{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

پارت ۱۰

پارت ۱۰
صبح، جونگکوک یک کیف جلوی من گذاشت.
_لباس بردار.
متعجب نگاهش کردم.
_کجا می‌ریم؟
_جزیره‌ی ججو.
_الان؟
_آره.
_چرا؟
لبخند کمرنگی زد.
_برای اولین بار می‌خوام چند روز بدون اسلحه و خون و مافیا زندگی کنم.
با هیجان بلند شدم.
_واقعاً؟
_اگر قول بدی دردسر درست نکنی.
خندیدم.
_هیچ قولی نمی‌دم.
وقتی سوار ماشین شدیم، برای اولین بار احساس کردم شاید این سفر...
شروع چیز جدیدی بین ما باشد
دیدگاه ها (۰)

پارت ۱۱ویلایی که جونگکوک در ججو داشت، درست کنار دریا بود.وقت...

پارت ۱۲صبح روز بعد تصمیم گرفتیم دوچرخه کرایه کنیم.جونگکوک که...

پارت ۹تمام شب رو در اتاقی مخفی در زیرزمین گذروندیم.من هنوز ب...

پارت ۸صدای شلیک هنوز توی گوشم می‌پیچید.به نوشته‌ی روی دیوار ...

پارت ۵صبح با صدای در زدن بیدار شدم.یکی از نگهبان‌ها پشت در ا...

زندیگ دوباره

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط