رمان جونگکوک

رمان جونگکوک

نام رمان :ازدواج اجباری

𓂃 ࣪˖ ִֶָ☾. پارت نهم

____________________________


𓂃 ࣪˖ فلش بک یه چند ساعت بعد...... 𓂃 ࣪˖

با لباس عروس روی تخت داخل اتاق جونگکوک نشسته بودم، دستام داخل هم قفل کرده بودم.... جونگکوک داخل بالکن داشت با تلفن حرف میزد
اتاق جونگکوک خیلی بزرگ و شیک بود دیوارها ترکیبی از رنگ طوسی و مشکی بودن و نورهای مخفی زرد رنگ فضای اتاق رو گرم کرده بودن تخت دونفره بزرگی وسط اتاق قرار داشت
یه چیزی برام عجیب بود چرا بالای تخت جونگکوک آینه بود اونم دقیقا بالای تختش
همینجوری داشتم با دور بر نگاه میکردم و صدای بسته شدن در اومد چرخیدم و به در بالکن نگاه کردم
جونگکوک با گوشی داخل دستش بهم خیره شده بود

"+خب.... خب الان چیکار کنیم.......

جونگکوک گوشیشو خاموش کرد و انداخت روی مبل

" _باید کاری کنیم.... بخواب دیگه ساعتو ببین

با حرفش تعجب کردم و به تخت که روش نشسته بودم نگاه کردم

"+منظورت چیه.... من با تو روی یک تخت نمیخوابم

جونگکوک نزدیک شد و روبه روم وایساد با چشمای خمار و تیره بهم خیره شد، هیچ حسی درونش نبود انگار فقط جسم داشت و روحی نداره

جونگکوک چند لحظه نگاهم کرد و بعد نگاهشو ازم گرفت و دستشو بین موهاش کشید

" _منظورم این نبود که حتما باید کنار هم بخوابیم...

بعد به سمت کمد رفت و درشو باز کرد

" _میتونی امشب از لباسای من استفاده کنی لباس عروست احتمالا اذیتت میکنه

بدون اینکه منتظر جوابم بمونه یه تی‌شرت مشکی و شلوار راحتی از کمد برداشت و روی تخت کنارم گذاشت
نگاهم بین لباس‌ها و خودش جابه‌جا شد

"+ممنون......

فقط سرشو تکون داد و به سمت میز کارش رفت
لباس‌ها رو برداشتم و وارد حموم شدم
چند دقیقه بعد وقتی بیرون اومدم جونگکوک کنار پنجره ایستاده بود و مشغول نگاه کردن به گوشیش بود نور صفحه گوشی صورتشو روشن کرده بود و حالت چهره‌ش کمی تغییر کرده بود
به محض اینکه متوجه حضورم شد گوشیشو قفل کرد و روی میز گذاشت

نگاه سنگینی بهم کرد چشماش خورد با پاهام و باعث شد خجالت بکشم

"_راحتی؟....

"+آره ممنون

دیگه چیزی نگفت و به سمت تخت رفت
منم به طرف مبل کنار پنجره رفتم و پتوی روی دسته‌ش رو برداشتم
قبل از اینکه دراز بکشم صدای جونگکوک بلند شد

"_اگه سردت شد پتوی اضافه توی کشوی پایینه...

سرمو به نشونه تشکر تکون دادم
چراغ اصلی اتاق خاموش شد و نور زرد چراغ خواب فضای اتاق رو پر کرد
چند دقیقه بعد صدای ویبره گوشی جونگکوک دوباره بلند شد
این بار گوشی رو برداشت و بدون اینکه حرفی بزنه از اتاق خارج شد

از پشت در صدای آروم و نامفهومش به گوش می‌رسید
چشمامو به سقف دوختم و سعی کردم به اتفاقات عجیب امروز فکر نکنم.....
هنوز چند ساعت از ازدواجمون نگذشته بود اما احساس می‌کردم وارد زندگی‌ای شدم که هیچ شناختی ازش ندارم
آروم چشمامو بستم و "سیاهی"


________________________________

بازم آپلود میکنم الان داخل ماشینم فردا امتحان علوم دارم باید بخونم بعدا دوباره آپلود میکنم 🎀🍓
بچه ها الان نزدیک 800 تایی هستیم خببب و واقعا خیلی خوشحالم ولی کامنت ها 10 یا 12 تا بیشتر نیست من اینجوری واقعا نمیتونم ادامه بدم خودتون درک کنید دیگه 🧸
دیدگاه ها (۴۲)

چند پارتی (درخواستی)

چند پارتی (درخواستی)

پارت ۴۰

چند پارتی

چند پارتی

[چند پارتی]

چند پارتی

You are mine...¹¹حدودا ساعت ۷شب بودنور ماه روی قصر افتاده بو...

چند پارتی (درخواستی)

˚୨୧⋆د؏ـوﺕ‌ﻧﺎﻣـه‌ی طَﻟـﺎﯾـی˚୨୧⋆ ۲۴ پارتصبح روز بعد، وقتی از خ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط