{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

نور چراغ‌ها کم شد و همه دور میز جمع شدن.

نور چراغ‌ها کم شد و همه دور میز جمع شدن.
کیک بزرگ شکلاتی وسط میز بود، پر از شمع‌های کوچیک رنگی که با لبخند کوک روشن شدن.

سوآ بهت‌زده، فقط نگاه می‌کرد.
این اولین بار بود که یه کیک تولد، با شمع‌های روشن، فقط برای خودش بود.

کوک آروم گفت:
– خب سوآ… وقتشه آرزو کنی.

سوهو از پشتش گفت:
– یادت نره چشاتو ببندی.

سوآ لبخند زد. چشماش رو بست… و چند ثانیه سکوت کرد.

توی دلش گفت:
«کاش این آدم‌ها… هیچ‌وقت نرن.
کاش برای اولین بار… بتونم کسی رو از دست ندم.»

بعد نفس عمیقی کشید و با یه فوت محکم، همه‌ی شمع‌ها رو خاموش کرد.

همه شروع کردن به دست زدن و تشویق.
شوگا، بی‌صدا و از دور نگاهش می‌کرد، با نگاهی که هیچ‌کس متوجهش نشد… جز کوک.

تهیونگ گفت:
– خب دیگه! وقتشه کیک رو ببُری، تولدی!

سوآ چاقو رو برداشت. دست‌هاش کمی می‌لرزید، اما لبخند از صورتش نمی‌رفت.
با دقت، برش اول رو زد… و همه زدن زیر خنده و دست زدن.

جیمین گفت:
– آفرین، حرفه‌ای بودی!

سوآ زیر لب گفت:
– اولین باره که کیک تولدمو خودم می‌بُرم...

همه ساکت شدن، ولی سوآ با لبخند ادامه داد:
– و بهترین تولد عمرمه.

کوک چشمکی بهش زد.
شوگا هنوز حرفی نزده بود، ولی توی نگاهش چیزی بود که سوآ رو آروم می‌کرد…

انگار بعد از اون همه سال، تولدش واقعاً متولد شدن دوباره‌ش بود.
دیدگاه ها (۰)

همه مشغول خوردن کیک بودن. صدای خنده و شوخی کل خونه رو پر کرد...

درست وقتی همه دوباره نشسته بودن و فضا پر از خنده و شیرینی بو...

سوآ هنوز اشک‌هاش رو کامل پاک نکرده بود که صدای زنگ در بلند ش...

مثل همیشه بود… با اون چراغ حیاط کوچیکی که لرزون روشن می‌موند...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط