فیک(??Why you)پارت(57)

روز بعد *
تق تق تق(در زدن)*
ا/ت:هم.......(خوابیده)*
تق تق تق*
ا/ت:......
خدمتکار هو:بانوی من اجازه ورود رو میدین؟
صبح شده باید آماده بشین
ا/ت:هم....نمخوام....ولم کن (حالت خوابالوده)*
خدمتکار هو:بانو
ا/ت سرشو برد زیر بالش *
خدمتکار هو: فکر کنم باید از یه روش دیگه وارد بشم.لبخنده شیطانی *
ویو ا/ت*
خدایا.....خوابم میادددددد
چرا این دست برنمیداره!
کنه.
داشتم از خوابم لذت میبردم که...

پوم*باز شدن در با قدرت*
ا/ت:یاااا یا خدا چی شده کی مرده من مردم زلزله اومده؟!.از خواب پریدن*
یکمی صبر کردم تا ویندوزم بالا بیاد
ا/ت:صبر کن ببینم تو؟؟
خدمتکار هو که با اون خنده شیطانی داشت نزدیکم می شد
خدمتکار هو:بانوی منننن....کشیدن حرف*
ا/ت:یا چرا اینجوری حرف میزنی .
خدمتکار هو:شما برام چاره ای نذاشتین پس .......
۱ ساعت بعد.......*
خدمتکار هو:بانوی من ......خیلی زیبا شدین حتی نمیشه به زبون آورد .........بفرمائید خودتون رو روبه روی آینه ببینید.لبخند*
(بچه ها چون ا/ت تو زمان گذشته هستش و اسم کسی که تو بدنه اونه سیوُله تا زمانی که توذشته هستش با اسم سیوُل دیالوگاشو مینویسم)*
سیوُل:نه به اون قالتاق بازیت نه به الانت.رفت روبه روی آینه*
سیوُل:دهنش باز موند*
دهن:واو گاد.....درسته شبیه منه نه یعنی این یارو شبیه بدنه منه ولی خدایی خیلی کراشه اگه تو زمانت بودم میسدوندمت جون )*
سیوُل:اهوم(سرفه و جمع و جور کردن خود)
سیوُل:چه جیگری بودم نمی دونستما .
لبخند همراه با خنده*
خدمتکار هو:هه هه بانوی من روزی نمی شد که آینه رو تو دستتون ندید.لبخند ضایع*
سیوُل:آه.....هاها شوخی کردم بابا هاها.لبخند ضایع*
ذهن:فاک نظرم عوض شد خیلی خودشیفتس*
خدمتکار هو:بانو
سیوُل برگشت سمت خدمتکار هو*
سیوُل:؟
خدمتکار هو با دستای گرم و نرمش وقتی دسته کسیو می گرفت احساس محبت و مهربانی رو به اون فرد انتقال می داد گفت *
خدمتکار هو:بانوی من....میدونم شاید براتون یه کوچولو سخت باشه ،ولی این رو بدونید اگه با بودن درکنارتون ممکن باشه جونمو از دست بدم ،صدرصد اینکارو میکنم.
لطفا نگران چیزی نباشید همه چیز درست میشه ،شاید طول بکشه ولی من از صمیم قلبم ایمان دارن که بالاخره می تونید در آرامش زندگی کنید
بانوی من.....لطفا خوب زندگی کنید و نزارید کسی گریت......گریتونو ببینه هق. لبخند همراه با گریه*
سیوُل:هو. تعجب*
سیوُل یا بهتره بگم ا/ت خودمون کسی که طاقت ناراحتی کسیو نداشت مخصوصا هو....کسی که تو یه مدت حکم خواهر بزرگترشو داشت ....با اینکه این شخصیت خیلی به خدمتکار هو بدی کرده بود
بازم با تمام وجود و از ته قلبش
سعی میکرد همه کاری برای ایم دخترک انجام بده
ین یعنی اعتماد و دوستی
ولی شاید شما بگین ،دوستی!!!
دوست کجا بود بابا ،خود آدم نتونه به چشماش اعتماد بکنه،بعد تو داری حرف از اعتماد و دوستی میزنی
همه آدما حقه بازن هیچی از مهربونی یا انسانیت سرشون نمیشه!
ولی من یه چیزی میخوام بگم
دوستی ربطی به پول ،جو گرفتن الکی و....نداره
یه چیزی هستش به اسم احساس
چیزی که خداوند در وجود ما انسان ها قرار داده ،این احساسات هستن که ما رو شکل میدن ،تو زمانی احساس ترس میکنی که تجربش کنی،تو زمانی معنی عشق رو میفهمی که تجریش کنی.
و دوستی ...این ارتباط مستقیمی به موضوع یا بهتره بگم به هر موضوعی دارن.
دوستی ....یعنی اینکه بتونی زمانی که داری از دردا خفه میشی حداقل احساس میکنی بجز خانوادت کسی هم هستش وقتی فکر کنی خانوادت درکت نمیکنن،کسی که مطمئن و باوفا باشه بتونی باهاش درمیون بزاری و همینطور بلعکس ؛ولی..........بازم بین دوراهی گیر میکنم !
دوراهی بین واقعیت و خیالات.
این یه خیاله یا واقعیت محض!

زمان به سرعت میگذره ،بدون اینکه فکر کنی،لحظه به لحظه زمانه ارزشمند هستند ،
این بدون که زندگی چیزی نیست که تعیین بشه ،زندگی چیزی هستش که سخته میشه و تو موظفی که همین الان از الان بلند شی بجای اینکه پشته اون ماس ماسک صب تا شب بدون اهمیت دادن به زندگیت وقتتو حدر بدی ،شاید بگی دارم چرت و پرت بگم ولی من این حرفُ زمانی فهمیدم که هنوز دیر نشده بود ،حتی اگه هدفی هم نداشته باشی واسه خودت بسازش

(زندگی پراز ماجراجوییه؛ولی این خود ای که انتخاب میکنی وجود داشته باشه یا نه)
لابک=کامنتم
پارت بعد آماده بخاطره همین...........................
از الان تلاشتونو شروع کنید و لایک بیشتر و کامنتم بیشتر بزارین😂😂😂😂😂میدونم سواستفاده گرم🤣💜💜💜💜
دیدگاه ها (۱۷)

پارت سوم | «قرار نیست برم»ا/ت گوشی را از روی میز برداشت.— چر...

True Love③③صبحوسایلم رو جمع کردم و از خونه زدم بیرون تهیونگ:...

Forbidden love①(عشق ممنوعه) تق تق تقا/ت: کیهچانی: چطوری کوچو...

سناریو ناگی پارت ۲

P24سوار ماشین جیمین شد،جیمین با لبخند نگاهی به تیپ ا/ت انداخ...

سناریو سو پارت اخر

سایه‌های قلبℙ𝔸ℝ𝕋 𝟝: حرف‌های ناگفتهروز بعد، ا/ت از ساختمان دا...

وقتی با اجبار میشی زن دومش پارت ۹یهو دیدم صدای پا یکی اومد م...

(دلداده) ✰✰ویو ا/تبعد از اینکه غذا رو خوردیم، تصمیم گرفتیم ب...

سناریو خط قرمز پارت ۳

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط