.. هَمــ آغوشـــ🤍🪐🫀 ..             ←پارت۳۵۳→

همین مهربونیاته که باعث وبانی این گریه ها شده...اگه بداخلاق بودی،اگه بی احساس وسنگ بودیوابسته ات نمی شدم...کاش یه ذره فقط یه ذره کمتر مهربون بودی...اون وقت شاید می تونستم ازدست دادنت وتحمل کنم!

به سختی نفس عمیقی کشیدم وسرم وانداختم پایین...نگاهم خورد به دست های درهم گره شده امون...

قطره اشکی از چشمام جاری شد وروی گونه ام سُر خورد...

زیرلب زمزمه کردم:

- چرا انقدر مهربونی؟

دستم وبه سمت صورتم بردم واشکم وپاک کردم...

به خاطر ارسلان گریه نکن...سخته ولی به خاطر ارسلان اشک نریز!...

به سختی بغضم وقورت دادم وسعی کردم دیگه گریه نکنم.

دست در دست هم،از پله های جلوی بیمارستان بالارفتیم و وارد شدیم...

خیلی شلوغ نبود...آخه ساعت ۱۲ شب برای ی باید شلوغ باشه؟!کدوم آدم دیوونه ای مثل من یه مریض ومجبور می کنه که همچین موقعی بیاد بیمارستان؟

به سمت پذیرش بیمارستان رفتیم...

ارسلان مشغول حرف زدن با پرستاری شد که توپذیرش بود ومنم خیره شدم به چهره بدحال اما همچنان جذاب ارسلان!...

ارسلان داشت باپرستاره صحبت می کردو حواسش متوجه من نبود...

نگاهم روی تک تک اعضای صورتش چرخید...روی چشماش ثابت موند!...

چشمات...همین چشمای خوش رنگت من و وابسته کردن...

تازه امشب فهمیدم که چقدر بهت وابسته شدم!همین سرفه های مکررت به من فهموند که چقدر برام عزیزی...

ترسِ از دست دادنت من وبه اینجاکشونده!...ترسِ از دلتنگ شدن برای نگاهت مجبورم کرد که بیارمت اینجا...ارسلان...چرا انقدر زود برام مهم شدی؟!اونقدر مهم که به خاطرت نفسم از زور گریه به شماره
افتاده!...توچیکار کردی که دلم انقدر بهت عادت کرده؟!چیکار کردی که فکر از دست دادنت انقدر عذاب
میده؟؟چیکار کردی لعنتی؟

چشمام پراز اشک شد بود...

بسه دیگه!...چقدر اشک؟!چقدر گریه؟

نمی خواستم اشک بریزم...خیلی تلاش کردم تا سد راه اشکم بشم اما نتونستم...

قطره اشکی از چشمام جاری شد...

- خانوم...شما حالتون خوبه؟!

باصدای پرستاره به خودم اومدم...

ارسلان با این حرف پرستار،متوجه من شد ونگاه گیراش ودوخت به چشمام...خیره خیره نگاهم می کرد...نگرانی تونگاهش موج میزد...

زیرلب گفت:خوبی دیانا؟!

کلافه وبی حوصله سری تکون دادم ودستم واز دستش بیرون کشیدم...

روم واز ارسلان گرفتم وبه سمت صندلی هایی رفتم که کنار راهروی بیمارستان جاخوش کرده بودن...

روی یکی از صندلی هانشستم وسرم و به دیوار پشت سرم تکیه دادم...

چشمام وبستم ودوباره سیل اشک گونه هام وخیس کرد!...

برام مهم نبود که پرستار بیمارستان راجع به من چی فکر میکنه... هیچکس مهم نبود...نظر هیچکس واسم اهمیتی نداشت.فقط ارسلان...تواون لحظه فقط ارسلان مهم بود!...

صدای سرفه هاش هنوزم به گوشم می خورد...

داشتم دیوونه می شدم...

ناخودآگاه چهره پانیذ اومد جلوی چشمام...

سرفه هاش،سرگیجه هاش،بهانه تراشی هاش برای شونه خالی کردن از دکتر رفتن...همه وهمه مثل برق وباد از جلوی چشمام گذشت...درست مثل یه فیلم!

صدای سرفه های ارسلان هنوز ادامه داشت...

دلم لرزید...

انگار برای دومین بار یه بلای آسمونی سرم نازل شده بود...انگار دوباره قرار بود تنهابشم...دلم می ترسید...نگران بودم!...بعداز رفتن خونواده ام،ارسلان تنهاییام وپر کرد...این ارسلان بودکه هیچ وقت تنهام نذاشت...حالا اگه ارسلانم از پیشم بره من چیکار کنم؟!...اگه ارسلان چیزیش بشه من دوباره تنها میشم...خیلی تنهاتر از اینی که هستم...خیلی تنهاتر!...
دیدگاه ها (۰)

dark life = 33

پارت ۵۴

──• ⌞𝐌𝐚𝐬𝐤⌝ •──نـقــاب⁹³آروم نزدیک تخت رفتم.لب‌هام می‌لرزید.ب...

وقتی دوست صمیمی بودین ولی اون دوست دختر داشت یه روز. . .. کس...

کپشن مهمههه گل گلیاا🎀🐥عروسک من😈🔞پارت بیستچسبیدم بهش و ترسیده...

و ته...هنوز نگاهم می‌کرد.من لبخند زدم.یه لبخند پر از اشک.بعد...

Dark hearth

#عشق_ممنوعه‌_شب پارت دهم | نشانه های خون اشامییونگی فوراً به...

✥𝓜𝓨 𝓝𝓤𝓡𝓢𝓔(𝓟𝓐𝓡𝓣3۶🦋)✥(ویو لوین کاترین)گربه کوچولویی که قبلاً ب...

𓂃 ࣪˖ ִֶָ 🪖 ִֶָ ˖ ࣪𓂃 وقتی میخواد بره سربازی ...⛓️‍💥💚 ╰┈➤ 𝑷𝒂𝒓...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط