کاسه صبر

کاسه صبر

کاسه ی صبرم سر آمد ناگهان لبریز شد
واژه رنگ غم گرفت و غم به دل واریز شد

سوز سرمای زمستان رفت و برگشتم عقب
از درختان ریخت برگ و باز هم پاییز شد

برد من را پیش او آن ساعت و آن لحظه که-
دوستت دارم شنید و او شگفت انگیز شد

شانه هایم طاقت از دست دادن را نداشت
دست تقدیر آمد و از دست من پرهیز شد

نیمه از شب می گذشت و خواب در سر می گذشت
عاشقی قربانی معشوقه ای ناچیز شد

ناسپاسی می کنی وقتی که می خندی هنوز
شکر حتی گرچه سهمم گریه ی یکریز شد

حسین حیدری رهگذر
دیدگاه ها (۱)

سلام ...آدینتون بخیر ☺️شرابِ کهنه ی خود را من از دستِ تـو نو...

🖤🥀 «معشوقه‌ی مخفی»𓆩 پــارت بیست‌ونهم 𓆪ماشین جلوی یک ساختمان ...

پارت ۵۱ — چیزی که برگشتچند ساعت از بیدار شدن یورا گذشته بود....

چند پارتی بازی ممنوع

007-آلما ویسکی - پارت ۵۴

last part

آخرین امیداین دست‌های خالی ما را رها مکنما را حساب کن ز میان...

پارت: 26 (بخش1) **زاویه دید: زین**صدای برخورد قاشق نقره با ک...

رمان : فقط به من نگاه کن#𝗝𝘂𝘀𝘁_𝗹𝗼𝗼𝗸_𝗮𝘁_𝗺𝗲Part_47فصل بیستم | ک...

دو پارتی عشق مافیا¹جونکوک، ۲۹ ساله؛ مردی که برای بیشتر آد...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط