان،چی میگه مگه بهت
دیانا،حرف مفت میزنه اقا
رضا،کی چی
ارسلان،رلش
رضا،اها مگه چی میگه اینجور رفته رو نروت(رو اعصابت)
که دخترا اومدن نشستن
دیانا،اقا میگه فردا با من گروه میشی
ارسلان،واسه پروژه
دیانا،اره بعد گفتم نه بعد گفت چرا نکنه از دستم بخاطر امروز ناراحتی گفتم یه بار زنگ زدی پرسیدی گفتم نه دیگه
اخه ظهر زنگ زد معذرت خواست
ارسلان،خوب میشدی باهاش گروه
دیانا،اصلا حوصلشو ندارم شایدم فردا باهاش حرف نزنم
پانیذ،اگه دوسش نداری پ چرا باهاش بهم نمیزنی
دیانا،نمیدونم دوست ندارم فرصتمو از دست بدم دوسش دارما ولی باید یکم بگذره دیگه شاید دارم زود قضاوت میکنم،حالا فردا با کی گروه شم
مهشاد،بیا تو گروهمون
دیانا،کیا هستن
مهشاد،من پانیذ نیکا مدیسا ارسلان محراب
دیانا،چونن داداشم هست میام
پانیذ،مثلا نبود نمیومدی یا اقایی بخاطر ارسلان چیزی بهت میگفت
دیانا،پانیذ جان
مهشاد،هااا تا الان که داشتی مثل سگ میگرفتیش
دیانا،هنوزم میگیرم اصلا بخاطر حرص دادنشم که شده میام حرصشو در بیارم چون ارسلان هست پس میام داداشمم هست که دیگه وا ویلااا
پانیذ،تو کرم داری دیانا باز میگی چرا هیچ کی با من تو رابطه نمیره ایناها رفت بدبخت هار شد
دیانا،دلشم بخواد میخواستت پیشنهاد نده مگه من دادم
نگاهم از رو پانیذ رد شدو رفت سمت ارسلان که سرش تو گوشیش بودو یکم حالت ناراحتی و افسردگی داشت
ولی هیچی نگفتم و سکوت کردم
یه دفعه یاد موضوع عاشقی محراب به مهشاد شدم.........
- ۶.۳k
- ۲۳ اردیبهشت ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط