{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

ŝŧŗãŋğë Ł♥VĘ⁷

ŝŧŗãŋğë Ł♥VĘ⁷

سیسیلیا دوباره نوشت. : میتونم بهت اعتماد کنم؟
ریندو هنوز توی شوک بود و با بهت سرشو تکون داد
ریندو : ا...اره...
سیسیلیا نوشت : من یه نیمه انسانم...
ریندو نزدیک بود بیفته زمین. لبه میز رو گرفت و با چشم های گرد و بدن لرزان به نوشته زل زده بود ، هضمش واقعا سخت بود.
ریندو نمیتونست حرف بزنه ، زبونش بند اومده بود. سیسیلیا که همه چی رو متوجه سد دوباره نوشت : لطفا چشماتو ببند.
ریندو فقط در سکوت چشمامو بست ، یه صدای تلپ شنید که خدس زد سیسیلیا از میز پایین رفت و بعد چند ثانیه ، یه چیز گرم رو دور ش حس کرد ، دو تا دست. چشماشو باز کرد ولی چیزی رو که دید باور نمیکرد. گربه ای نبود ، بجاش یه دختر هم تقریبا هم قد خودش بود تا گوش و دم گربه ای سفید و یه لباس کوتاه و سرهم سفید و بدن لاغر با موهای سفید بلند بود که ریندو رو بغل کرده بود. تا چند دقیقه سکوت بود که ریندو هم یهو محکم دستشو دور سیسیلیا انداخت و بغلش کرد و سرشو برد داخل گردن سیسیلیا.
ریندو : سیسیل...این واقعا خودتی؟🥺
سیسیل : اره...خودمم...ببخش که زود تر بهت‌ـــ
ریندو : عاشقتم!😳( بچه ها این استیکر خجالته)
سیسیل : چ...چی؟
ریندو : حتی وقتی که گربه بودی هم دوستت داشتم فقط...فکر میکردم یه گربه و انسان نمیتونن با هم باشن ، احمقانه هس...ولی حالا! تو اینجا توی بغلمی...شکل یه انسان..
سیسیل : ولی من که انسان نیستم...من یه نیمه انسانم...
ریندو : اونش مهم نیست ، اینکه الان دارمت مهمه
سیسیل : مگه قبلش نداشتی؟
ریندو : اره...داشتم ، ولی نه اینطوری.
بلاخره همو ول کردن و ریندو به کل سیسیلیا نگاه کرد ، چه بدن خوبی داشت! ریندو داشت وسوسه میشد ولی خودشو کنترل کرد.
سیسیل : ر...ریندو منم...دوستت دارم. با سرخی*
ریندو : سیسیل...منو ببین.
سیسیلیا سرشو بالا اورد و ریندو رو نگاه کرد و ریندو هم توی چشمای ابی سیسیلیا زل زد و بعد چونه اش رو گرفت و یه بوسه طولانی و درست و خسابی از سیسیلیا گرفت. بعد بوسه ریندو و سیسیلیا روی تخت نشستن.
سیسیل : لباسام...
ریندو : همینجوری خوبه امشب تو بغل من بخواب ، با همینا. فردا میریم برات لباس بخرم.
سیسیل : ممنونم ریندو.
ریندو : یه سوال داشتم.
سیسیل : بپرس
ریندو : چرا تا الان خودتو بهم نشون ندادی؟ چرا همون شبی که پیدات کردم نشونم ندادی؟
سیسیل : خب راستش میترسیدم...اون شب...
*فلش بک به همون شب از دید سیسیلیا *
سیسیلیا خیلی اتفاقی از یه دنیای دیگه محکوم به اینجا شده بود ، چند تا مرد اون رو پیدا کرده بودن و برده بودن به بازار سیاه تا اونو با قیمت زیادی به پولدارا بفروشن و ازش پول در بیارن.
چند روز بود هیچی نخورده بود و اون مرد فروشنده هم چیزی بهش نمیداد ، ضعیف و ناتوان بود و حتی جلوی مغازه ، با زنجیر بسته شده بود. یه شب که دیگه خیلی اذیت و عصبی بود با ذره قدرتی که براش مونده بود قفل زنجیر رو باز کرد و یواشکی از دست اداما فرار کرد ، ولی خیلی طول نکشید که یکیشون دیدش و زنگ بقیه زد و گروهی ازشون گذاشتن دنبالش ، جایزه بگیر ها و دلال ها و قاچاقچیا ، سیسیلیا با ضعف و پاهای ضعیف تا توان داشت از دستشون فرار کرد و وقتی پیچید توی یه کوچه به بن بست خورد.
.
.
.
.
.
.
.
دوتا پارت گذاشتم . شرط پارت بعد ۱۵ لایک و ۱۰ کام هس👍🥺
دیدگاه ها (۱۵)

P1⏳️Crimson Bonds — پیوندهای سرخ⏳️..ریندو و سانزو توی یک دبی...

Last leaves/رمان جیمین

مافیای منپارت ۲فاصله‌اش رو حفظ کرد. چند قدم عقب‌تر ایستاد و ...

سرنوشت(ویو رایا)داشتم از پله‌ها میرفتم بالا که یهو یادم افتا...

لب از لب باز نکرد. دلش نمی‌خواست الان چیزی بگه. نه حالا که ی...

𝐸𝓃𝒹𝓁𝑒𝓈𝓈 𝑜𝓃 𝓈𝓉𝒶𝑔𝑒|𝒫𝒶𝓇𝓉 ⁶ماشین رو نگه داشت، نگاهشو به پسر بقل ...

⊹⊱او شب هنگام آمد⊰⊹p58نینا شونه بالا انداخت.«خب... تا قبل از...

فیک

dark life =36جیمین تقلا کرد. سعی کرد خودش رو آزاد کنه. ولی ت...

ران با دیدن این صحنه دستشو مشت کرد وعصبانی شد نه بخاطر نانسی...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط