پارت ۱۷۷
ات چند دقیقه همونطور کنار نینی موند تا کاملاً بیدار بشه.
نور ملایم صبح کل هال و اتاق رو روشن کرده بود و خونه برخلاف شب قبل، ساکت و آروم بود.
نینی با چشمهای خوابآلودش به ات نگاه میکرد و گاهی صداهای نامفهومی درمیآورد.
ات لبخند خیلی کوچیکی زد، موهای نرمش رو کنار زد و آروم گفت:
— «بریم خوشگلِ خاله، اول بشوریمت.»
نینی دستهای کوچیکش رو سمتش دراز کرد و ات هم بلندش کرد توی بغلش.
پای برهنهی ات روی سرامیک سرد خونه صداهای آرومی ایجاد میکرد تا وقتی وارد سرویس شدن.
ات اول شیر آب رو باز کرد و دمای آب رو تنظیم کرد.
بعد خیلی آروم صورت نینی رو شست.
نینی اخم ریزی کرد و سرشو عقب برد.
— «نه؟ آب سرده؟»
نینی یه صدای نازک درآورد و ات خندید.
— «باشه باشه… الان درستش میکنم.»
بعد از شستن دست و صورت نینی، خودش هم صورتشو شست و موهاشو بالای سرش بست. هنوز لباس خواب گشادش تنش بود و چند تار مو دور صورتش ریخته بود.
وقتی وارد آشپزخونه شدن، ات نینی رو روی صندلی مخصوصش نشوند و کمربند کوچیکشو بست که نیفته.
نینی هم با کنجکاوی به اطراف نگاه میکرد و با قاشق پلاستیکی روی میز ضرب میگرفت.
ات یخچال رو باز کرد و وسایل صبحونه رو بیرون آورد.
کمکم بوی کره و نون تستشده توی آشپزخونه پیچید.
گاهی بین آشپزی برمیگشت سمت نینی.
— «گرسنهای؟»
نینی سریع دستاشو تکون داد.
— «مَمَم.»
ات لبخند زد.
— «آره فهمیدم، الان آماده میشه.»
چند دقیقه بعد، بشقاب کوچیکی جلوی نینی گذاشت و خودش هم روبهروش نشست.
آروم آروم لقمههای کوچیک درست میکرد و جلوی دهن نینی میگرفت.
— «وا کن ببینم.»
نینی با شیطنت سرشو عقب میبرد.
ات چشمهاشو ریز کرد.
— «اگه نخوری کارتون نمیذارم.»
نینی سریع دهنشو باز کرد.
ات خندید.
— «آهان… پس اینجوریه؟»
صبحونه تقریباً آروم و بیسروصدا گذشت. فقط صدای قاشق و گاهی خندههای ریز نینی توی خونه میپیچید.
بعد از اینکه نینی کامل خورد، ات صورتشو تمیز کرد و یه کارتون براش گذاشت.
نور تلویزیون روی صورت کوچیک نینی افتاده بود و با دقت به صفحه نگاه میکرد.
ات هم توی این فاصله ظرفها رو شست.
آستین لباسشو بالا زده بود و بیحوصله اما مرتب ظرفها رو تمیز میکرد. گاهی هم نیمنگاهی به نینی میانداخت که مطمئن بشه آرومه.
وقتی کارش تموم شد، دستاشو خشک کرد و سمت مبل رفت.
نینی تا ات نزدیک شد، سریع دستاشو بالا آورد.
ات بدون حرف بغلش کرد و روی مبل نشست. نینی هم خودش رو به سینهی ات چسبوند و سرشو روی شونهش گذاشت.
ات کنترل رو برداشت و صدای کارتون رو کمتر کرد.
همون موقع صفحهی گوشیای که روی میز بود روشن شد.
نوتیفیکیشن جدید.
اسم جونگکوک روی صفحه افتاد.
ات ناخودآگاه لبخند خیلی کمرنگی زد و گوشی رو برداشت.
پیام جونگکوک:
— «صبحت بخیر. بیدار شدی؟»
ات چند ثانیه به پیام خیره موند، بعد تایپ کرد:
— «آره.»
چند لحظه مکث کرد و دوباره نوشت:
— «کجایی؟»
تقریباً سریع سین شد.
جونگکوک: — «شرکتم. جلسه دارم.»
بعد چند ثانیه بعد یه پیام دیگه فرستاد:
— «زود اومدم بیرون که بیدارتون نکنم.»
ات ناخودآگاه گوشهی لبش بالا رفت.
— «فهمیدم.»
جونگکوک: — «نینی بیدار شده؟»
ات نگاهی به نینی که توی بغلش نشسته بود انداخت.
— «آره. صبحونه هم خورد.»
جونگکوک: — «خوب بود؟ اذیت نکرد؟»
ات: — «نه. فعلاً آرومه.»
چند ثانیه بعد دوباره تایپ کرد:
— «تو چی؟ چیزی خوردی؟»
پیام برای چند لحظه تایپ شدنش دیده شد.
جونگکوک: — «قهوه.»
ات بلافاصله اخم خیلی ریزی کرد.
— «فقط قهوه؟»
جونگکوک: — «وقت نشد.»
ات چند ثانیه چیزی ننوشت.
بعد کوتاه تایپ کرد:
— «پس وقتی برگشتی غذا میخوری.»
جونگکوک: — «داری دستور میدی؟»
ات: — «آره.»
چند لحظه بعد یه پیام کوتاه اومد:
— «اوکی.»
ات خیره به صفحه موند.
بعد دوباره نوشت:
— «جلسهت مهمه؟»
جونگکوک: — «یه قرارداد مزخرف.»
ات: — «دعوا نکن.»
جونگکوک: — «قول نمیدم.»
ات بیاختیار نفس کوتاهی کشید و سرشو به پشتی مبل تکیه داد.
— «مواظب باش.»
این بار جواب جونگکوک چند ثانیه طول کشید.
— «تو هم همینطور.»
و بلافاصله بعدش:
— «اگه چیزی خواستی بهم زنگ بزن.»
ات به صفحه نگاه کرد، بعد خیلی آروم تایپ کرد:
— «اوکی.»
جونگکوک: — «و ات…»
ات مکث کرد.
— «هوم؟»
چند ثانیه هیچ پیامی نیومد.
انگار جونگکوک داشت فکر میکرد چی بنویسه.
بعد بالاخره پیام ظاهر شد:
— «اون موقع فکر میکردم خوابی.»
ات لب پایینش رو خیلی آروم گاز گرفت.
— «میدونم.»
جونگکوک: — «پس بیدار بودی.»
ات: — «شاید.»
چند لحظه بعد فقط یه پیام کوتاه اومد:
— «...»
ات خندهی خیلی آرومی کرد.
و درست همون موقع، نینی که چیزی نفهمیده بود، دستشو روی گوشی گذاشت و با ذوق گفت:
— «دادا!» ( مخفف دایی)
نور ملایم صبح کل هال و اتاق رو روشن کرده بود و خونه برخلاف شب قبل، ساکت و آروم بود.
نینی با چشمهای خوابآلودش به ات نگاه میکرد و گاهی صداهای نامفهومی درمیآورد.
ات لبخند خیلی کوچیکی زد، موهای نرمش رو کنار زد و آروم گفت:
— «بریم خوشگلِ خاله، اول بشوریمت.»
نینی دستهای کوچیکش رو سمتش دراز کرد و ات هم بلندش کرد توی بغلش.
پای برهنهی ات روی سرامیک سرد خونه صداهای آرومی ایجاد میکرد تا وقتی وارد سرویس شدن.
ات اول شیر آب رو باز کرد و دمای آب رو تنظیم کرد.
بعد خیلی آروم صورت نینی رو شست.
نینی اخم ریزی کرد و سرشو عقب برد.
— «نه؟ آب سرده؟»
نینی یه صدای نازک درآورد و ات خندید.
— «باشه باشه… الان درستش میکنم.»
بعد از شستن دست و صورت نینی، خودش هم صورتشو شست و موهاشو بالای سرش بست. هنوز لباس خواب گشادش تنش بود و چند تار مو دور صورتش ریخته بود.
وقتی وارد آشپزخونه شدن، ات نینی رو روی صندلی مخصوصش نشوند و کمربند کوچیکشو بست که نیفته.
نینی هم با کنجکاوی به اطراف نگاه میکرد و با قاشق پلاستیکی روی میز ضرب میگرفت.
ات یخچال رو باز کرد و وسایل صبحونه رو بیرون آورد.
کمکم بوی کره و نون تستشده توی آشپزخونه پیچید.
گاهی بین آشپزی برمیگشت سمت نینی.
— «گرسنهای؟»
نینی سریع دستاشو تکون داد.
— «مَمَم.»
ات لبخند زد.
— «آره فهمیدم، الان آماده میشه.»
چند دقیقه بعد، بشقاب کوچیکی جلوی نینی گذاشت و خودش هم روبهروش نشست.
آروم آروم لقمههای کوچیک درست میکرد و جلوی دهن نینی میگرفت.
— «وا کن ببینم.»
نینی با شیطنت سرشو عقب میبرد.
ات چشمهاشو ریز کرد.
— «اگه نخوری کارتون نمیذارم.»
نینی سریع دهنشو باز کرد.
ات خندید.
— «آهان… پس اینجوریه؟»
صبحونه تقریباً آروم و بیسروصدا گذشت. فقط صدای قاشق و گاهی خندههای ریز نینی توی خونه میپیچید.
بعد از اینکه نینی کامل خورد، ات صورتشو تمیز کرد و یه کارتون براش گذاشت.
نور تلویزیون روی صورت کوچیک نینی افتاده بود و با دقت به صفحه نگاه میکرد.
ات هم توی این فاصله ظرفها رو شست.
آستین لباسشو بالا زده بود و بیحوصله اما مرتب ظرفها رو تمیز میکرد. گاهی هم نیمنگاهی به نینی میانداخت که مطمئن بشه آرومه.
وقتی کارش تموم شد، دستاشو خشک کرد و سمت مبل رفت.
نینی تا ات نزدیک شد، سریع دستاشو بالا آورد.
ات بدون حرف بغلش کرد و روی مبل نشست. نینی هم خودش رو به سینهی ات چسبوند و سرشو روی شونهش گذاشت.
ات کنترل رو برداشت و صدای کارتون رو کمتر کرد.
همون موقع صفحهی گوشیای که روی میز بود روشن شد.
نوتیفیکیشن جدید.
اسم جونگکوک روی صفحه افتاد.
ات ناخودآگاه لبخند خیلی کمرنگی زد و گوشی رو برداشت.
پیام جونگکوک:
— «صبحت بخیر. بیدار شدی؟»
ات چند ثانیه به پیام خیره موند، بعد تایپ کرد:
— «آره.»
چند لحظه مکث کرد و دوباره نوشت:
— «کجایی؟»
تقریباً سریع سین شد.
جونگکوک: — «شرکتم. جلسه دارم.»
بعد چند ثانیه بعد یه پیام دیگه فرستاد:
— «زود اومدم بیرون که بیدارتون نکنم.»
ات ناخودآگاه گوشهی لبش بالا رفت.
— «فهمیدم.»
جونگکوک: — «نینی بیدار شده؟»
ات نگاهی به نینی که توی بغلش نشسته بود انداخت.
— «آره. صبحونه هم خورد.»
جونگکوک: — «خوب بود؟ اذیت نکرد؟»
ات: — «نه. فعلاً آرومه.»
چند ثانیه بعد دوباره تایپ کرد:
— «تو چی؟ چیزی خوردی؟»
پیام برای چند لحظه تایپ شدنش دیده شد.
جونگکوک: — «قهوه.»
ات بلافاصله اخم خیلی ریزی کرد.
— «فقط قهوه؟»
جونگکوک: — «وقت نشد.»
ات چند ثانیه چیزی ننوشت.
بعد کوتاه تایپ کرد:
— «پس وقتی برگشتی غذا میخوری.»
جونگکوک: — «داری دستور میدی؟»
ات: — «آره.»
چند لحظه بعد یه پیام کوتاه اومد:
— «اوکی.»
ات خیره به صفحه موند.
بعد دوباره نوشت:
— «جلسهت مهمه؟»
جونگکوک: — «یه قرارداد مزخرف.»
ات: — «دعوا نکن.»
جونگکوک: — «قول نمیدم.»
ات بیاختیار نفس کوتاهی کشید و سرشو به پشتی مبل تکیه داد.
— «مواظب باش.»
این بار جواب جونگکوک چند ثانیه طول کشید.
— «تو هم همینطور.»
و بلافاصله بعدش:
— «اگه چیزی خواستی بهم زنگ بزن.»
ات به صفحه نگاه کرد، بعد خیلی آروم تایپ کرد:
— «اوکی.»
جونگکوک: — «و ات…»
ات مکث کرد.
— «هوم؟»
چند ثانیه هیچ پیامی نیومد.
انگار جونگکوک داشت فکر میکرد چی بنویسه.
بعد بالاخره پیام ظاهر شد:
— «اون موقع فکر میکردم خوابی.»
ات لب پایینش رو خیلی آروم گاز گرفت.
— «میدونم.»
جونگکوک: — «پس بیدار بودی.»
ات: — «شاید.»
چند لحظه بعد فقط یه پیام کوتاه اومد:
— «...»
ات خندهی خیلی آرومی کرد.
و درست همون موقع، نینی که چیزی نفهمیده بود، دستشو روی گوشی گذاشت و با ذوق گفت:
— «دادا!» ( مخفف دایی)
- ۱۵.۳k
- ۰۷ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط