عمو های من

p10

، با دیدن آخرین عکس ا.ت و شنیدن پیام تهدیدآمیز، دیگر نمی‌توانست منتظر بماند. با وجود ترس و تردید، تلفن را برداشت و شماره ناشناس را گرفت. بعد از چند بوق، صدای آشنا و خش‌دار اما این بار با لحنی کمی متفاوت‌تر از قبل شنیده شد: «بالاخره تصمیم گرفتی عاقل باشی؟»

نامجون با صدایی لرزان اما قاطع گفت: «چی می‌خواین؟ هر چی باشه بگید تا انجام بدیم. ا.ت رو آزاد کنید.»

صدای خنده تمسخرآمیزی از پشت خط آمد. «آزادی؟ به این زودی؟ اول باید کاری رو که می‌گیم انجام بدید. ما باند شما رو می‌خوایم.»

اعضا که دور نامجون جمع شده بودند، با شنیدن این حرف شوکه شدند. باند؟ منظورشان چه بود؟

نامجون با احتیاط پرسید: «باند؟ منظورتون چیه؟ ما باند خلافکاری نیستیم.»

صدای ناشناس پوزخند زد. «ظاهرتون اینو نمی‌گه. ما می‌دونیم کی هستید. می‌خوایم که…» صدا کمی مکث کرد، انگار که داشت جزئیات نقشه را مرور می‌کرد. «…می‌خوایم که برای ما کار کنید. یه محموله رو از یه جایی به جای دیگه منتقل کنید. یه کار ساده برای حرفه‌ای‌ها. اگه انجامش ندید، ا.ت رو…» ناگهان صدای ناله ضعیف دیگری از ا.ت شنیده شد که سریعاً قطع شد. «…عواقبش رو می‌بینید.»

نامجون با اضطراب پرسید: «کجا؟ چطوری؟ چه محموله‌ای؟»

«الان وقت این حرف‌ها نیست. نشونی رو برات می‌فرستم. ساعت ۴ بعد از ظهر فردا، باید اونجا باشید. با همه اعضای باندهاتون. تنها. هیچ پلیسی، هیچ ردپایی. اگه کوچکترین اشتباهی بکنید، هم خودتون گیر می‌افتید، هم ا.ت رو از دست می‌دید.»

تماس قطع شد. نامجون گوشی را انداخت. چه نقشه‌ای در سر داشتند؟ چرا به باند آن‌ها علاقه داشتند؟ و چطور می‌خواستند از این وضعیت، ا.ت را نجات دهند؟

شوگا با چهره‌ای متفکر گفت: «اینا دارن یه بازی می‌کنن. نمی‌تونن همین‌جوری بگن «باندتونو بیارید». حتماً یه جای کار می‌لنگه.»

جیهوپ با نگرانی پرسید: «ولی اگه واقعاً بخوایم بریم اونجا؟ وضعیت ا.ت خیلی بده. شاید این تنها راه نجاتش باشه.»

تهیونگ با دست‌های گره کرده گفت: «من حاضرم هر کاری بکنم. ولی باید یه نقشه بکشیم. نمی‌تونیم همین‌جوری بریم تو تله.»

نامجون به عکس‌های ا.ت نگاه کرد. چشمانش پر از اشک شد، اما اراده‌اش قوی‌تر از قبل شده بود. «حق با شماست. این یه تله است. ولی شاید بتونیم از این تله به نفع خودمون استفاده کنیم. اونا فکر می‌کنن ما احمقیم و فقط از دستوراتمون پیروی می‌کنیم. باید کاری کنیم که فکر کنن داریم همکاری می‌کنیم، ولی در واقع، خودمون اون‌ها رو گیر بندازیم.»

جین با تعجب پرسید: «چطوری؟»

نامجون لبخند کم‌رنگی زد. «اون‌ها گفتن «باند تونو بیارید». ما هم یه باند داریم. ولی شاید اون «باند» اونا، چیز دیگه‌ای باشه. شاید اونا خودشون یه باند خلافکار باشن که می‌خوان ما رو استخدام کنن. اگه اینطور باشه، می‌تونیم ازشون اطلاعات بگیریم. می‌تونیم بفهمیم چه کسانی هستن و چرا ا.ت رو گروگان گرفتن.»

شوگا سر تکان داد. «یعنی نقشه اینه که بریم اونجا، وانمود کنیم که داریم همکاری می‌کنیم، در حالی که داریم اطلاعات جمع می‌کنیم؟ ولی چطور ا.ت رو نجات بدیم؟»

نامجون به نقشه که روی میز پهن بود، اشاره کرد. «اون‌ها آدرسی رو که فرستادن… (نامجون آدرس را با جزئیات شرح می‌دهد، مثلاً یک انبار متروکه در حومه شهر). این منطقه، امن نیست. پر از کوچه‌های تنگ و بن‌بست. اگه بتونیم قبل از رسیدن اون‌ها، یه تیم پشتیبانی کوچیک رو اونجا مستقر کنیم… یه تیم که بتونه در لحظه مناسب، هم آدم‌رباها رو غافلگیر کنه و هم ا.ت رو نجات بده.»

جین گفت: «ولی چطور اون‌ها رو به سمت تله بکشونیم؟»

نامجون ادامه داد: «اون‌ها فکر می‌کنن ما فقط یه گروهیم که می‌خوان کارشونو انجام بدن. ما بهشون می‌گیم که محموله رو آماده کردیم. بعد، با یه بهونه‌ای، اون‌ها رو به یه نقطه مشخص می‌کشونیم. نقطه‌ای که تیم پشتیبانی ما منتظرشونه.»وقتی نامجون نشانی گروگانگیرها را دریافت کرد و نقشه اولیه برای نجات ا.ت شکل گرفت، همه اعضا با عصبانیتی فروخورده آماده می‌شدند. اما درست قبل از اینکه حرکت کنند، پیامی دیگر از سوی گروگانگیرها رسید. این بار، نه یک عکس، بلکه یک پیام صوتی بود.

صدای ضبط شده، صدای ا.ت بود، اما به طرز وحشتناکی تغییر کرده بود. صدایش ضعیف، بریده بریده و همراه با ناله‌های دردناکی بود. ا.ت به سختی کلماتی را بیان می‌کرد، کلماتی که بیشتر شبیه التماس بود تا حرف زدن. در پس‌زمینه صدا، صدای خنده مردانه و تمسخرآمیزی شنیده می‌شد که انگار از این وضعیت لذت می‌برد. پیام با بریده شدن ناگهانی صدای ا.ت و پخش شدن صدای ضربه‌ای دیگر، تمام شد.
دیدگاه ها (۰)

فاصله یک لبخند تا جنون

💜 آرمیِ دردسرساز | پارت دومروز بعد | ساعت ۸ شبجونگ‌کوک پشت م...

سناریو سانزو پارت 4

ریاکشن پارت ۲

P24عروس فراری ویو ا/ت با ریندو رفتیم پایین بقیه هم مثل همیشه...

پارت ۹: پشتِ درِ بستهنامجون با آرامش در رو پشت سرش بست و قفل...

قسمت چهارده

p2•••مایکی کم کم داشت عصبانی میشد و تقریبا نزدیک بود تصمیم ب...

𓆩🦋 𝑻𝒉𝒆 𝑳𝒂𝒔𝒕 𝑭𝒂𝒊𝒓𝒚 🦋𓆪پارت چهارم | «تقریباً لو رفت»روز بعد، ا/...

سناریو مایکی پارت ۴

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط