چند پارتی جیمین پارت سوم
ساعت ۱۱ شب | پیام ناشناس
هانا روی تختش دراز کشیده بود و داشت توی گوشیش میچرخید که یه پیام از میا دریافت کرد.
میا شمارهشو از طریق یکی از آشناهای مشترکشون پیدا کرده بود.
میا:
ـ سلام هانا جان، بیداری؟
هانا با تعجب جواب داد:
ـ سلام. آره، اتفاقی افتاده؟
چند ثانیه بعد یه عکس براش فرستاده شد.
هانا با دیدن عکس خشکش زد.
توی عکس، جیمین و میا کنار هم نشسته بودن؛ تصویری عاشقانه که کاملاً مشخص بود با هوش مصنوعی ساخته شده. نورهای ملایم، لباسهای شیک و حالوهوایی که انگار یه قرار دونفرهی عاشقانه بود.
زیر عکس نوشته شده بود:
«به نظرتون به هم نمیایم؟ 🤍»
هانا به صفحه خیره شد.
هنوز داشت سعی میکرد خودش رو قانع کنه که عکس واقعی نیست که پیام بعدی رسید.
میا:
ـ راستی، فکر کنم بهتره از جیمین فاصله بگیری. نمیخوام سوءتفاهمی پیش بیاد. من و جیمین داریم به هم نزدیک میشیم و فکر نمیکنم حضور تو خیلی مناسب باشه.
هانا چند بار پیام رو خوند.
بعد آروم گوشیش رو پایین آورد.
ـ معلومه که من مناسب نیستم...
لبخند کوچیکی زد؛ از اون لبخندهایی که آدم برای پنهون کردن ناراحتیش میزنه.
ـ اصلاً من که چیزی نیستم. فقط دخترعموم...
چشمهاش رو بست و گوشیش رو کنار گذاشت.
اما نمیتونست تصویر جیمین رو کنار میا از ذهنش بیرون کنه.
حتی اگه عکس ساختگی بود، شاید واقعاً جیمین از میا خوشش میاومد.
شاید اون همه شیطنت و توجه فقط رفتار عادی یه پسرعمو بود.
شاید هانا همهچیز رو اشتباه برداشت کرده بود.
از فردای اون شب، تصمیم گرفت فاصله بگیره.
(خوشگلا اگه چند پارتی و دوس ندارین و حمایتش نمیکنین بگین کلا نزارم )
هانا روی تختش دراز کشیده بود و داشت توی گوشیش میچرخید که یه پیام از میا دریافت کرد.
میا شمارهشو از طریق یکی از آشناهای مشترکشون پیدا کرده بود.
میا:
ـ سلام هانا جان، بیداری؟
هانا با تعجب جواب داد:
ـ سلام. آره، اتفاقی افتاده؟
چند ثانیه بعد یه عکس براش فرستاده شد.
هانا با دیدن عکس خشکش زد.
توی عکس، جیمین و میا کنار هم نشسته بودن؛ تصویری عاشقانه که کاملاً مشخص بود با هوش مصنوعی ساخته شده. نورهای ملایم، لباسهای شیک و حالوهوایی که انگار یه قرار دونفرهی عاشقانه بود.
زیر عکس نوشته شده بود:
«به نظرتون به هم نمیایم؟ 🤍»
هانا به صفحه خیره شد.
هنوز داشت سعی میکرد خودش رو قانع کنه که عکس واقعی نیست که پیام بعدی رسید.
میا:
ـ راستی، فکر کنم بهتره از جیمین فاصله بگیری. نمیخوام سوءتفاهمی پیش بیاد. من و جیمین داریم به هم نزدیک میشیم و فکر نمیکنم حضور تو خیلی مناسب باشه.
هانا چند بار پیام رو خوند.
بعد آروم گوشیش رو پایین آورد.
ـ معلومه که من مناسب نیستم...
لبخند کوچیکی زد؛ از اون لبخندهایی که آدم برای پنهون کردن ناراحتیش میزنه.
ـ اصلاً من که چیزی نیستم. فقط دخترعموم...
چشمهاش رو بست و گوشیش رو کنار گذاشت.
اما نمیتونست تصویر جیمین رو کنار میا از ذهنش بیرون کنه.
حتی اگه عکس ساختگی بود، شاید واقعاً جیمین از میا خوشش میاومد.
شاید اون همه شیطنت و توجه فقط رفتار عادی یه پسرعمو بود.
شاید هانا همهچیز رو اشتباه برداشت کرده بود.
از فردای اون شب، تصمیم گرفت فاصله بگیره.
(خوشگلا اگه چند پارتی و دوس ندارین و حمایتش نمیکنین بگین کلا نزارم )
- ۳.۱k
- ۲۳ مهر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط