^فیک جونگکوک^(پارت۴۴)
__
چند ساعت بعد وقتی کلید رو توی قفل چرخوندم، فضای عمارت بهطرز خفهکنندهای سنگین بود. چراغهای سالن خاموش بودن و فقط نور آبیرنگ و سرد استخر، سایههای کشیدهای روی دیوار انداخته بود. هوا سردسردسرد شده بود و برف همه جا نشسته بود...با احتیاط کفشهام رو درآوردم...پاهام از خستگی و پیادهروی طولانی توی برف سرد،اونم با کفش پاشنهبلند؛ کرخت شده بود. اما همین که خواستم به سمت پلهها برم، سکوت سنگین خونه با صدایی که از دل تاریکی بلند شد، شکست.
"کجا بودی؟"
جونگکوک همونجا وسط سالن ایستاده بود...دستاش رو تا مچ توی جیب شلوارش فرو کرده بود و با چشمایی که از فرط عصبانیت انگار شعله میکشید، مستقیم به من خیره شده بود. ضربان قلبم که تا چند لحظه پیش آروم بود، حالا توی قفسه سینم میکوبید.
نذاشت حتی یک قدم دیگه به سمت پلهها بردارم. با چند گام بلند عصبی خودش رو بهم رسوند؛ اونقدر نزدیک که بوی عطر تلخ و تندش توی ریههام پیچید. بدون هیچ مقدمهای دستش رو آورد بالا و با شستش،بیرحمانه رژ لب قرمز روی لبم رو پخش کرد روی گونم. اون لمس سرد و تحقیرآمیز، بیشتر از اینکه درد داشته باشه، حالم رو بههم زد. دلم میخواست عقب بکشم، اما انگار پاهام به زمین دوخته شده بود. تنها راه مقابلم این بود که چشمام رو محکم ببندم و اجازه بدم همونطوری با صورتم بازی کنه.
"کجا بودی؟"فریادش توی فضای خالی سالن پیچید؛ یه فریاد کنترلشده که بوی خون و خشم میداد.
"با کدوم اجازهای بادیگارد رو پیچوندی و تا این ساعت غیبت زد؟"
فقط نگاهش کردم. دهنم رو باز نکردم. سنگینی نگاهش روی صورتم، روی رژ پخششدهم، مثل یه فشار فیزیکی بود.
"با توام! صدات در نمیاد؟ کدوم گوری بودی؟"
دوباره داد زد و این بار مشتش رو کنار گوشم به دیوار کوبید. طنین صداش توی سرم پیچید و دلم میخواست تمام این عمارت رو روی سرش خراب کنم.
"فکر کردی اینجا هتله که هر وقت دلت خواست بیای و بری؟!"
نگاهی به ساعتش کرد، بعد با غیظ دوباره داد زد:
"هیچ میدونی ساعت چنده؟ با خودت چی فکر کردی که با این ریخت و قیافه تا این ساعت موندی بیرون؟!اونم با ماشین من!"
نفسم رو آروم بیرون دادم. احساس میکردم دیوارههای دفاعیم دارن میلرزن...اما غرورم بهم اجازه نمیداد خم به ابرو بیارم. نگاهم رو بالا آوردم و مستقیم توی چشماش قفل کردم. حس حقارتی که میخواست بهم تحمیل کنه، مثل یه بنزین، خشم درونم رو شعلهور کرده بود. با صدایی که به طرز عجیبی بدون لرزش بود، لب زدم:
"تو با خودت چی گفتی که ویدئوی سیگار کشیدنت رو توی تیکتاک پست میکنی؟ فکر کردی نمیبینم؟شایدم عمدا خواستی ببینم!"
_____
ادامه دارد...
چند ساعت بعد وقتی کلید رو توی قفل چرخوندم، فضای عمارت بهطرز خفهکنندهای سنگین بود. چراغهای سالن خاموش بودن و فقط نور آبیرنگ و سرد استخر، سایههای کشیدهای روی دیوار انداخته بود. هوا سردسردسرد شده بود و برف همه جا نشسته بود...با احتیاط کفشهام رو درآوردم...پاهام از خستگی و پیادهروی طولانی توی برف سرد،اونم با کفش پاشنهبلند؛ کرخت شده بود. اما همین که خواستم به سمت پلهها برم، سکوت سنگین خونه با صدایی که از دل تاریکی بلند شد، شکست.
"کجا بودی؟"
جونگکوک همونجا وسط سالن ایستاده بود...دستاش رو تا مچ توی جیب شلوارش فرو کرده بود و با چشمایی که از فرط عصبانیت انگار شعله میکشید، مستقیم به من خیره شده بود. ضربان قلبم که تا چند لحظه پیش آروم بود، حالا توی قفسه سینم میکوبید.
نذاشت حتی یک قدم دیگه به سمت پلهها بردارم. با چند گام بلند عصبی خودش رو بهم رسوند؛ اونقدر نزدیک که بوی عطر تلخ و تندش توی ریههام پیچید. بدون هیچ مقدمهای دستش رو آورد بالا و با شستش،بیرحمانه رژ لب قرمز روی لبم رو پخش کرد روی گونم. اون لمس سرد و تحقیرآمیز، بیشتر از اینکه درد داشته باشه، حالم رو بههم زد. دلم میخواست عقب بکشم، اما انگار پاهام به زمین دوخته شده بود. تنها راه مقابلم این بود که چشمام رو محکم ببندم و اجازه بدم همونطوری با صورتم بازی کنه.
"کجا بودی؟"فریادش توی فضای خالی سالن پیچید؛ یه فریاد کنترلشده که بوی خون و خشم میداد.
"با کدوم اجازهای بادیگارد رو پیچوندی و تا این ساعت غیبت زد؟"
فقط نگاهش کردم. دهنم رو باز نکردم. سنگینی نگاهش روی صورتم، روی رژ پخششدهم، مثل یه فشار فیزیکی بود.
"با توام! صدات در نمیاد؟ کدوم گوری بودی؟"
دوباره داد زد و این بار مشتش رو کنار گوشم به دیوار کوبید. طنین صداش توی سرم پیچید و دلم میخواست تمام این عمارت رو روی سرش خراب کنم.
"فکر کردی اینجا هتله که هر وقت دلت خواست بیای و بری؟!"
نگاهی به ساعتش کرد، بعد با غیظ دوباره داد زد:
"هیچ میدونی ساعت چنده؟ با خودت چی فکر کردی که با این ریخت و قیافه تا این ساعت موندی بیرون؟!اونم با ماشین من!"
نفسم رو آروم بیرون دادم. احساس میکردم دیوارههای دفاعیم دارن میلرزن...اما غرورم بهم اجازه نمیداد خم به ابرو بیارم. نگاهم رو بالا آوردم و مستقیم توی چشماش قفل کردم. حس حقارتی که میخواست بهم تحمیل کنه، مثل یه بنزین، خشم درونم رو شعلهور کرده بود. با صدایی که به طرز عجیبی بدون لرزش بود، لب زدم:
"تو با خودت چی گفتی که ویدئوی سیگار کشیدنت رو توی تیکتاک پست میکنی؟ فکر کردی نمیبینم؟شایدم عمدا خواستی ببینم!"
_____
ادامه دارد...
- ۵.۸k
- ۰۱ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۶۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط