دخترکی درزمستان به پیرمرد که نگهبان بودگفت:
دخترکی درزمستان به پیرمرد که نگهبان بودگفت:
سردت نیست؟گفت: عادت دارم
گفت میگویم برایت لباس گرم بیاورند
وفراموش کرد
صبح جنازه نگهبان را دیدند که روی دیوارنوشته بود: به
سرماعادت داشتم اماوعده لباس گرمت مرا ویران کرد!
سردت نیست؟گفت: عادت دارم
گفت میگویم برایت لباس گرم بیاورند
وفراموش کرد
صبح جنازه نگهبان را دیدند که روی دیوارنوشته بود: به
سرماعادت داشتم اماوعده لباس گرمت مرا ویران کرد!
- ۷۸۶
- ۱۴ مهر ۱۳۹۳
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط