part 37
part 37
جیمین : آخه...
ته : چته
جیمین : هیچی
ته : یا بنال نگرانم کردی
جیمین : هیچی بابا
ته : بناللل
ک همون موقع ا.ت اومد
ا.ت : یا شب شداااا بیایید
عنترا بیایید
غرق نگاهش شدم
چرا آخه این بشر اینقد خوشگله ها
و یهو دستمو گرفت و شروع کرد به دویدن موهاش توی هوا معلق بود و مدام میخندید وقتی خنده شو میبینم خوشحال میشم
ا.ت :بریم اینجا هووووو
با دخترا سوار شدن یه دستگاه بود ک میرفت هوا و تاب میخورد ( اسمشو نمیدونم 😅 )
ا.ت اون بالا ...:
ا.ت : هوووووووو
هایون : ا.ت خدا لعنتتتت کنههخخ ( داد )
هه یونگ : ا.تتتتتتتتتتت میکشمتتتت ( داد )
ا.ت : خیلیییییییی خوبههههههههههه
اومدیم پایین یهو
ا.ت : بچه ها چقد خوش گذشت نه
هایون : آر.. اوغععع ( آورد بالا )
جیمین : یا هایون
ا.ت : هایون کنچانا ؟
هایون و بردن دست شویی و من نشستم و استرس داشتم دوم دارن از سمت دست شویی ها میان ...
دویدم سمتشون و با صدای لرزون گفتم
ا.ت : هایونا حالت خوبه ؟
ببخشید واقعا نمیخواستم اینطوری ...
حرفم تموم نشده بود
هایون : قرار نیس اینطوری تموم شه دوست قشنگم بریم اتاق فرار
لبخند زدم و گفتم
ا.ت : ارهههههه
و دویدیم با دخترا و پسرا بهمون خیره شده بودن
دهناشون باز بود
ته : چرا اینقد انرژی دارن
کوک : نمیدونم والا
....
بعد از گرفتن بلیتا رفتیم بالا و با اینک ترسو نبودم ولی حس ترس داشتم چون خیلی دکور وحشتناکی داشت
شروع کردیم به راه رفتن و گفتن
باید دونفر دونفر جدایم و بریم دنبال سرنخ ....
هممون زوجمونو انتخاب کردیم بغیر از من و کوک و ته
مونده بودم ته یا کوک
اگ کوک وردارم ته تنهاس
اگ ته رو بردارم کوک تنهاس
ول زمان خوبیه واس خاستگاری
ته رو برمیدارم
و تو گوش کوک گفتم میخوام چیکار کنم و کوک دهنش باز شد
کوک اشاره کرد ب تهیونگ و یه لبخند سمی زد و منم ته رو ورداشتم
و رفتم و بعد رفتیم تو یه اتاق خیلی ترسناک بود داشتیم میگشتیم ب سرم زد ک خواستگاری کنم
خواستم یجا بهش بگم
ا.ت : ته می..میخوام ..یچ..چیزی بهت بگم
ته : دلت درد گرفته ؟
حالت بده ؟
ا.ت : ن...نه
ته : چیزیت شده ا.ت خوبی
میخواستم بهش بگم ک یهو ی کارکتر ترسناک اومدو پرید تو صورتم و من ترسیدم و افتادم زمین و داشتم غش میکردم هیجا رو نمیدیدم
ته : ا.ت یااااا
ا.ت : ه..هی...ه...ه....( نفس نفس میزنه دوزتان )
ته : ا.ت ا.ت ا.ت یا بخودت بیا ا.تتتتت
و من تو بغلش از حال رفتم و بچه ها ریختن دورم
و من چشام بسته شد
وقتی باز شدن دیدم رو یه صندلیم و هنوز تو شهر بازیم
ته : ا.ت بیدار شدی خوبی ؟( خیلی تند )
ا.ت : اره چ...چی شد ؟
کوک : غش کردی
ا.ت : واقعا ؟
کوک : آره یهو افتادی زمین تو ک جنبش نداری نباید میومدی
ا.ت : حالا چرا منو سرزنش میکنی
ته : یا کوک ترسیده بس کن
ته : پاشو بریم
ا.ت : نمیخواممم میخوام خوش بگذرونم
.....
جیمین : آخه...
ته : چته
جیمین : هیچی
ته : یا بنال نگرانم کردی
جیمین : هیچی بابا
ته : بناللل
ک همون موقع ا.ت اومد
ا.ت : یا شب شداااا بیایید
عنترا بیایید
غرق نگاهش شدم
چرا آخه این بشر اینقد خوشگله ها
و یهو دستمو گرفت و شروع کرد به دویدن موهاش توی هوا معلق بود و مدام میخندید وقتی خنده شو میبینم خوشحال میشم
ا.ت :بریم اینجا هووووو
با دخترا سوار شدن یه دستگاه بود ک میرفت هوا و تاب میخورد ( اسمشو نمیدونم 😅 )
ا.ت اون بالا ...:
ا.ت : هوووووووو
هایون : ا.ت خدا لعنتتتت کنههخخ ( داد )
هه یونگ : ا.تتتتتتتتتتت میکشمتتتت ( داد )
ا.ت : خیلیییییییی خوبههههههههههه
اومدیم پایین یهو
ا.ت : بچه ها چقد خوش گذشت نه
هایون : آر.. اوغععع ( آورد بالا )
جیمین : یا هایون
ا.ت : هایون کنچانا ؟
هایون و بردن دست شویی و من نشستم و استرس داشتم دوم دارن از سمت دست شویی ها میان ...
دویدم سمتشون و با صدای لرزون گفتم
ا.ت : هایونا حالت خوبه ؟
ببخشید واقعا نمیخواستم اینطوری ...
حرفم تموم نشده بود
هایون : قرار نیس اینطوری تموم شه دوست قشنگم بریم اتاق فرار
لبخند زدم و گفتم
ا.ت : ارهههههه
و دویدیم با دخترا و پسرا بهمون خیره شده بودن
دهناشون باز بود
ته : چرا اینقد انرژی دارن
کوک : نمیدونم والا
....
بعد از گرفتن بلیتا رفتیم بالا و با اینک ترسو نبودم ولی حس ترس داشتم چون خیلی دکور وحشتناکی داشت
شروع کردیم به راه رفتن و گفتن
باید دونفر دونفر جدایم و بریم دنبال سرنخ ....
هممون زوجمونو انتخاب کردیم بغیر از من و کوک و ته
مونده بودم ته یا کوک
اگ کوک وردارم ته تنهاس
اگ ته رو بردارم کوک تنهاس
ول زمان خوبیه واس خاستگاری
ته رو برمیدارم
و تو گوش کوک گفتم میخوام چیکار کنم و کوک دهنش باز شد
کوک اشاره کرد ب تهیونگ و یه لبخند سمی زد و منم ته رو ورداشتم
و رفتم و بعد رفتیم تو یه اتاق خیلی ترسناک بود داشتیم میگشتیم ب سرم زد ک خواستگاری کنم
خواستم یجا بهش بگم
ا.ت : ته می..میخوام ..یچ..چیزی بهت بگم
ته : دلت درد گرفته ؟
حالت بده ؟
ا.ت : ن...نه
ته : چیزیت شده ا.ت خوبی
میخواستم بهش بگم ک یهو ی کارکتر ترسناک اومدو پرید تو صورتم و من ترسیدم و افتادم زمین و داشتم غش میکردم هیجا رو نمیدیدم
ته : ا.ت یااااا
ا.ت : ه..هی...ه...ه....( نفس نفس میزنه دوزتان )
ته : ا.ت ا.ت ا.ت یا بخودت بیا ا.تتتتت
و من تو بغلش از حال رفتم و بچه ها ریختن دورم
و من چشام بسته شد
وقتی باز شدن دیدم رو یه صندلیم و هنوز تو شهر بازیم
ته : ا.ت بیدار شدی خوبی ؟( خیلی تند )
ا.ت : اره چ...چی شد ؟
کوک : غش کردی
ا.ت : واقعا ؟
کوک : آره یهو افتادی زمین تو ک جنبش نداری نباید میومدی
ا.ت : حالا چرا منو سرزنش میکنی
ته : یا کوک ترسیده بس کن
ته : پاشو بریم
ا.ت : نمیخواممم میخوام خوش بگذرونم
.....
- ۱۴.۳k
- ۰۵ تیر ۱۴۰۲
دیدگاه ها (۶۸)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط