رمان شینیگامی پارت بیستم

کوچکترین اطلاعاتی که درز پیدا کند ، می تواند برای او عواقب خیلی بدی داشته باشد.لحظاتی چشمانش را بست و سعی کرد به افکارش سر و سامانی دهد.
_البته که یه مرد باهوش مثل تو این اطلاعات رو انقد راحت در اختیار من نمی ذاره.» با دیدن ایموجی خنده ای که دازای برایش فرستاد یکه خورد.
_تو الان خیلی نامحسوس گفتی: من یه چاپلوسم.»
_از پشت تلفن؟ شاید زیادی دست بالا گرفتمت.»
دازای با آرامش نوشت:«امشب با هم حرف می زنیم.» اگر اوضاع متفاوت بود ، کلاریس فکر می کرد دازای دارد سر کارش می گذارد. ولی در آن شرایط عقلش به جای دیگری نمی رسید.
_به خاطر اومدن تو هم که شده درو قفل می کنم.» و بدون اینکه به اعتراض دازای درمورد بی رحمانه بودن پیامش جواب بدهد ، گوشی اش را خاموش کرد.

بر خلاف چیزی که به دازای گفت ، در آپارتمانش را قفل نکرده بود.ساعت دوازده شب بود و هیچ یک از همکاران و همسایگانش آن ساعت بیدار نبودند که ورود دازای را به آپارتمان ببینند. هنگامی که دازای دستگیره در را به آرامی چرخاند و برای بار دوم در طی دو ماه وارد آن آپارتمان کوچک و تک اتاقه شد ، کلاریس دم پنجره روی زمین نشسته و زانوهایش را تا دم چانه اش بالا آورده بود ، چشمانش به آسمان تیره آن سوی پنجره خیره مانده و ظاهراً متوجه حضور فرد دیگری در اتاق نشده بود. دازای برای اینکه توجهش را جلب کند ، چراغ را خاموش و روشن کرد.
_شب قشنگیه ، نه کلی چان؟» کلاریس فقط نگاهش کرد.
_نه. نمیشه ستاره ها رو دید.»
دوباره نگاهش را به پشت پنجره دوخت. با این تفاوت که این بار به شهر نگاه می کرد نه به آسمان.منظره خوشایندی نبود. دازای سر زانوی شلوارش را کمی بالا داد و کنار کلاریس نشست.کلاریس لحظه ای نگاهش را از پنجره گرفت و به دازای نگاه کرد. صورتش چندان تفاوتی با عروسک های دست سازش نداشت.چشم هایش مثل تیله های شیشه‌ای بود و لب هایش رنگ نداشتند.دازای متوجه شده بود که این ، نزدیک ترین حالتی است که کلاریس می تواند به انسان ها داشته باشد. با این حال گویی قدرت و جذبه عجیبی داشت که می توانست در کمترین زمان ممکن ، تصور مردم را نسبت به خودش تغییر دهد.دازای پیش از این فقط یک بار این دختر را دیده بود و مکالمه هایش با او تقریبا کوتاه و تا حدودی شبیه به یک بازجویی خصمانه بود. ولی حالا دیدش نسبت به کلاریس مثل اوداساکو شده بود. او در مقابل خود فقط دختری را می دید که آسمان را دوست داشت و از ندیدن ستاره ها متاسف می شد. نه کسی که می توانست یک کشور را با خون رنگ آمیزی کند.
دیدگاه ها (۲)

( last minute )

چشمهایش . . ازچشم‌هایش میتوان قصه ساخت ؛در نگاهش می‌شد آسمان...

اتاقی که وجود نداشت (part4)با گذشت زمان، حضور هیونجین به بخش...

«سوگند عشق»²:partسه روز از آن شب گذشته بود.یوکوهاما دوباره ب...

.....پارت هفدهم.....

.....پارت چهارم.....

داستان کودکانه «قلبی که اندازه آسمان می‌تپید» به نویسندگی رز...

فاصله یک لبخند تا جنون

داستان کودکانه «دوستِ پنهان در میان گل‌ها و ستاره‌ها» به نوی...

قسمت هفده

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط