تابع قوانین جمهوری اسلامی

تابع قوانین جمهوری اسلامی


ویو یونا

از حرفاش ترسیدم ، میدونستم بخاطر اینکه بدون خبر از خونه رفتم خیلی عصبیه اما حالا که فهمیده من اینجام و به آقا بزرگ همه چیزو گفتم عصبی ترم شده ، بخاطر همین اینجارو برام قدغن کرده بود‌.‌..

بعد از چند دقیقه فلیکس اومد بالا

& خوشگل من ، بیدار شدی ، بیا بریم پایین وقت ناهاره


+اگه میشه مال منو بیار تو اتاقم ، فعلا با اقا بزرگ روبه رو نشم خوبه

&نگران نباش، آقا بزرگ خونه نیست، بیا پایین بابا هم میخواد باهات حرف بزنه

+باش...


با فلیکس رفتیم پایین و بابا در اغوش کشیدم

+بابا...


@ دلم برات تنگ شده بود دخترم

+میتونستی ازم یه سراغی بگیری شاید اصلا مرده بودم

@ چون خانوم بزرگ پیشتون بود فکر میکردم به سرش نزنه اینکارا

+ اما فکرت غلط بود ، خودت خوب هیونو میشناختی ، میدونم شبی که مامان مرد تو از قبلش خبر داشتی، بخاطر همین همه ی خدمه رو مرخص کردی و خودتم رفتی ، میدونستی هیون چیزی که می‌خواد رو بلاخره به دست میاره، اینارو میدونستی اما بازم راضی به این وصلت کوفتی شدی

@ برای خودت بودم دخترم، هیون تورو میخواست ، بخاطر بدست اوردنت هرکاری میکرد، اما تو چی؟تو چشمت رقیبشو گرفته بود، اگه میدونستم هایکا همون هیونه، هیچوقت نمیزاشتم کنارت باشه، اما ازدواج با هیون به نفع خودت بود دخترم اگه با هیون ازدواج نمیکردی آقا بزرگ به یه پیرمرد مافیا که ۵ تا زن داشته میدات

+ اما بابا ، من طلاق میخوام ، امشب میخواد بیاد اینجا ، اگه بریم خونه منو میکشه

@ نه بابا جان ، شوخی میکنه شوهرت

+نمیکنه بابا ، بدون اجازش از خونه زدم بیرون خیلی عصبی شده ، بعدشم اینجا اومدن رو برام قدغن کرده بود ، نمیخواست آقا بزرگ و شما و داداش راجب اونا بدونین ، اقا بزرگ بهش زنگ زده بود بابا ، خیلی عصبی بود

@ مگه نگفتی خودش می‌دونه ؟

+نمیدونست بابا، اگه میدونست نمیزاشت بیام اینجا، منو میکشه...

با صدای در اجوما رفت درو باز کرد نمیتونستم ببینم کیه اما با‌صدای کفش ها، بوی عطرش ، سیگاری که روشن کرده بود ، خودش بود ، ترسیده به عقب برگشتم و باهاش روبه رو شدم

@سلام هیون جان ، خوش اومدی

هیون جوابشو داد و بهم پورخندی زد و بعد نزدیک تر اومد و منو توی بغل خودش کشید و با لحن خونسردی لب زد

_ دلم خیلی برات تنگ شده بود عزیزم ، برای چی بدون اطلاع اومدی اینجا ؟


+ب...ببخشید

فشار دستشو دور کمرم بیشتر کردو توی گوشم زمزمه کرد

_ببخشید دیگه فایده نداره ، خیلی‌ پیش رفتی ، قرار نیست ببخشمت


@ هیون جان ، میبینم خیلی دلتون براش تنگ شده بوده

هیون از بغلش دراوردم و دستش رو روی شونم گذاشت و لبخندی زد

_اره ، دلم براش تنگ شده بود ، فقط خیلی حساسه این خانومی ، یه بحث کوچیک داشتیم ، زود قهر کرد اومد اینجا...
دیدگاه ها (۴)

◝ تیمــــآرم‌ کــن . . ◟- #ParT_19 "┄┄┄┄┄┅┅┄<<😈🔥>>┄┅┅┄┄┄┄باه...

part ³*تکون دادن سر به نشونه تایید+خوبهداشت میرفت که با حرف ...

پارت 48 رمان عشق مدرسه ای ات: حسود هیونجین : ( خنده) فلیکس: ...

#Mafia_rabbit🐰#Part¹مثل همیشه آت در حال شیرینی پختن بود که ص...

پارت ۲۲:

پنهان عشق

برده عمارت جئون

رایحه پنهانآخر سر آروم سر تکون داد.- عوم... باشه، ارباب.بعد ...

به زیباییه مشکی

P22F2امیل،بکی:توبکی😳🍅(ترکیبی بزنید این دوتا ایموجی رو)امیل:چ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط