...My evil angel...
...My evil angel...
پارت ¹¹
🪽🔥 فصل یازدهم: مرز میان تاریکی و نور
سه روز بود...
هیچکس جونگکوک را ندیده بود.
درِ اتاق فرمانروا از داخل قفل شده بود.
هرکس نزدیک میشد، فقط صدای خشن او را میشنید.
...
_«از اینجابرو.»
...
_«دوباره مجبورم نکن تکرار کنم.»
...
حتی فرماندههایش هم جرئت نزدیک شدن نداشتند.
همه میدانستند...
ورژن تاریک جونگکوک بیدار شده است.
...
اما ا.ت دیگر طاقت نداشت.
...
شب، وقتی قلعه در سکوت فرو رفته بود، خودش را به اتاق رساند.
چند بار به در ضربه زد.
...
+«جونگکوک... منم.»
...
جوابی نیامد.
...
+«اگه درو باز نکنی، خودم میام تو.»
...
باز هم سکوت.
...
ا.ت نفس عمیقی کشید.
تمام قدرتش را جمع کرد و شانهاش را به در کوبید.
بــــوم!
...
بار دوم...
بــــوم!
...
قفل شکست.
...
اتاق تاریک بود.
پردهها کشیده شده بودند.
فقط نور کمرنگ ماه روی زمین افتاده بود.
...
ا.ت چند قدم جلو رفت.
...
و همان لحظه نفسش بند آمد.
...
جونگکوک کنار دیوار نشسته بود.
سرش پایین بود.
دستانش غرق خون بودند.
روی دیوار روبهرو، جای مشتهایش دیده میشد.
انگار ساعتها خودش را به دیوار کوبیده بود تا کنترلش را از دست ندهد.
...
+«جونگکوک...»
...
با شنیدن صدای ا.ت، سرش آرام بالا آمد.
...
چشمانش...
کاملاً سرخ شده بودند.
سرخیای که حتی ا.ت تا آن روز ندیده بود.
...
جونگکوک با صدایی خشن و گرفته گفت:
_«...چرا اومدی؟»
...
+«نگرانت شدم.»
...
_«برو.»
...
+«نه.»
...
_«ا.ت...»
...
+«گفتم نه.»
...
چند ثانیه سکوت برقرار شد.
...
بعد...
جونگکوک آرام از جایش بلند شد.
...
یک قدم...
...
بعد قدم دوم.
...
آرام به سمت ا.ت رفت.
...
ا.ت بیاختیار عقب رفت.
...
اما پشتش به دیوار خورد.
...
جونگکوک حالا فقط چند سانتیمتر با او فاصله داشت.
...
نگاهش روی چشمان عسلی ا.ت ثابت ماند.
...
دستش را بالا آورد.
...
با تردید...
چند تار از موهای سفید ا.ت را کنار زد.
...
و خیلی آرام پشت گوشش قرار داد.
...
برای یک لحظه...
همهچیز آرام شد.
...
ا.ت حتی نفسش را حبس کرده بود.
...
اما ناگهان...
چهره جونگکوک تغییر کرد.
...
چشمان سرخش درخشیدند.
...
رگهای گردنش نمایان شدند.
...
نفسهایش سنگین شد.
...
انگار آن هیولای درون دوباره بیدار شده بود.
...
دستش مشت شد.
...
و با سرعت به سمت صورت ا.ت حرکت کرد.
...
ا.ت از ترس چشمانش را بست.
...
اما...
در آخرین لحظه...
جونگکوک مسیر مشتش را عوض کرد.
بــــــــوم!
...
مشتش با تمام قدرت به دیوار کنار سر ا.ت خورد.
...
سنگها خرد شدند.
...
خون از میان انگشتانش روی زمین چکید.
...
تمام بدنش میلرزید.
...
_«نه...»
...
_«نه...»
...
_«بهش... آسیب نزن...»
...
با تمام وجود داشت با خودش میجنگید.
...
چند ثانیه بعد...
چشمانش آرامآرام به حالت عادی برگشتند.
...
جونگکوک خسته روی زانوهایش افتاد.
...
ا.ت که از ترس پاهایش سست شده بود، آرام روی زمین نشست.
...
نفسهایش هنوز نامنظم بودند.
...
جونگکوک سرش را پایین انداخت.
...
_«...ترسوندمت.»
...
این اولین بار بود که در صدایش پشیمانی شنیده میشد.
...
ا.ت با وجود ترسی که هنوز در دلش بود، آرام گفت:
+«یکم.»
...
جونگکوک سرش را بالا آورد.
...
برای اولین بار...
لبخند خیلی کمرنگی روی لبهایش نشست.
...
چند لحظه فقط به هم نگاه کردند.
...
جونگکوک با صدایی آرام پرسید:
_«ا.ت...»
...
_«اجازه میدی...؟»
...
گونههای ا.ت سرخ شدند.
...
بعد از چند ثانیه مکث...
لبخند کوچکی زد و سرش را به نشانه موافقت تکان داد.
...
جونگکوک دستش را پشت کمر او گذاشت.
...
آرام خم شد.
...
و بوسهای کوتاه و آرام روی لبهایش نشاند.
...
وقتی از هم فاصله گرفتند...
پاهای ا.ت هنوز از ترس میلرزید.
...
تعادلش را از دست داد.
...
اما جونگکوک پیش از آنکه به زمین بیفتد، او را در آغوش گرفت.
...
ا.ت با خجالت گفت:
«فکر کنم هنوز پام حس نداره...»
...
جونگکوک، در حالی که او را نگه داشته بود، زیر لب گفت:
_«دیگه لازم نیست وایستی.»
...
و برای اولین بار...
فرمانروای مغرور تاریکی، بدون اینکه چیزی بگوید، فقط او را در آغوش نگه داشت.
ادامه دارد...
پارت ¹¹
🪽🔥 فصل یازدهم: مرز میان تاریکی و نور
سه روز بود...
هیچکس جونگکوک را ندیده بود.
درِ اتاق فرمانروا از داخل قفل شده بود.
هرکس نزدیک میشد، فقط صدای خشن او را میشنید.
...
_«از اینجابرو.»
...
_«دوباره مجبورم نکن تکرار کنم.»
...
حتی فرماندههایش هم جرئت نزدیک شدن نداشتند.
همه میدانستند...
ورژن تاریک جونگکوک بیدار شده است.
...
اما ا.ت دیگر طاقت نداشت.
...
شب، وقتی قلعه در سکوت فرو رفته بود، خودش را به اتاق رساند.
چند بار به در ضربه زد.
...
+«جونگکوک... منم.»
...
جوابی نیامد.
...
+«اگه درو باز نکنی، خودم میام تو.»
...
باز هم سکوت.
...
ا.ت نفس عمیقی کشید.
تمام قدرتش را جمع کرد و شانهاش را به در کوبید.
بــــوم!
...
بار دوم...
بــــوم!
...
قفل شکست.
...
اتاق تاریک بود.
پردهها کشیده شده بودند.
فقط نور کمرنگ ماه روی زمین افتاده بود.
...
ا.ت چند قدم جلو رفت.
...
و همان لحظه نفسش بند آمد.
...
جونگکوک کنار دیوار نشسته بود.
سرش پایین بود.
دستانش غرق خون بودند.
روی دیوار روبهرو، جای مشتهایش دیده میشد.
انگار ساعتها خودش را به دیوار کوبیده بود تا کنترلش را از دست ندهد.
...
+«جونگکوک...»
...
با شنیدن صدای ا.ت، سرش آرام بالا آمد.
...
چشمانش...
کاملاً سرخ شده بودند.
سرخیای که حتی ا.ت تا آن روز ندیده بود.
...
جونگکوک با صدایی خشن و گرفته گفت:
_«...چرا اومدی؟»
...
+«نگرانت شدم.»
...
_«برو.»
...
+«نه.»
...
_«ا.ت...»
...
+«گفتم نه.»
...
چند ثانیه سکوت برقرار شد.
...
بعد...
جونگکوک آرام از جایش بلند شد.
...
یک قدم...
...
بعد قدم دوم.
...
آرام به سمت ا.ت رفت.
...
ا.ت بیاختیار عقب رفت.
...
اما پشتش به دیوار خورد.
...
جونگکوک حالا فقط چند سانتیمتر با او فاصله داشت.
...
نگاهش روی چشمان عسلی ا.ت ثابت ماند.
...
دستش را بالا آورد.
...
با تردید...
چند تار از موهای سفید ا.ت را کنار زد.
...
و خیلی آرام پشت گوشش قرار داد.
...
برای یک لحظه...
همهچیز آرام شد.
...
ا.ت حتی نفسش را حبس کرده بود.
...
اما ناگهان...
چهره جونگکوک تغییر کرد.
...
چشمان سرخش درخشیدند.
...
رگهای گردنش نمایان شدند.
...
نفسهایش سنگین شد.
...
انگار آن هیولای درون دوباره بیدار شده بود.
...
دستش مشت شد.
...
و با سرعت به سمت صورت ا.ت حرکت کرد.
...
ا.ت از ترس چشمانش را بست.
...
اما...
در آخرین لحظه...
جونگکوک مسیر مشتش را عوض کرد.
بــــــــوم!
...
مشتش با تمام قدرت به دیوار کنار سر ا.ت خورد.
...
سنگها خرد شدند.
...
خون از میان انگشتانش روی زمین چکید.
...
تمام بدنش میلرزید.
...
_«نه...»
...
_«نه...»
...
_«بهش... آسیب نزن...»
...
با تمام وجود داشت با خودش میجنگید.
...
چند ثانیه بعد...
چشمانش آرامآرام به حالت عادی برگشتند.
...
جونگکوک خسته روی زانوهایش افتاد.
...
ا.ت که از ترس پاهایش سست شده بود، آرام روی زمین نشست.
...
نفسهایش هنوز نامنظم بودند.
...
جونگکوک سرش را پایین انداخت.
...
_«...ترسوندمت.»
...
این اولین بار بود که در صدایش پشیمانی شنیده میشد.
...
ا.ت با وجود ترسی که هنوز در دلش بود، آرام گفت:
+«یکم.»
...
جونگکوک سرش را بالا آورد.
...
برای اولین بار...
لبخند خیلی کمرنگی روی لبهایش نشست.
...
چند لحظه فقط به هم نگاه کردند.
...
جونگکوک با صدایی آرام پرسید:
_«ا.ت...»
...
_«اجازه میدی...؟»
...
گونههای ا.ت سرخ شدند.
...
بعد از چند ثانیه مکث...
لبخند کوچکی زد و سرش را به نشانه موافقت تکان داد.
...
جونگکوک دستش را پشت کمر او گذاشت.
...
آرام خم شد.
...
و بوسهای کوتاه و آرام روی لبهایش نشاند.
...
وقتی از هم فاصله گرفتند...
پاهای ا.ت هنوز از ترس میلرزید.
...
تعادلش را از دست داد.
...
اما جونگکوک پیش از آنکه به زمین بیفتد، او را در آغوش گرفت.
...
ا.ت با خجالت گفت:
«فکر کنم هنوز پام حس نداره...»
...
جونگکوک، در حالی که او را نگه داشته بود، زیر لب گفت:
_«دیگه لازم نیست وایستی.»
...
و برای اولین بار...
فرمانروای مغرور تاریکی، بدون اینکه چیزی بگوید، فقط او را در آغوش نگه داشت.
ادامه دارد...
- ۲۱۰
- ۱۲ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط