آن طرف دریاچه : p11 s2
ساعت 2:30 شب
*نفسم بالا نمیومد ، فضا تنگ و خفه بود و چراغا خاموش بود ، از گرما عرق کرده بودم ، چوبدستیمو برمیدارم …
دارلا : لوموس !
*همه جا تقریبا روشن میشه اما کسی اونجا نبود ، تخت چارلی خالی بود … یکم ترسیده بودم چون تنها مسافرای این مهمونخونه بودیم … از جام بلند میشم و میرم چراغ اتاقو روشن میکنم و نور چوبدستیمو خاموش میکنم …آخرین باری که چارلی رو دیدم داشت روزنامه میخوند ، به تخت خالیش نگاه میکنم که روش ی نامه بود … تا جایی که یادم میاد رو هیچکدوم از تختا چیزی نبود ، رو تخت میشینم و نامه رو برمیدارم ، هیچ نشانی روش نبود ، نامه رو باز میکنم و با دست خط چارلی مواجه میشم …
(دارلای عزیزم اگه داری این نامه رو میخونی احتمالا من کنارت نیستم ، نمیخوام تورو قاطی این مسائل کنم ترجیح میدم خودم حلش کنم ، به هر حال ی مقدار گالیون و وسایل زیر پتو برات گذاشتم ، میدونم از دستم ناراحتی چون اینجوری بی خبر رفتم ولی امیدوارم درک کنی که مجبور بودم … بهت قول میدم کسی با تو کاری نداره ، هفته ی دیگه هم با خیال راحت برو هاگوارتز و نگران چیزی نباش … ممکنه دیگه هم دیگه رو نبینیم شاید دفعه ی بعدی در کار نباشه و از این قضیه ازت عذرمیخوام ، متاسفم که پدرخونده ی خوبی نبودم …
دوستت دارم و همیشه به یادتم .
_چارلی ویلیامز )
*به خودم که اومدم دیدم کاغذ ِ نامه خیس شده ولی با کلی گریه هنوزم بغضم به گلوم فشار میاورد ، ای کاش ی بار دیگه بغلش میکردم و بابت همه چی ازش تشکر میکردم ، ای کاش هیچوقت باهاش دعوا نمیکردم …
تو نامه نوشته بود زیر تخت وسیله گذاشته ، رو تختی رو کنار میزنم ، چند تا کیسه گالیون ، شنل نامرئی کننده و کلید خونه بود…
وسایلو برمیدارم و میزارم تو کوله پشتیم و نامه رو توی جیب سوییشرتم میزارم و از اتاق خارج میشم و از مهمون خونه میرم بیرون … همون لحظه بغضم میترکه و با داد گریه میکنم به این امید که کسی صدامو بشنوه و کمکم کنه …
*نفسم بالا نمیومد ، فضا تنگ و خفه بود و چراغا خاموش بود ، از گرما عرق کرده بودم ، چوبدستیمو برمیدارم …
دارلا : لوموس !
*همه جا تقریبا روشن میشه اما کسی اونجا نبود ، تخت چارلی خالی بود … یکم ترسیده بودم چون تنها مسافرای این مهمونخونه بودیم … از جام بلند میشم و میرم چراغ اتاقو روشن میکنم و نور چوبدستیمو خاموش میکنم …آخرین باری که چارلی رو دیدم داشت روزنامه میخوند ، به تخت خالیش نگاه میکنم که روش ی نامه بود … تا جایی که یادم میاد رو هیچکدوم از تختا چیزی نبود ، رو تخت میشینم و نامه رو برمیدارم ، هیچ نشانی روش نبود ، نامه رو باز میکنم و با دست خط چارلی مواجه میشم …
(دارلای عزیزم اگه داری این نامه رو میخونی احتمالا من کنارت نیستم ، نمیخوام تورو قاطی این مسائل کنم ترجیح میدم خودم حلش کنم ، به هر حال ی مقدار گالیون و وسایل زیر پتو برات گذاشتم ، میدونم از دستم ناراحتی چون اینجوری بی خبر رفتم ولی امیدوارم درک کنی که مجبور بودم … بهت قول میدم کسی با تو کاری نداره ، هفته ی دیگه هم با خیال راحت برو هاگوارتز و نگران چیزی نباش … ممکنه دیگه هم دیگه رو نبینیم شاید دفعه ی بعدی در کار نباشه و از این قضیه ازت عذرمیخوام ، متاسفم که پدرخونده ی خوبی نبودم …
دوستت دارم و همیشه به یادتم .
_چارلی ویلیامز )
*به خودم که اومدم دیدم کاغذ ِ نامه خیس شده ولی با کلی گریه هنوزم بغضم به گلوم فشار میاورد ، ای کاش ی بار دیگه بغلش میکردم و بابت همه چی ازش تشکر میکردم ، ای کاش هیچوقت باهاش دعوا نمیکردم …
تو نامه نوشته بود زیر تخت وسیله گذاشته ، رو تختی رو کنار میزنم ، چند تا کیسه گالیون ، شنل نامرئی کننده و کلید خونه بود…
وسایلو برمیدارم و میزارم تو کوله پشتیم و نامه رو توی جیب سوییشرتم میزارم و از اتاق خارج میشم و از مهمون خونه میرم بیرون … همون لحظه بغضم میترکه و با داد گریه میکنم به این امید که کسی صدامو بشنوه و کمکم کنه …
- ۸.۱k
- ۳۰ خرداد ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۱۶)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط