پارت سه

شرط زیاد نمیگیرم ولی باید قول بدین
لایک و کامنت یادتون نره
خدایی دارم خیلی زحمت میکشم

صبح روز بعد، آت از خواب بیدار شد. نور خورشید از پنجرههای بزرگ آپارتمان میتابید و شهر زیر پایش خواب بود. هنوز گیج بود که چطور یکشبه از زندگی سادهاش به این برج بلند و خنک نقل مکان کرده بود.

در باز شد. جونگکوک با پیراهن مشکی و شلوار رسمی وارد شد، موهایش هنوز خیس بود و تتوهای بازویش از زیر آستین پیداست. به آت نگاه کرد و با همان لحن سرد ولی کمی نرمتر از دیشب گفت: «بیا پایین. همه منتظرن.»

آت ابروهایش را بالا انداخت. «منتظر؟ برای چی؟»

جونگکوک جواب نداد؛ فقط دستش را دراز کرد و با انگشتان تتودارش، یک تار مو از صورتش کنار زد. «میخوام یه کاری کنم که هیچکس دیگه جرات نگاه غلط بهت نداشته باشه.»

لابی وسیع برج، پر از بادیگاردهای جونگکوک بود. حداقل صد مرد با کتهای مشکی و گوشیهای بلوتوث در گوش، صاف و محکم ایستاده بودند. هیون کنار در بود و دو تا از محافظهای ارشد، سئوک و مینجون، جلوتر از همه.

وقتی جونگکوک دست آت را گرفته بود و وارد شد، همه سرها چرخید. نگاهها روی آت دوخته شد—برخی با کنجکاوی، برخی با تعجب، و بعضی با لبخندی کوچک و تحقیرآمیز.

جونگکوک همه این نگاهها را دید.

آت را به وسط لابی برد و جلوی همه ایستاد. بعد، صورتش را به سمت جمعیت چرخاند. ناگهان صدایش مثل رعد در سالن پیچید:

«همه! جمع بشین!»

بادیگاردها سریع صف کشیدند. سکوت مرگباری فضا را پر کرد. جونگکوک دستش را روی شانه آت گذاشت و با صدایی بلند و سخت که هر کلمهاش مثل تیغ میبرید، فریاد زد:

«از امروز، از این ساعت، به این خانم میگید بانو!»

نگاه تیزش را به تک تکشان دوخت. تتوی اژدها روی بازویش در نور لابی میدرخشید و خنجر خونین ساعدش، انگار تهدیدی همیشگی بود.

«من نمیخوام حتی یه نگاه اشتباه بهش ببینم. نمیخوام کسی با لحنی غیرمحترمانه باهاش حرف بزنه. اگر کسی فکر کنه میتونه شوخی کنه یا پشت سرش حرف بزنه...»

مکث کرد. لبخند سردی روی لبش نشست و آرامتر، ولی با لحنی وحشتناکتر ادامه داد:

«یک تیر توی مغزتون حروم میکنم. نه یه اخطار، نه یه شانس دوباره. فقط یه گلوله.»

سکوت سنگین شد. بادیگاردها حتی نفس کشیدن را فراموش کرده بودند.

جونگکوک یک قدم جلوتر رفت و با صدای بمتر گفت: «به جز این... تنبیه بدی در انتظار دارید. اونقدر بد که خودتون آرزو میکنید کاش گلوله خورده بودید.»

چشمانش را روی سئوک و مینجون متمرکز کرد—دو تا از قدیمیترین محافظها. «شنیدید؟»

هر دو با صدای لرزان: «بله قربان.»

جونگکوک برگشت و دست آت را بلند کرد تا همه ببینند. «این دست، دست بانوی خونه منه. هرکس به این دست احترام نذاره، به من بیاحترامی کرده. و من با بیاحترامی... چه برخوردی دارم؟»

همه یکصدا: «امان ندارید قربان!»

جونگکوک راضی لبخند زد. بعد، با همان دست تتودار، صورت آت را به سمت خودش چرخاند و پیشانیش را بوسید—جلوی چشم همه. کاری که تا حالا هیچکس ندیده بود ازش.

آت مات و مبهوت ایستاده بود. قلبش تند میزد، ولی اجازه نداد ترس یا شادی روی صورتش نمایان شود. فقط نگاهش کرد.

جونگکوک با لحنی که فقط برای آت نرم شده بود، گفت: «حالا برو بالا صبحانه بخور. من کار دارم.»

آت با قدمهای آرام از بین صف بادیگاردها گذشت. هرکدام که از کنارش رد میشد، سرش را پایین میانداخت و با احترام میگفت: «بانو.»

وقتی در آسانسور بسته شد و آت رفت، جونگکوک برگشت به جمعیت. صدایش دوباره سرد و برنده شد: «هیون، یه لیست از همهکسایی که دیشب تو کلاب نگاه غلط بهش انداختن برام بیار. میخوام ببینم کی جرات داشته به داشتههام خیره بشه.»

هیون سریع تکان داد. «بله قربان.»

و جونگکوک، با تتوی اژدهایی که انگار از خشم زنده شده بود، به سمت دفترش رفت. ردپایش روی زمین مرمر، مثل ضربان یک قاتل میماند.---
دیدگاه ها (۲)

╔═══.·:·.💗.·:·.═══╗پارت ۳۸🌙 ویو آتلیام: آت، راستششش...آت: را...

سایه‌های عمارت سیاه — پارت ۵۶ات با شنیدن حرف سامان، آرام به ...

🖤 مافیای منقسمت پنجم | لبخندی که هیچ‌کس ندیده بودات هنوز به ...

Last leaves/رمان جیمین

dark life = 46ساعت بعد، ات جرأت کرد. آروم به سمت دفتر تهیونگ...

مافیای من — قسمت ۲۱اسمِ مادرات چند ثانیه فقط به جونگکوک نگاه...

رمان دختر خاصبعد از چند ساعت فیلم دیدن و خوردن و خندیدن، هوا...

#تکپارتی_کوک*به مناسبت تولدشششش😆*ساعت ها همینجوری میگذشت..ات...

چندپارتی یونگی

رایحه پنهانجونگ‌هیون نگاهی به تهیونگ انداخت.بعد دوباره رو به...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط