{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

(#قرمز_ممنوع ❤️

(#قرمز_ممنوع ❤️

#part⁴

﴿ویو ات﴾

لیا دستم را محکم گرفته بود و تقریباً مرا دنبال خودش می‌کشید.

راهروها پر از دانش‌آموز شده بود.

همه با عجله به سمت سالن اجتماعات می‌رفتند.

اما عجیب‌تر از همه، سکوتشان بود.

هیچ‌کس بلند حرف نمی‌زد.

انگار همه منتظر اتفاقی بودند.

...

چند دقیقه بعد وارد سالن شدیم.

سالن بزرگ مدرسه ظرف چند لحظه پر شد.

همه کلاس‌ها در جای مخصوص خود ایستاده بودند.

من کنار لیا ایستادم.

نگاهم بی‌اختیار میان جمعیت می‌چرخید.

تهیونگ، جین و جونگکوک در ردیف اول ایستاده بودند.

سه نفرشان آرام و بی‌تفاوت، رو‌به‌روی جایگاه اصلی ایستاده بودند.

چند ثانیه بعد، مدیر مدرسه پشت تریبون قرار گرفت.

مدیر: خوش اومدید.

طبق رسم هر سال...

امروز یکی از مهم‌ترین روزهای مدرسه‌ست.

همهمه‌ی کوتاهی میان دانش‌آموزها پیچید.

مدیر ادامه داد:

مدیر: امروز، رئیس مدرسه، دانش‌آموز منتخب امسال را انتخاب می‌کند.

نفهمیدم منظورش چیست.

آهسته به لیا نزدیک شدم.

ات: دانش‌آموز منتخب یعنی چی؟

لیا بدون اینکه نگاهم کند، آرام گفت:

لیا: ساکت باش...

الان می‌فهمی.

مدیر یک قدم عقب رفت.

تمام سالن در سکوت فرو رفت.

صدای قدم‌هایی آرام در سالن پیچید.

همه بی‌اختیار سرشان را پایین آوردند.

نگاهم به سمت درِ بزرگ سالن رفت.

تهیونگ...

با همان آرامش همیشگی وارد شد.

این بار نه مثل یک دانش‌آموز...

بلکه انگار صاحب تمام آن مدرسه بود.

جین و جونگکوک پشت سرش حرکت می‌کردند.

تهیونگ بدون عجله از میان صف‌ها عبور کرد و روی صندلی مخصوصی که بالای جایگاه قرار داشت نشست.

مدیر با احترام سرش را خم کرد.

مدیر: انتخاب امسال...

با آقای کیم تهیونگ است.

ضربان قلبم تند شد.

ات (درون):
یعنی همه‌ی این مراسم...

فقط برای انتخاب یک نفره؟

تهیونگ نگاه آرامش را روی جمعیت چرخاند.

هیچ عجله‌ای نداشت.

چند ثانیه سکوت کرد.

بعد...

برای اولین بار از ابتدای مراسم لب باز کرد.

تهیونگ: بیارینش.

سالن در سکوت مطلق فرو رفت.

چند نفر از کارکنان مدرسه از درِ پشتی وارد شدند...

اما کسی که همراهشان بود، یک دانش‌آموز نبود.

دختری بود که دست‌هایش می‌لرزید و رنگش مثل گچ سفید شده بود.

من با ناباوری به او خیره ماندم.

ات :
این دیگه چه مدرسه‌ایه...؟)
دیدگاه ها (۰)

(#قرمز_ممنوع ❤️#part⁵﴿ویو ات﴾تمام سالن در سکوت فرو رفته بود....

(#قرمز_ممنوع ❤️#part⁶﴿ویو ات﴾چند لحظه همان‌جا خشکم زده بود.ب...

یعنی دوباره میتونم ببینمش؟#دونده_ی_دوست_داشتنی

ماشین مشتی ممدلیه 😂😂#عزیز_ترین_دشمن

BROKEN RULES | psrt 13باد شدیدی روی پشت‌بام می‌وزید.تهیونگ ی...

𝔣𝔞𝔨𝔢 𝔫𝔞𝔪𝔢:#قرمز_ممنوع ❤️❌*```[𝐭𝐚𝐩 𝐭𝐚𝐩 𝐭𝐨 𝐫𝐞𝐚𝐝 𝐩𝐚𝐫𝐭:¹](#قرمز_...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط