پارت ۱۰

ویو میسو
وقتی خطر رو حس کردم بیشتر از اون جلو نرفتم و قدم هام رو یکی یکی به عقب برداشتم و همین که برگشتم تا با سرعت بدوئم چند نفر دیگه هم پشت سرم بودن نفسم بند اومد درسته به اون مرتیکه نمیشد اعتماد کرد حتما کاره اونه ولی بعد از ۲ مین پدرم رو دیدم که از پشت اون مرد های سیاه پوش اومد سمتم و دستاش رو گذاشت رو شونه هام:
÷تو اینجا چیکار می‌کنی دخترم؟؟
°را...را..راستش..م..من..(لکنت)
÷تو چی؟بهم بگو
°م..من..ف..فرار کردم آره فرار کردم
÷چییییی؟(یکم بلند تر از ملایم)
°از عمارت جیمین بدون اینکه بدونه اومدم بیرون
÷وای..آخه چرا اینکارو کردی؟اذیتت کرده؟
°نه پدر؛ خودم اومدم بیرون چون دلم برای تو و مامان تنگ شده بود
واییی دارم چیکار میکنم؟چرا بخاطر اون مرتیکه دروغ گفتم آخه چرااا؟اگه پدرم بفهمه بهش دروغ گفتم هیچوقت منو نمیبخشه ای خداااا
÷خیلی خب باشه بیا بریم بعدا راجب بهش حرف می‌زنیم..بعد سوار ماشین پدرم شدم و باهم به سمت عمارت حرکت کردیم
ویو جیمین
همین که حس کردم دستی روی شونمه برگشتم و راننده رو دیدم که داشت با خنده بهم نگاه میکرد..بهش گفتم
¢تو مگه نرفته بودی؟
راننده: درسته!ولی فکرشم نکن بتونی ارباب رو بپیچونی و در بری الآنم لطفا برین تو
¢اوفففف..خیلی خب باشه
راه افتادم سمت ویلا و وقتی وارد شدم یه خانم مسن اومد سمتم و تا خواست حرف بزنه گفتم
¢اون مرتیکه پیرمرد کجاست؟
آجوما:سلام کیو دارید میگید؟
¢همونی که...(با حرف شوگا حرفش قطع شد)
~من اینجام
و درحالی که داشت از پله ها میومد پایین بهم گفت
~بهت یاد ندادن سلام بدی و احترام بزاری؟
¢چرا یاد دادن..ولی نه برای هرکسی(چشم اره)
~اووووو زبونتم که فوق العاده تنده و دراز
¢منو آوردی اینجا که چی؟ها؟که چیکار کنم؟
~آروممم لازم نی انقد تند بری(پوزخند)
¢اگه کاری باهام نداری من باید برم!!
~وایسا...بیا بالا تو اتاق کارم
اینو که گفت واقعا از ته دل میخواستم بزنم تو صورتش برای همین سمتش پا تند کردم و تف کردم تو صورتش
¢اینم برای اینکه بدونی جایگاه خودتو..خونت نصف خونه بابامم نیست پس لاف الکی نزن و بزار برم(داد)
یهو با صدای خیلی بلندی که حتی فکرشم نمی‌کردم داد زد:
~ببند دهنتو(داد)
و تا به خودم اومدم دیدم یه سیلی محکم تو صورتم زده و با کمال پر رویی داره بهم نزدیک میشه و بلاخره اونقدر بهم نزدیک شد که پشتم به دیوار خورد و زل زد به چشام..حس معذب بودن خیلی زیاد داشتم که در گوشم زمزمه کرد:
~ازت می‌خوام باهام ازدواج کنی!
ویو میسو
وقتی به عمارت پدرم رسیدیم رفتیم داخل و از اونجایی که مامان خواب بود سریع به پدرم گفتم
°شب بخیر پدر من میرم بخوابم
~خیلی خب باشه برو بخواب ولی بعداً باید باهام حرف بزنی
°چشم
سریع از پله ها رفتم بالا و رسیدم به اتاق و دیدم بورام بهم پیام داده
(هی فهمیدم که اونی که همیشه قتل انجام میده و با خون همیشه علامت sh می‌زاره یه مافیایی به اسم کیم یونگی هست)
با خوندن پیام انگار بهم شوک شدیدی وارد شد گوشی پرت کردم و لم دادم رو تخت و با این فکر که شوگا دقیقااا تو چنگم بود و نگرفتمش تو ذهنم هزار بار خودم رو لعنت کردم و مشتام رو به تشک تخت فرود آوردم
°عَهههههههه لعنتیییییی(داد)
و تو همون فکر به خواب رفتم
ویو جیمین
با کف دستام به سینه هاش ضربه زدم تا بره کنار ولی گویا زور اون بیشتر از من بود
¢هی..میشه بری کنار و این مزخرفات رو تموم کنی اصلا شوخی باحالی نبود
~من با کسی شوخی ندارم
¢اصلا باور نمیکنم
~باید باور کنی یعنی مجبوری چون تو بازی رو باختی و با جبرانش باید باهام ازدواج کنی
¢مرتیکه اصلا میفهمی چی میگییی؟؟من قراره چند روز دیگه با دختر جئون جونگکوک تکرار میکنم جئون جونگکوک باید ازدواج کنم چطوری انتظار داری بیام با تو ازدواج کنم هانن؟
~یعنی فقط مشکلت اونه؟
¢اگه اونم مشکلم نباشه من هیچوقت با تو ازدواج نمیکنم ترجیح میدم زنده زنده بسوزوننم!(داد)
پوزخند صدا داری زد و محکم از فکم گرفت و خیلی ریلکس و با نیشخند گف
~پس ازدواجتون رو بهم بزن!!..برو به بابات بگو که میخای با من ازدواج کنی!
عجب دردسرییی الان چه غلطی بکنم مطمئنم اگه به پائولو بگم درجا میزنه تو دهنم و از اونطرف جونگکوک هم همینطور و علاوه بر همه اینااا فکر پادشاه مافیاها بودن رو هم باید از سرم بیرون کنم نه من اینو نمیخاااممم...
.....ادامه دارد......
دیدگاه ها (۱۰)

پارت یازدهم ویو جونگکوک -۰ داشتم توی حیاط قصر قدم میزدم و به...

A Shadow Named Youسایه‌ای به نام تو P.17(روایت از زبان ا.ت)ب...

پارت ۸ویو جونگ کوکرفتم از اتاقم بیرون روبی رو دیدم چقدر خوشگ...

وقتی با اجبار میشی زن دومش پارت ۹یهو دیدم صدای پا یکی اومد م...

پارت ۱ویو تهیونگ:سلام من کیم تهیونگ هستم ۲۹ سالمه و تو یک کا...

the first lie

پارت ۱ ویو روبی:دور میز نشسته بودیم روی پای جونگ هو که پدرم ...

ویو جونگ کوک صبح:از خواب بیدار شدم و یاد اتفاق های دیروز افت...

Part7ا.ت رو مایا می نویسمویو مایاجیمین منو از خواب بلند کرد ...

من عاشق دشمنم شدم پارت دوم

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط