Novel panleo
♡ #part¹⁰ ♡
『 leoreza 』
نگاه به چشماش کردم که از دزدید ، لب پایین ام رو خیس کردم و لب زدم
_خوشگلم
چشمای آبی رنگ اش رو بهم دوخت مثل سهراب بود با این فرق که چشمای رستا آبی تیره بود نه روشن
_میدونم ناراحتت کردم اما توام باید بدونی اون بیرون خیلی برات خطرناک من دوست ندارم هیچ آسیبی ببینی
با دست زیر چشماش رو پاک کرد
رستا : داداش بخدا که منم دوست ندارم برات دردسر درست کنم و پاپیچ ات بشم اما خب دلم میخواد مثل بقیه دخترا باشم که بیرون میرن آزادن اما من چی تو خونه حبس ام اگر هم برم بیرون باید با فربد باشه چرا تا کسی شک نکنه یا آسیب نزنه تا آقا سهراب یا پدر بنده یاد نکنه از من....من هیچ احتیاج و یا احساسی به اون مرد ندارم که انقدر من رو محدود میکنی
بخاطر اینکه تن تند حرف زده بود نفسی گرفت که بلند شدم کنارش نشستم و بغلش کردم
بوسه ای روی موهاش نشوندم و سر تکیه دادم
_میدونم دورت بگردم میدونم اما تو صبر باشه بزار یه مدت بگذره خودم با فربد میفرستمت مسافرت خب
نفس کلافه ای کشید و از بغلم بیرون اومد
رستا: باز داری چیکار میکنی داداش هان
بلند شدم و دست تو جیبم کردم
_رستا میدونی از دخالت کردن خوشم نمیاد پس به حرفم گوش کن باشه
دستی لای موهاش کشید و بلند شد
رستا: باشه داداش
تار ای از موهاش رو پشت گوش زدم لبخند به لب ، لب زدم
_افرین میمونم
خنده ای کرد و بغلم کرد
رستا : میخوای بری
هومی گفتم و از بغلم خارج شد که از اتاق بیرون رفتم بعد از خدافظی با مامان، سوار ماشین شدم و رفتم نمایشگاه.....
فردا شب
『 paniz 』
توی ون نشسته بودیم و منتظر یه اشاره ی فرمانده بودیم که
مهشاد دو تا چیز کوچیک مشکی داد دست من و محراب
مهشاد : بیایین من همراه این با شما در ارتباط هستم و اتاقی که قرار پانیذ بره رو بهت میگم پانیذ جفتتون هم لجبازی نمیکنین متوجه شدین یا نه
سری تکون دادم که محراب لب زد
محراب: پس دیانا چی
مهشاد: از قبل بهش دادم شما حواستون بهم باشه فهمیدین مخصوصا تو پانیذ
_باشه عزیزم ، نگران چی هستی
نگاه پریشونی بهم کرد
مهشاد: اگه لو برین دردسره ....نیرو هم فرستادم تو مهمونی اما کمه
سری تکون دادم که مهشاد برگشت سر میز و هدفون رو گذاشت رو گوشش ، بعد از چند دقیقه ای لب زد
مهشاد: شروع شد بچها
محراب پیاده شد و دستش رو مقابل ام گرفت پوفی کشیدم و دستم رو تو دستش گذاشتم و پیاده شدم
دستم رو دور بازوش حلقه کردم راه رفتن با پاشنه بلند راحت بود برام اما نه اینکه تو عملیات
دکلته بلند مشکی پوشیده بودم که چاک داشت روی رونم چپ ام و روی رون راست ام غلاف و اسلحه ام همراه ام بود
محراب: باورم نمیشه که دارم با لباس مجلسی میرم عملیات یه مافیا
چشم غرهای از زیر ماسک رفتم که خندهی بلندی کرد.....
#panleo
#mehrashad
#ardiya
『 leoreza 』
نگاه به چشماش کردم که از دزدید ، لب پایین ام رو خیس کردم و لب زدم
_خوشگلم
چشمای آبی رنگ اش رو بهم دوخت مثل سهراب بود با این فرق که چشمای رستا آبی تیره بود نه روشن
_میدونم ناراحتت کردم اما توام باید بدونی اون بیرون خیلی برات خطرناک من دوست ندارم هیچ آسیبی ببینی
با دست زیر چشماش رو پاک کرد
رستا : داداش بخدا که منم دوست ندارم برات دردسر درست کنم و پاپیچ ات بشم اما خب دلم میخواد مثل بقیه دخترا باشم که بیرون میرن آزادن اما من چی تو خونه حبس ام اگر هم برم بیرون باید با فربد باشه چرا تا کسی شک نکنه یا آسیب نزنه تا آقا سهراب یا پدر بنده یاد نکنه از من....من هیچ احتیاج و یا احساسی به اون مرد ندارم که انقدر من رو محدود میکنی
بخاطر اینکه تن تند حرف زده بود نفسی گرفت که بلند شدم کنارش نشستم و بغلش کردم
بوسه ای روی موهاش نشوندم و سر تکیه دادم
_میدونم دورت بگردم میدونم اما تو صبر باشه بزار یه مدت بگذره خودم با فربد میفرستمت مسافرت خب
نفس کلافه ای کشید و از بغلم بیرون اومد
رستا: باز داری چیکار میکنی داداش هان
بلند شدم و دست تو جیبم کردم
_رستا میدونی از دخالت کردن خوشم نمیاد پس به حرفم گوش کن باشه
دستی لای موهاش کشید و بلند شد
رستا: باشه داداش
تار ای از موهاش رو پشت گوش زدم لبخند به لب ، لب زدم
_افرین میمونم
خنده ای کرد و بغلم کرد
رستا : میخوای بری
هومی گفتم و از بغلم خارج شد که از اتاق بیرون رفتم بعد از خدافظی با مامان، سوار ماشین شدم و رفتم نمایشگاه.....
فردا شب
『 paniz 』
توی ون نشسته بودیم و منتظر یه اشاره ی فرمانده بودیم که
مهشاد دو تا چیز کوچیک مشکی داد دست من و محراب
مهشاد : بیایین من همراه این با شما در ارتباط هستم و اتاقی که قرار پانیذ بره رو بهت میگم پانیذ جفتتون هم لجبازی نمیکنین متوجه شدین یا نه
سری تکون دادم که محراب لب زد
محراب: پس دیانا چی
مهشاد: از قبل بهش دادم شما حواستون بهم باشه فهمیدین مخصوصا تو پانیذ
_باشه عزیزم ، نگران چی هستی
نگاه پریشونی بهم کرد
مهشاد: اگه لو برین دردسره ....نیرو هم فرستادم تو مهمونی اما کمه
سری تکون دادم که مهشاد برگشت سر میز و هدفون رو گذاشت رو گوشش ، بعد از چند دقیقه ای لب زد
مهشاد: شروع شد بچها
محراب پیاده شد و دستش رو مقابل ام گرفت پوفی کشیدم و دستم رو تو دستش گذاشتم و پیاده شدم
دستم رو دور بازوش حلقه کردم راه رفتن با پاشنه بلند راحت بود برام اما نه اینکه تو عملیات
دکلته بلند مشکی پوشیده بودم که چاک داشت روی رونم چپ ام و روی رون راست ام غلاف و اسلحه ام همراه ام بود
محراب: باورم نمیشه که دارم با لباس مجلسی میرم عملیات یه مافیا
چشم غرهای از زیر ماسک رفتم که خندهی بلندی کرد.....
#panleo
#mehrashad
#ardiya
- ۴.۵k
- ۱۲ مرداد ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط