تک پارتی جیمینـــ

سیگار دهمیشم روشن کرد و بعد از چند دقیقه، سیگار و توی وانه پر از سیگار انداخت...تو چشمای کسی ک هنوز نرفته خیره شد...چطور هنوز نرفته؟!...مگه فقط نمیخواست بازیش بده و بره؟ پس چرا هنوز داره زجر کشیدنشو تماشا میکنه؟...
اون ساده میاد و ساده هم میره...زندگی کردن دقیقا همینه...هرکار ک میخواد میکنه...نمیشه بهش گفت بدگرل، اون ی بد وومنه...
قبل ازینکه سیگار بعدیشو برداره، تو چشمای ات زل زد و شروع کرد ب حرف زدن...معمولا حرفهایی میزد ک حتی اگر قلب ات از سنگ بود، بازهم میلرزید...اون چیزای خواصی نمیگفت، اون فقط حقیقتارو میگفت...
_میدونی مشکل ما از کجا شد؟ دقیقا از اونجایی ک منه احمق بوسیدمت...چطور نفهمیدم تو حتی چشمهاتم نبسته بودی!!...
دستی ب موهای بلوندش کشید و سرشو ب دیوار تکیه داد...
_میدونی، من هرکاری برات میکنم...من برای تو نارنجک دستم میگیرم و ضامنشو میکشم، واسه تو خودمو جلوی قطار میندازم، حتی دستمم میبرم، ولی تو چی؟ تو هیچوقت حاظر نیستی همچین کارهایی برام انجام بدی...
خواست سیگارشو روشن کنه، ولی ات با دستای تتو شدش ک تا یک سال پیش ظریف و زنونه بودن فندک و از دستای زخمی جیمین میگیره...
+پسر، انقدر بی احساس جلوم نده...
+من چیزی ک میبینی بودم؟...من تمام احساساتمو بهت دادم، ولی تو انداختیشون دور...موقعی برگشتی ک دیگ هیچی برام نمونده بود...ازم انتظار دوست داشتن داشتی؟ ازم میخواستی عاشقت باشم وقتی چیزی تو سینم نداشتم تا برات بتپه؟...من قبل از تو تو دنیای صورتی خودم بودم، تو منو تو این دنیای مشکی و ابی گیر انداختی...
(مشکی همون تاریکی و بی حسی، ابی احساس غم، ناراحتی)
اون خنده هاش قشنگ بود، ولی خنده های از رو خوشحالیش، ن خنده هایی ک زخمش و شکاف میدن...با صدای قشنگش شروع کرد ب خندیدن...
_احساساتتو انداختم دور؟...من برات هرکاری کردم ولی تو اخرش بهم دروغ گفتی...
ات از مکالمه هایی ک ثمری براش نداشت خوشش نمیومد...از روی گوشه ی وان بلند شد و سمت در رفت...لبهایی ک الان پرسینگی طوسی بهشون وصل بود و باز کرد و شروع ب حرف زدن کرد...
+من میتونم سالها از چیزهایی ک بهت دادم و باعث شد این شکلی بشم بگم، ولی میدونی، نمیخوام ازین بدتر بشم...
قبل ازینکه بتونه از حموم خارج ش، با صدای تقریبا شبیه ب نعره جا خورد...
_تو بهم دروغ گفتی، ات...تو گفتی دوستم داری...ولی الان داری ب من میگی تو هیچوقت قلبی برای اینکه بتپه نداشتی...
با دستای خونیش سرشو توی مشتش گرفت...
_فردامو ازم بگیر و دیروزمو بده، ات...بزار باهم بمونیم...
دیدگاه ها (۱۶)

تک پارتی»»»وقتی ات خوابه با جنکوک..معرفی کسایی ک داخل رمان ه...

چند روز از تصمیم ات برای موندن گذشته بود.رابطه‌شون دیگه مثل ...

وقتی دوست صمیمی BTS هستی و میرید اسکی رو یخ

پارت چهاردهم ات. صبح حدود ساعت ۹ بود که با درد زیر شکم از خو...

چندتا نکته میگم مخصوص برعندازاسدرسته اینا خیلی اوسگلن ولی دل...

چندپارتی

رمان عشق ممنوع

پارت 3 ★رمان ازدواج اجباری با هوانگ★هیونجین : افرین ات سرشو ...

چند پارتی درخواستی

پارت 8رمان✨ عشق مدرسه ای✨هیون :باشهات ساعت رو نگاه کردات: هی...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط