☆راند اخر☆

☆راند اخر☆
part 11
ات: ازهم جداشدیم برای چند لحظه بهش خیره شدم و از خجالت داشتم میمردم
جونگکوک: بیب خجالت کشیدی؟ من شوهرتم هااا
ات: نه فقط یهویی این کاروکردی یکم معذب شدم
جونگکوک: یعنی خوشت اومد«پوزخند»
ات: بیخیال بابا بزار پاشم دیگه
جونگکوک: باش برو
ات: بلند شدم و رفتم حموم و ی لباس راحتی پوشیدم «اسلاید بعد» ومیخواشتم موهامو خشک کنم که جونگکوک اومد داخل اتاق و گفت
جونگکوک: بزار من خشک کنم
ات: سرم رو به نشونه باشه تکون دادم و اروم اروم موهامو شونه وخشک میکرد حس خوبی داشتم ولی بازم مطمئن نبودم این حس عشقه یانه کارش تموم شد...... برگشتم نگاش کردم و ازش تشکر کردم

جونگکوک: خواهش وظیفه
ات: نه اصلا وظیفه ای نداری
ات: دستاش رو باز کرد... چی؟ الان باید برم بغلش؟
جونگکوک: نمیخوای بیای بغلم
ات: عاممممم...... چرا..... رفتم بغلش کردم ولی زیاد بهش نچسبیدم ولی اون منو مهکم به خودش فشرد و بهم گفت:
جونگکوک: کاری میکنم که عاشقم بشی «اروم واحساسی»
ات: اشکم درومد یعنی ممکنه ازاینکه من دوستش ندارم ناراحت باشه......... خیلی درد ناکهـ......... منم متقابلا بغلش کردم و فشارش دارم.... وباگریه بهش گفتم....... جونگکوک ببخشید اگه باعث شدم قلبت درد بگیره ازت معذرت میخوام راستش منم دوست دارم خیلی بیا باهم رو یا هامون رو به واقعیت تبدیل کنیم
جونگکوک: رویای من تو بودی ات
ات: خب حالا من بلد نیستم رمانتیک باشم
جونگکوک: خنده» اخه کوچولو
ات: خب الان دیگه مامثل زن وشوهروااقعییم؟
جونگکوک: اره
ات: خب خوبع من از شوهرم خیلی انتظار دارم هاااااا میخوام برام موتور بخری میخوام بکسور بشم و میخوام مثل تو مافیا بشم
جونگکوک: تو دختری یا پسر؟ تو به زودی قراره مامان بشی«خنده شیطانی... اره اینو از تو کپی کردم m»
ات: فعلا که نشدم«اخم»
جونگکوک: چرا هروقت اسم بچه میاد تو ناراحت میشی بچه دوست نداری؟
ات: نه اصلا خوشم نمیاد
جونگکوک: حتی اگه بچه خودت باشه
ات: نه من بچه خودم رو خیلی دوست دارم ولی کلااا با بچه ها حال نمیکنم
جونگکوک: ولی من عاشق بچه هام
ات: عالیییی
دیدگاه ها (۶)

رمان جونگکوک (چشمان خمار)

*ویو ات *شب شده بود ساعت نزدیکای ۹ بود پس تصمیم گرفتم برم بی...

پارت 26 رمان عشق مدرسه ای جونگین: اگه جرعت داری یکیو تو جمع...

Destiny part 21

#عشق_بعد_نفرت ادامه پارت 5پرش زمانی به فردا صبحویو اتاز خواب...

پارت۴

پارت چهاردهم خونه تهیونگ رسید خونه به سرعت رفت سمت اتاق جونگ...

دو سال گذشته بود.تهیونگ و ات حالا ازدواج کرده بودن و زندگی‌ش...

پارت ۲ الکس : همینی که گفتم یوری : باااشهههالکس : قشنگم بیا ...

Pat:9اسم: عاشق چشماش شدما.ت . جونگکوک گفت که بیا امشب با هم ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط