فیک : بین راندها

پارت ۱۷۶

دو روز بعد...

آنا جلوی یک مرکز خرید بزرگ ایستاده بود و به لیست خریدهایش نگاه می‌کرد.

جونگ‌کوک کنارش ایستاده بود.

ـ «خب... از کجا شروع کنیم؟»

آنا نفس عمیقی کشید.

ـ «لباس.»

جونگ‌کوک فوری گفت:

ـ «قبوله.»

آنا به او نگاه کرد.

ـ «ولی یه قانون داریم.»

ـ «چه قانونی؟»

ـ «حق نداری برای هر لباسی نظر بدی.»

جونگ‌کوک خیلی جدی گفت:

ـ «نمی‌تونم قول بدم.»

آنا چشم‌هایش را ریز کرد.

ـ «جونگ‌کوک!»

ـ «باشه، باشه.»

لبخند زد.

ـ «سعی می‌کنم.»


---

اولین فروشگاه...

آنا چند لباس را انتخاب کرد و وارد اتاق پرو شد.

چند دقیقه بعد بیرون آمد.

جونگ‌کوک نگاهش کرد.

چند ثانیه سکوت.

آنا پرسید:

ـ «خب؟»

ـ «نه.»

آنا با تعجب گفت:

ـ «هنوز هیچی نگفتم!»

ـ «می‌دونم.»

ـ «پس چرا نه؟»

جونگ‌کوک به لباس نگاه کرد.

ـ «این یکی رو دوست ندارم.»

آنا دست به سینه شد.

ـ «دلیل؟»

ـ «رنگش.»

آنا به لباس نگاه کرد.

ـ «رنگش که قشنگه.»

ـ «برای تو نه.»

ـ «یعنی چی؟»

جونگ‌کوک خندید.

ـ «یعنی گزینه‌های بهتری هم هست.»

آنا زیر لب گفت:

ـ «شروع شد...»


---

لباس دوم.

آنا بیرون آمد.

جونگ‌کوک:

ـ «نه.»

آنا:

ـ «چرا؟»

ـ «این مدل رو دوست ندارم.»

ـ «خب من دوست دارم.»

جونگ‌کوک چند ثانیه فکر کرد.

ـ «پس بپوشش.»

آنا با تعجب نگاهش کرد.

ـ «جدی؟»

ـ «آره.»

ـ «بالاخره یه لباس رو قبول کردی!»

جونگ‌کوک با خونسردی گفت:

ـ «چون می‌دونم آخرش خودت انتخاب می‌کنی.»

آنا خندید.

ـ «پس اصلاً چرا نظر میدی؟»

ـ «چون ازم پرسیدی.»

ـ «من فقط گفتم خب!»


---

لباس سوم...

جونگ‌کوک دوباره اخم کرد.

ـ «این یکی اصلاً.»

آنا خنده‌اش گرفت.

ـ «تو سخت‌گیری یا من بد انتخاب می‌کنم؟»

ـ «من سخت‌گیرم.»

ـ «بالاخره اعتراف کردی!»

جونگ‌کوک لبخند زد.

ـ «خب...»

ـ «قرار نیست هر چیزی رو برای عروسی‌مون انتخاب کنیم.»

آنا چند لحظه نگاهش کرد.

بعد لبخند زد.

ـ «عروسی‌مون...»

جونگ‌کوک هم لبخند زد.

ـ «آره.»


---

همان موقع گوشی آنا زنگ خورد.

جیمین بود.

ـ «کجایین؟»

آنا گفت:

ـ «خرید.»

ـ «تنهایی؟»

آنا به جونگ‌کوک نگاه کرد.

ـ «نه.»

از پشت تلفن صدای تهیونگ آمد:

ـ «بذار حدس بزنم... کوک داره برای همه‌ی لباس‌ها ایراد می‌گیره!»

آنا زد زیر خنده.

جونگ‌کوک با اعتراض گفت:

ـ «شما دوتا چرا اینقدر منو می‌شناسین؟»

تهیونگ از پشت تلفن گفت:

ـ «چون سال‌هاست می‌شناسیمت!»

جیمین خندید.

ـ «موفق باشی آنا.»

تماس قطع شد.

آنا رو به جونگ‌کوک کرد.

ـ «حالا بریم سراغ لباس بعدی؟»

جونگ‌کوک با اعتمادبه‌نفس گفت:

ـ «آره.»

آنا آه کشید.

ـ «خدا به دادم برسه.»

⭐️اینم از آخرین پارت امروز تا فردا ببینم چطور حمایت میکنید

#رمان #فیک #فیکشن #سناریو
#namjoon #jin #suga #jhope #jimin #text #teahyung #jungkook #bts
#تهیونگ #جونگکوک #تهکوک #سناریو #وانشات #تکپارتی #بی_تی_اس
#نامجون #جین #سوکجین #یونگی #شوگا #جیمین #جیهوپ #هوسوک
دیدگاه ها (۱۳)

پارت دهم

ᴘᴀʀᴛ ۳۵ | یه روز خاصچند روز بعد...جونگ‌کوک وقتی از شرکت برگش...

چندپارتی جونگ کوک

معامله p30آن روز، بالاخره صبر تهیونگ تمام شد.در اتاق با صدای...

🖤 غریبه‌ای که حس آشنایی داشتفصل دوم | پارت ۲۱ | «انتخاب جیا»...

پارت ۴۹ ساعت هفت شده بود.لینا جلوی آینه آخرین نگاه رو به خود...

پارت ۱۹۶

پارت دوم

چند پارتی بازیچه

نه پارت ۹ | کارمند موردعلاقه؟! 😂ساعت ده و نیم صبح بود.تهیونگ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط