{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

رملن دخترای شیطون

رملن دخترای شیطون
پارت_۲

بابا علی داشت میرفت طرف اتاق راشا که صدای ریحانه بلند شد
ریحانه:چ خبره اینجا
برگشتم دیدم رو تخت نیم خیر شده بابا علی سریع رفت طرفش
بابا علی:حالت خوبه بابا جان؟
ریحانه:وای بابا اتفاقی نیوفتاده ک من خوبم
راشارو ادبش میکنم نگرانش نباش
بابا علی سفت ریحانه رو تو بغلش گرفت
بابا علی:میدونم که زلزله ای
ریحانه رو از بغلش بیرون اورد
بابا علی:دخترا من دارم میرم سر کار کاری ندارین؟
منو و ریحانه با هم:نه
س تامون زدیم زیر خنده بابا علی ک رفت رفتم طرف ریحانه بغض کرده بود بغلش کردم سرشو گذاشتم رو سینم
من:اشکال نداره خواهری عصبی بوده
ریحانه:به من چه که عصب..
تا اومدم بقیه حرفمو بزنم در اتاق باز شد
دیدم رها و راشا اومدن تو اخه رها از منو ریحانه بزرگ تر بود و از راشا ۱سال کوچک تر و راشا باهاش بیشتر از ما راحت بود
ریحانه رو تخت خوابید پشت اون دوتا
از نگاه راشا میشه فهمید بدجور پشیمونه
راشا اومد طرف ریحانه
نشست کنارش ریحانه خانم لجبازم بیشتر سرشو رو بالشت قایم کرد من از جام‌ پاشدم با رها از اتاق زدیم بیرون
~~~ریحانه~~~
راشا بغل من نشسته بود
دستش رفت سمت موهام با دستم دستشو پس زدم
اونم با لجبازی دوباره دستشو لای موهام کرد
ولی من دیگ دستشو پس نزدم چون میدونم لجباز تر از این حرفاست همینجور که داشت با موهام بازی میکرد باهام حرف میزد
راشا:ریحانه خانمی نمیخوای نگام کنی من غلط کردم اخه دختر خوب تو ک میدونی من اگه اب سرد بخوره ب سرم سردرد میگیرم بعد اونم سر صبح ک من تازه ی ساعت بود چشام گرم خواب شده بود ی لحظه کنترلمو از دست دادم خواهری
راستش راست میگفت بغض کردم برگشتم
طرفشو بغلش کردم
سرمو ب*و*س*ه زد با صدای لرزونی گفتم
من:ببخشید داداشی
سرمو گرفت بالا نگاش ب لبم ک زخم شده افتاد محکم بغلم کرد
راشا:منو ببخش خانم کوچیک من
از این حرفش زدم زیر خنده
منو بلند کرد برد طرف سرویس بهداشتی
لبمو شست وقتی لبمو دیدم
دیدم فقط ی زخم کوچیکِ
از تو اینه ی لبخند بهش زدم و دست در دست رفتیم پایین
منو راشا از پله ها رفتیم پایین دیدم ک بله باز این دو تا سگ و گربه ب جون هم افتادن ودی چشمم به موهای رها خورد همونجا رو زمین نشستم و میخندیدم اخه رها موهاش فره متوسط سمت درشته احتمالا این رزا اذیتش کرده دعواشون شده موهای همو کشیدن اخه رها رو انگار برق کرفتن
راشا هم داشت میخندید
خندم ک تموم شد رفتیم سر میز نهار خوری نشستیم ک صبحونه بخوریم
من:راستی مامان ریما کجاست؟
رها:رفته خونه خانم شیپوری
با این حرفش همه ب جز راشا خندیدن
راشا:عه رها ماشالا ۲۵ سالته صد دفعه گفتم به خانم شاپور نگین شیپور
رها:اخه داداش خیلی حرف میزنه
دوباره با این حرفش چهارتامون زدیم زیر خنده
دیدگاه ها (۱)

تک پارتی از جونگکوک.

وقتی میاریش ایران و با پسرعمو هات گرم میگیری

پآرت⁷یونگی اومد تو اشپزخونه*نواهم درحال شستن ظرف*یونگی: چی م...

رمان عشق ممنوع

رمان تو خود منی

گاینا از مردم تهران هستنواسه قربانیان ۱۱ سپتامبراومده بودن ه...

وقتی بدون اجازه اش میری بار

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط