پارت ۱۰
پارت ۱۰
صبح، جونگکوک یک کیف جلوی من گذاشت.
_لباس بردار.
متعجب نگاهش کردم.
_کجا میریم؟
_جزیرهی ججو.
_الان؟
_آره.
_چرا؟
لبخند کمرنگی زد.
_برای اولین بار میخوام چند روز بدون اسلحه و خون و مافیا زندگی کنم.
با هیجان بلند شدم.
_واقعاً؟
_اگر قول بدی دردسر درست نکنی.
خندیدم.
_هیچ قولی نمیدم.
وقتی سوار ماشین شدیم، برای اولین بار احساس کردم شاید این سفر...
شروع چیز جدیدی بین ما باشد
صبح، جونگکوک یک کیف جلوی من گذاشت.
_لباس بردار.
متعجب نگاهش کردم.
_کجا میریم؟
_جزیرهی ججو.
_الان؟
_آره.
_چرا؟
لبخند کمرنگی زد.
_برای اولین بار میخوام چند روز بدون اسلحه و خون و مافیا زندگی کنم.
با هیجان بلند شدم.
_واقعاً؟
_اگر قول بدی دردسر درست نکنی.
خندیدم.
_هیچ قولی نمیدم.
وقتی سوار ماشین شدیم، برای اولین بار احساس کردم شاید این سفر...
شروع چیز جدیدی بین ما باشد
- ۸۲
- ۰۵ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط