پارت ۴۵
پارت ۴۵
سالها بعد، دوباره به همان کلاب بلک رز برگشتیم.
همان در مشکی.
همان سالن تاریک.
اما این بار من دیگر دختری نبودم که با ترس وارد آنجا شده باشد.
جونگکوک کنارم ایستاده بود.
دستش را گرفتم.
_یادت میاد اولین بار اینجا همدیگه رو دیدیم؟
لبخند زد.
_چطور ممکنه فراموش کنم؟
_تو گفتی خیلی گرسنهای.
خندید.
_و تو فکر کردی میخوام بخورمت.
_هنوزم گاهی فکر میکنم میخوای.
جونگکوک نزدیک شد.
_فقط به یک شکل.
چشمهام رو چرخوندم.
_خیلی پررویی.
صدای موسیقی بلند شد.
در انتهای سالن، همان مردی که سالها قبل منتظر من بود ایستاده بود.
اما این بار سرش را پایین آورد.
همه در برابر من و جونگکوک تعظیم کردند.
جونگکوک آرام کنار گوشم گفت:
_آمادهای؟
_برای چی؟
لبخند زد.
_برای زندگی جدیدمون.
به سالن نگاه کردم.
دنیایی که یک روز از آن میترسیدم...
حالا بخشی از زندگی من بود.
من یونا بودم.
دختری که قرار بود قربانی یک دنیای تاریک باشد.
اما انتخاب کردم قربانی نباشم.
و جونگکوک...
مردی که قرار بود بزرگترین دشمنم باشد،
تبدیل شد به بزرگترین عشق زندگیام.
دستم را محکم گرفت.
_تا ابد؟
لبخند زدم.
_تا ابد.
و وقتی درهای کلاب پشت سرمان بسته شد...
برای اولین بار، از تاریکی نترسیدم.
چون فهمیده بودم...
گاهی تاریکی ترسناک نیست.
گاهی...
جایی است که عشق واقعی در آن پیدا میشود.
پایان
سالها بعد، دوباره به همان کلاب بلک رز برگشتیم.
همان در مشکی.
همان سالن تاریک.
اما این بار من دیگر دختری نبودم که با ترس وارد آنجا شده باشد.
جونگکوک کنارم ایستاده بود.
دستش را گرفتم.
_یادت میاد اولین بار اینجا همدیگه رو دیدیم؟
لبخند زد.
_چطور ممکنه فراموش کنم؟
_تو گفتی خیلی گرسنهای.
خندید.
_و تو فکر کردی میخوام بخورمت.
_هنوزم گاهی فکر میکنم میخوای.
جونگکوک نزدیک شد.
_فقط به یک شکل.
چشمهام رو چرخوندم.
_خیلی پررویی.
صدای موسیقی بلند شد.
در انتهای سالن، همان مردی که سالها قبل منتظر من بود ایستاده بود.
اما این بار سرش را پایین آورد.
همه در برابر من و جونگکوک تعظیم کردند.
جونگکوک آرام کنار گوشم گفت:
_آمادهای؟
_برای چی؟
لبخند زد.
_برای زندگی جدیدمون.
به سالن نگاه کردم.
دنیایی که یک روز از آن میترسیدم...
حالا بخشی از زندگی من بود.
من یونا بودم.
دختری که قرار بود قربانی یک دنیای تاریک باشد.
اما انتخاب کردم قربانی نباشم.
و جونگکوک...
مردی که قرار بود بزرگترین دشمنم باشد،
تبدیل شد به بزرگترین عشق زندگیام.
دستم را محکم گرفت.
_تا ابد؟
لبخند زدم.
_تا ابد.
و وقتی درهای کلاب پشت سرمان بسته شد...
برای اولین بار، از تاریکی نترسیدم.
چون فهمیده بودم...
گاهی تاریکی ترسناک نیست.
گاهی...
جایی است که عشق واقعی در آن پیدا میشود.
پایان
- ۲.۷k
- ۱۲ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط