بخش دوم پارت ۳ فیک تهکوک
!
!من که بهر حال دیگه عمرم ب دنیا نیست فقط ی آرزو دارم که اگه بر آورده کنی دینت رو ادا کردی
_بگو مامان میشنوم!
!آرزوم اینه که ازدواج کنی و بری سر خونه زندگیت!
_مامان باز که شروع کردی!گفتم که نمیخوام ازدواج کنم!
!اینجوری که نمیشه یعنی نمیخوای آرزوی مادرت رو برآورده کنی؟
_باشه من آرزوت رو برآورده میکنم ولی با کسی که خودم میخوام ازدواج میکنم و تو باید قول بدی که حتی اگه ازش خوشت نیومد اجازه بدی که باهاش ازدواج کنم!
!باشه پسرم......نمیخوای معرفی کنی؟
_آآاآاآببخشید حواسم نبود...خب تهیونگ این مامانمه و مامان اینم تهیونگ دوستمه!
!چی؟ دوستته؟
_مامان ی جوری رفتار نکن که انگار چیز عجیبیه!
!عجیب نیست....فقط خوشحال کننده س اون دومین دوست توعه!
+بله؟
!جونگ کوک خیلی سخت میتونه کسی رو به عنوان دوستش قبول کنه و تو واقعا خاصی که تونستی دوست جونگ کوک بشی
+آها شما لطف دارین😊
!اسمت تهیونگ بود ؟
+بله درسته
!اسمتم مثل خودت خیلی خوشگله
+به زیبایی شما که نمیشم.
!اوووو مخ زدنم که بلدی!
اینطور که ب نظرم میرسید تهیونگ و مامانم خوب باهم جور شده بودن که خیلی خوب بود!
[۳۰مین بعد]
_تهیونگی بلند شو ببرمت خونه فردا دانشگاه داری،
+عاااا شعت کلا یادم رفته بود
و سریع از همه خودافظی کردیمو از بیمارستان زدیم بیرون
[فلش بک جلوی کافه یا ب عبارت دیگه ای خونه ی ته]
+ممنون که رسوندیم!
_نه من از تو ممنونم کا باهام اومدی ، واقعا خیلی خوب شد که اومدی احساس تنهایی نمیکردم!
+قابلی نداشت!
ویو ته
میخواستم از ماشین پیاده شم که
_تهیونگی؟
+بلع
_فردا قطعا میری دانشگاه دیگه نه؟
+هومم امتحانات نهایی نزدیکه نمیتونم نرم!
_اوکی فردا برات ی سورپرایز دارم!
+چه سورپرایزی
_فردا میفهمی!.......خودافظ
و رفت. برگشتم تو اتاقم و خوابیدم رو تخت و به این فکر میکردم که سورپرایز جونگ کوک چیه که چشمام گرم خواب شد و[خاموشی]
مرسی که حمایت میکنی.
شرایط پارت بعد
۱۵لایک و ۱۵ کامنت
چون اون پیجم مسدود شد و اینجا هم هنوز اونقدرا فالور ندارم شرایط رو کم کردم...
هنوزم اعصابم برای اون پیجم ریدهههههههههه س
شعتتتتت😶🫣🖤
!من که بهر حال دیگه عمرم ب دنیا نیست فقط ی آرزو دارم که اگه بر آورده کنی دینت رو ادا کردی
_بگو مامان میشنوم!
!آرزوم اینه که ازدواج کنی و بری سر خونه زندگیت!
_مامان باز که شروع کردی!گفتم که نمیخوام ازدواج کنم!
!اینجوری که نمیشه یعنی نمیخوای آرزوی مادرت رو برآورده کنی؟
_باشه من آرزوت رو برآورده میکنم ولی با کسی که خودم میخوام ازدواج میکنم و تو باید قول بدی که حتی اگه ازش خوشت نیومد اجازه بدی که باهاش ازدواج کنم!
!باشه پسرم......نمیخوای معرفی کنی؟
_آآاآاآببخشید حواسم نبود...خب تهیونگ این مامانمه و مامان اینم تهیونگ دوستمه!
!چی؟ دوستته؟
_مامان ی جوری رفتار نکن که انگار چیز عجیبیه!
!عجیب نیست....فقط خوشحال کننده س اون دومین دوست توعه!
+بله؟
!جونگ کوک خیلی سخت میتونه کسی رو به عنوان دوستش قبول کنه و تو واقعا خاصی که تونستی دوست جونگ کوک بشی
+آها شما لطف دارین😊
!اسمت تهیونگ بود ؟
+بله درسته
!اسمتم مثل خودت خیلی خوشگله
+به زیبایی شما که نمیشم.
!اوووو مخ زدنم که بلدی!
اینطور که ب نظرم میرسید تهیونگ و مامانم خوب باهم جور شده بودن که خیلی خوب بود!
[۳۰مین بعد]
_تهیونگی بلند شو ببرمت خونه فردا دانشگاه داری،
+عاااا شعت کلا یادم رفته بود
و سریع از همه خودافظی کردیمو از بیمارستان زدیم بیرون
[فلش بک جلوی کافه یا ب عبارت دیگه ای خونه ی ته]
+ممنون که رسوندیم!
_نه من از تو ممنونم کا باهام اومدی ، واقعا خیلی خوب شد که اومدی احساس تنهایی نمیکردم!
+قابلی نداشت!
ویو ته
میخواستم از ماشین پیاده شم که
_تهیونگی؟
+بلع
_فردا قطعا میری دانشگاه دیگه نه؟
+هومم امتحانات نهایی نزدیکه نمیتونم نرم!
_اوکی فردا برات ی سورپرایز دارم!
+چه سورپرایزی
_فردا میفهمی!.......خودافظ
و رفت. برگشتم تو اتاقم و خوابیدم رو تخت و به این فکر میکردم که سورپرایز جونگ کوک چیه که چشمام گرم خواب شد و[خاموشی]
مرسی که حمایت میکنی.
شرایط پارت بعد
۱۵لایک و ۱۵ کامنت
چون اون پیجم مسدود شد و اینجا هم هنوز اونقدرا فالور ندارم شرایط رو کم کردم...
هنوزم اعصابم برای اون پیجم ریدهههههههههه س
شعتتتتت😶🫣🖤
- ۵۵.۹k
- ۱۶ آذر ۱۴۰۲
دیدگاه ها (۳۵)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط