فیک درخواستی وقتی عضو هشتمی و خواهربزرگترشی ویه عضو دیگه

فیک درخواستی وقتی عضو هشتمی و خواهربزرگترشی ویه عضو دیگه به گروه میاد...🖤🥀
یونگی هم پاشد .
جونکوک. آه اه اه کوفتم شد . رفت خدافظ مامانی
ب م. خدافظ .
توی ماشین
هیچ حرفی هیچ کس نمیزد .
جونهوک . کی میریم خرید‌.
جونکوک .🤥
یونگی . همین امروز .
جونهوک . هوم .
رفتن خونه .
جونکوک ‌زنگ روزد
جین . کیه .
جونکوک . منم .
جین . کیه .
یونگی . منم .
جین . منم کیه ؟
جونهوک . درو وا کن بابا تا نیمدم جرت بدم.
جین . ( درو وا کرد.)
جونهوک با لقد رفت تو.
یونگی . آرام ارام.
جیهوپ . چته .هوشااااااا
جونهوک . خفه شو حال ندارم گشنمه. ... گشنه ‌.
جین . بیا ( نودل رو داد بهش )
جونهوک . همشو قورت داد.
جین . 🙄😔😟
نامی . عزیزم حالت خوب نیست یونگی ببرش بخوابونش .☺
جونهوک . ( سگ )😡😡🤬
یونگی ‌. عزیز من بیا بریم من بخوابونمت .
جونهوک . نه نه نه من نمیخوام الان اجدواج کنم ‌.
یونگی . همینه که هست .( لبخند 😊)
جونهوک .( ادای گریه )
تهیونگ . چی شده .
یونگی . از اون سگ شیرموز ی بپرس .
تهیونگ . چی شده آقای جئون خواهرت سگ شده.
جونکوک. مامان بزرگم با بابا بزرگم گفتن یونگی و جونهوک ازدواج کنن با هم .
همه . چییییییییییییییییی؟
جونکوک . دهنتون رو ببندیم مگس نره .
ویو یونگی .
خوابش برد لباسش رو عوض کردم و خودم اون ور خوابیدم.
ویو جونهوک .
بیدار شدم. لباسم عوض ش...شده جیغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغ
یونگی . کی مرده کی زندس جیغغغغغ.
همه اومدن .
جونهوک برگشت . اینا چرا اینجورین .( فهمیدین ) لباس ندارن ( تیشرت منظورشه)
یونگی تو چرا اینجورییییی
خدااااااااا
یونگی . خب حالا .
جونهوک .کی لباس من رو در آورده.
همه ‌. خب حالا گفتم چی شد .
جیمین . خواب بودیما
یونگی . من میخوابم شما نمیزارید بعد ما بزاریم.
جونهوک . بگید کی لباسم رو عوض کرده .
یونگی . من
جونهوک . شما بی جا کردی.
نامی . الو بله بفرمایید . ها اها هوم . باشه .ساعت ۳ باشه باشه.بای
تهیونگ . چی شده
نامی. پی دی نیم زنگ گفت..........
میشه لایک کنی به خاطر پسرا 😭
دیدگاه ها (۷)

همسر غیره منتظره

part 58″صدای زنگ در″جین« کوک برو درو باز کن»جونگکوک بلند شد ...

My Arirang Part ۲۴جیمین فقط توانست بعد دیدن صحنه روبروش آب د...

یونگی ویوکانگ لی رفت بیرون معلوم بود ا/ت میخواد گریه کنه آخی...

خرگوش درون ددی$فصل : ۱$پارت : ۱۵$کایرا هم غذای سوبین رو داد ...

پآرت ¹¹خواستم هلش بدم که...باز دستمو گرفت و محکم تر چسبوند ب...

𝓹𝓪𝓻𝓽۶۴با کوک رفتیم یه پاساژ یه هودی ckبرداشت و حساب کردم و ب...

#عشق_بعد_نفرت پارت: 3ویو اتکه چشمم خورد به یه مغازه لباس فرو...

ممنون که میخونین این داستان واقعی نیست

دیدار باتو (پارت ۵)

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط