رمان

☆گربه عزیزم میا !☆
قسمت۲
میا وارد خونه شد و یه پتو روش کشید و روی مبل کسی که قبلا اینجا زندگی می‌کرد دراز کشید،خیلی کثیف بود و باید فردا واسش وسایل میگرفت
صبح شد و میا  وومین دید که با لباس مدرسه داره به مدرسه میره، دنبالش رفت و مدرسه ای که توش بود پیدا کرد. رفت داخل و خواست بره توی کلاس که مدیر مدرسه گرفتش و گفت کجا؟ میا: منم دوست دارم بیام توی این مدرسه،مدیر:کارنامه قبلا و شناسنامه ات رو بده، میا نمیدونست اونا چیه و یهویی همون چیزایی که مدیر گفت از لباسش افتاد بیرون.
مدیر کار های ثبت نام میا کرد و گفت بره خونه و یه لباس درست بپوشه تا وقتی لباساش برسه،میا هم رفت و خودشو آماده کرد
پاشد و رفت مدرسه، وارد مدرسه شد و همه یجوری نگاهش می‌کردن.رفت توی دفتر مدیر و مدیر تعجب کرد،اومد نزدیک و یه لبخند بزرگ زد و گفت اوه!
دخترم خیلی خوشگل شدی حالا بزار ببینم توی کدوم کلاس بفرستمت.اها بله این کلاس بهترینه ،همراه خانم سونا برو. میا: چشم،رفتن از پله ها بالا و میا رو برد توی یه کلاس و بعد به بچه ها گفت این دانش آموز جدیده باهاش خوب باشید. بچه ها: چشم ، تو کلاس وایستاد و یه سکوت خیلی عنی همه جا رو فرا گرفت. استاد:سلام عزیزم اسمت چیه؟ اسم من هانا هست . میا:اووم سلام اسم من پشمک هست(این اسم قبلا مین روی میا گذاشته بود )استاد: امم اسمت پشمکه؟بچه ها خندیدن و میا گفت نه نه اسمم میا هست اشتباه گفتم
هانا: اها بله میا اسمت خیلی قشنگه حالا به بچه ها یه سلام گرم بگو و برو بشین.میا:سلام اسم من میا هست و خیلی خوشحالم ، اوه همتون زیبایی خاصی دارید مخصوصا اونی که اون پشته و اون پسره که کلاه لبه دار قرمز داره ، همتون قشنگید و از الان همتون دوست دارم.بچه ها بلند دست زدن و میا از جاش پرید و حالت حمله به خودش گرفت  چون قبلا که گربه بود همین کارارو می‌کرد. حالت حمله گرفت و ترسید و بدو بدو از کلاس رفت بیرون.آروم اومد تو کلاس و یه لبخند زد و رفت و نشست، هانا گفت:اوه نه میا اونجا نشین اونجا جای ... داشت حرف می‌زد که مین اومد توی کلاس و دید سر‌جاش نشسته ، اومد نزدیک و با عصبانیت میا انداخت روی زمین و گفت از روی صندلی ام پاشو ببینم. دردش گرفت و بلند شد ، هیچ جایی نبود پس مجبور بود کنار مین بشینه و بقل دستی مین بشه . کنارش نشست و انتظار نداشت انقدر بی ادب باشه، درس شروع شد و یه پسر همش از جلو به میا نگاه میکرد و هی بهش لبخند می‌زد و میا چون مهربون بود بهش لبخند می‌زد. بعد چند دقیقه همون پسر یه کاغذ به سمتش پرت کرد و وقتی بازش کرد توش نوشته بود که .... درباره دوست پسر بودن میا گفت و چندتا چیز که همرو عصبانی می‌کنه(از اون حرفای بد منحرفانه) گفته بود.
دیدگاه ها (۲)

نخ هایی که دلم رو بهت دوخت

رمان :«پسر عموی جذابم»part:4ویو «سلین»که مدیر گفت :-بفرمایید...

چند پارتی جیمین پارت سوم

دختری که مایکی رو کنجکاو کرد! پارت ۱

اگه رفتید مدرسه بیاید تعریف کنید چه جوری گذشتت✨🤧 به من که ام...

قسمت دو

رز آبی پارت ۱۹

پارت هفتویو هانابا چیزی که دیدم خشکم زد یونگی سانا رو بغل کر...

Part "67"☆ویو تهیونگ☆بعد از جلسه با جونگ‌کوک، تمام مسیر برگش...

𓆩 🖤🤍 𓆪 ری‌اکشن BTS وقتی تصادفی همدیگه رو می‌بینیم و اونا می‌...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط