پارت۲۱ قمار یا زندگی
پارت۲۱
چند ماه بعد...
من یانام
یادم میاد بهم گفته بود چهار سال مال منی
تقریبا از اون چهار یه سالش گذشته
امروز کریسمسه
روز اخر سال ۲۰۲۵ یعنی همون آخرین روز دسامبره
من تو تمام این ماه ها همین شرایط الانمو داشتم و امسال از بدترین سال های زندگیم بود
من مدت زیادیه که نمیتونم جونگکوکو ببینم
ولی تهیونگ بهم اجازه داد مادرمونو چندین بار ملاقات کنم و هزینه بیمارستان رو اون داد
البته همه چیز از اونجایی شروع شد که از مافیا بودن تهیونگ خبردار شدم و اون روز یکی از روزای آگوست بود یعنی یک سال کامل نیست که من این شرایطو تحمل کردم
تهیونگ معلوم نیست چه مرگشه
تمام سیعشم اینه که علاقه یا نفرتش به من رو مخفی و گیج کننده نگه داره
یه جا منو تو انباری تا چند ماه زندانی میکنه و بهم غذا آب و نون میده یه جا هزینه بیمارستان مادرمو میده و تو یه شب هم به صورت غیر مستقیم ازم درخواست ازدواج میکنه هم همون شب منو مثل سگ میزنه
من دو روزی میشه که از انباری در اومدم و دارم مثل همیشه حمالی میکنم
از وقتی هم که از انباری در اومدم هم باهم قهریم
*صدای زنگ آیفون
یانا: تهیونگه
*اومد داخل خونه
یانا: سلام *صدای لرزون
ته:*جوابشو نداد
چه غلطی داشتی میکردی ؟
یانا: من؟ هیچی من تو آشپزخونه بودم داشتم ظرفارو خشک میکردم
ته: لازم نکرده بگیر بشین*پرتش کرد رو مبل
ته: میدونی دیگه امشب شب کریسمسه
یانا: آره
ته: من به عنوان یه رئیس مافیا مثل سنت همیشگی خودم و خانواده و دوستام یه مهمونی بزرگ به مناسبت کریسمس برگزار میکنیم که توهم امشب توش دعوتی
یانا: من؟
ته: اونجا همه با همسراشون میرن
منم باید باتو برم
یانا: چرا من
دخترای بهتر از من هس....
ته: هیسس....خفه
گفتم باهام میای یعنی میای فهمیدی ؟
یانا: باشه
الان من باید چیکار کنم
من میرم بیرون
میری تو اتاقم لباس روی تخت میپوشی بعدش با همون گوشی روی تخت بهم زنگ میزنی رمز گوشی سال تولدته
بهم میگی که آماده شدی بعدشم میری سر خیابون سوار لیموزین میشی میری آرایشگاه بعدشم که کارت تموم شد دوباره سوار لیموزین میشی میری مهمونی و منو جلو در کلاب میبینی
یانا:*قیافش اینجوری بود که برگاممم
باشه
ته: من باید برم
یانا: باشه خداحافظ
ته: *مکث... خدافظ
*درو بست
یانا: اینم یه راه خوب برای فرار دوباره ....
چند ماه بعد...
من یانام
یادم میاد بهم گفته بود چهار سال مال منی
تقریبا از اون چهار یه سالش گذشته
امروز کریسمسه
روز اخر سال ۲۰۲۵ یعنی همون آخرین روز دسامبره
من تو تمام این ماه ها همین شرایط الانمو داشتم و امسال از بدترین سال های زندگیم بود
من مدت زیادیه که نمیتونم جونگکوکو ببینم
ولی تهیونگ بهم اجازه داد مادرمونو چندین بار ملاقات کنم و هزینه بیمارستان رو اون داد
البته همه چیز از اونجایی شروع شد که از مافیا بودن تهیونگ خبردار شدم و اون روز یکی از روزای آگوست بود یعنی یک سال کامل نیست که من این شرایطو تحمل کردم
تهیونگ معلوم نیست چه مرگشه
تمام سیعشم اینه که علاقه یا نفرتش به من رو مخفی و گیج کننده نگه داره
یه جا منو تو انباری تا چند ماه زندانی میکنه و بهم غذا آب و نون میده یه جا هزینه بیمارستان مادرمو میده و تو یه شب هم به صورت غیر مستقیم ازم درخواست ازدواج میکنه هم همون شب منو مثل سگ میزنه
من دو روزی میشه که از انباری در اومدم و دارم مثل همیشه حمالی میکنم
از وقتی هم که از انباری در اومدم هم باهم قهریم
*صدای زنگ آیفون
یانا: تهیونگه
*اومد داخل خونه
یانا: سلام *صدای لرزون
ته:*جوابشو نداد
چه غلطی داشتی میکردی ؟
یانا: من؟ هیچی من تو آشپزخونه بودم داشتم ظرفارو خشک میکردم
ته: لازم نکرده بگیر بشین*پرتش کرد رو مبل
ته: میدونی دیگه امشب شب کریسمسه
یانا: آره
ته: من به عنوان یه رئیس مافیا مثل سنت همیشگی خودم و خانواده و دوستام یه مهمونی بزرگ به مناسبت کریسمس برگزار میکنیم که توهم امشب توش دعوتی
یانا: من؟
ته: اونجا همه با همسراشون میرن
منم باید باتو برم
یانا: چرا من
دخترای بهتر از من هس....
ته: هیسس....خفه
گفتم باهام میای یعنی میای فهمیدی ؟
یانا: باشه
الان من باید چیکار کنم
من میرم بیرون
میری تو اتاقم لباس روی تخت میپوشی بعدش با همون گوشی روی تخت بهم زنگ میزنی رمز گوشی سال تولدته
بهم میگی که آماده شدی بعدشم میری سر خیابون سوار لیموزین میشی میری آرایشگاه بعدشم که کارت تموم شد دوباره سوار لیموزین میشی میری مهمونی و منو جلو در کلاب میبینی
یانا:*قیافش اینجوری بود که برگاممم
باشه
ته: من باید برم
یانا: باشه خداحافظ
ته: *مکث... خدافظ
*درو بست
یانا: اینم یه راه خوب برای فرار دوباره ....
- ۸.۴k
- ۰۷ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۸)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط