فیک من یک خون آشام هست ؟! پارت ١٠ قسمت دوم ( آخر )
هانا رو تخت دراز کشیده بود و به سقف خیره شده بود که گوشیش زنگ خورد همونطور که خوابیده بود دستش رو دراز کرد و گوشیش رو برداشت و تماس رو وصل کرد که صدای جیا توی گوشی پیچید
جیا : سلام هانا تو برای اردو چی برداشتی ؟!
هانا : آخ به کلی اردوی فردا رو فراموش کردم
جیا : از دست تو پاش برو چمدونت رو بچین تا یادت نرفته
هانا : باشه حالا دیر نمیشه
جیا : هانااااااا
هانا : باشه باشه بابا غلط کردم الان میرم میچینمش
جیا : خداحافظ
هانا : خداحافظ
هانا بعد از قطع کردن تماس بلند شد و چمدونش رو چید
فردا صبح
هانا و پسرا وسایل هایی که برای اردو برداشته بودند رو گذاشتند توی ماشین و راهی مدرسه شدند بعد از رسیدن به مدرسه همراه بچه های دیگه سوار اتوبوس شدند و به سمت جنگل راه افتادند قرار بود برای دو شب برن جنگ بخوابند البته نه تو خود جنگل توی جنگل کلبه هایی بود که قرار بود اونجا گروه بندیشون کنند که هرکی با کی باشه بالاخره به جنگل رسیدند و پیاده شدند و همراه چمدون هاشون رفتند سمت راهنماشون تا گروه هاشون رو انتخاب کنه قرار بود سال بالایی ها و سال پایینی ها باهم قاطی باشند و برای همین همه ی بچه ها رو به اردو آورده بودند گروه بندی کردند و قرار شد هانا و جیا دو تا دختر دیگه که هانا و جیا اونها رو نمی شناختند چون تا حالا ندیده بودمشون باهم توی یک کلبه باشند تقریبا نزدیک های شب بود که هانا رفت که قدمی بزنه بیرون توی راه جیمین رو دید و با قیافه ای خندان رفت سمتش
هانا : تو هم اومدی قدم بزنی ؟
جیمین : اوهوم میخوای باهم قدم بزنیم ؟
هانا : چرا که نه
جیمین و هانا همونطور که قدم می زدنند با هم صحبت می کردند
هانا : تو نسبت به خون آشام های دیگه خیلی مهربونی
جیمین : اینطور نیست من یکی رو میشناسم که خیلی از من مهربون تره و قلب خیلی پاکی داره
هانا با تعجب پرسید
هانا : کی ؟!
جیمین برگشت و به هانا نگاه کرد و گفت
جیمین : تو
هانا خنده ای کرد و گفت
هانا : نه اینطور نیست بعدش هم من که خون آشام به حساب نمیان من یک دورگه هستم
جیمین : ولی برای من تو هیچ فرقی با بقیه نداری تازه به نظر من تو از اونام بهتری
جیمین رفت و روبروی هانا ایستاد که هانا از کارش تعجب کرد و اونم ایستاد
جیمین : هانا
هانا : بله ؟!
جیمین : من دوست دارم
اسلاید دو : استایل هانا
شرایط پارت ١١ :
٣٠ لایک
٣٠ کامنت
#فیک
#بی_تی_اس
#جیمین
#تهیونگ
#جونگ_کوک
#فیک_بی_تی_اس
#فیک_جیمین
#فیک_تهیونگ
#فیک_جونگ_کوک
جیا : سلام هانا تو برای اردو چی برداشتی ؟!
هانا : آخ به کلی اردوی فردا رو فراموش کردم
جیا : از دست تو پاش برو چمدونت رو بچین تا یادت نرفته
هانا : باشه حالا دیر نمیشه
جیا : هانااااااا
هانا : باشه باشه بابا غلط کردم الان میرم میچینمش
جیا : خداحافظ
هانا : خداحافظ
هانا بعد از قطع کردن تماس بلند شد و چمدونش رو چید
فردا صبح
هانا و پسرا وسایل هایی که برای اردو برداشته بودند رو گذاشتند توی ماشین و راهی مدرسه شدند بعد از رسیدن به مدرسه همراه بچه های دیگه سوار اتوبوس شدند و به سمت جنگل راه افتادند قرار بود برای دو شب برن جنگ بخوابند البته نه تو خود جنگل توی جنگل کلبه هایی بود که قرار بود اونجا گروه بندیشون کنند که هرکی با کی باشه بالاخره به جنگل رسیدند و پیاده شدند و همراه چمدون هاشون رفتند سمت راهنماشون تا گروه هاشون رو انتخاب کنه قرار بود سال بالایی ها و سال پایینی ها باهم قاطی باشند و برای همین همه ی بچه ها رو به اردو آورده بودند گروه بندی کردند و قرار شد هانا و جیا دو تا دختر دیگه که هانا و جیا اونها رو نمی شناختند چون تا حالا ندیده بودمشون باهم توی یک کلبه باشند تقریبا نزدیک های شب بود که هانا رفت که قدمی بزنه بیرون توی راه جیمین رو دید و با قیافه ای خندان رفت سمتش
هانا : تو هم اومدی قدم بزنی ؟
جیمین : اوهوم میخوای باهم قدم بزنیم ؟
هانا : چرا که نه
جیمین و هانا همونطور که قدم می زدنند با هم صحبت می کردند
هانا : تو نسبت به خون آشام های دیگه خیلی مهربونی
جیمین : اینطور نیست من یکی رو میشناسم که خیلی از من مهربون تره و قلب خیلی پاکی داره
هانا با تعجب پرسید
هانا : کی ؟!
جیمین برگشت و به هانا نگاه کرد و گفت
جیمین : تو
هانا خنده ای کرد و گفت
هانا : نه اینطور نیست بعدش هم من که خون آشام به حساب نمیان من یک دورگه هستم
جیمین : ولی برای من تو هیچ فرقی با بقیه نداری تازه به نظر من تو از اونام بهتری
جیمین رفت و روبروی هانا ایستاد که هانا از کارش تعجب کرد و اونم ایستاد
جیمین : هانا
هانا : بله ؟!
جیمین : من دوست دارم
اسلاید دو : استایل هانا
شرایط پارت ١١ :
٣٠ لایک
٣٠ کامنت
#فیک
#بی_تی_اس
#جیمین
#تهیونگ
#جونگ_کوک
#فیک_بی_تی_اس
#فیک_جیمین
#فیک_تهیونگ
#فیک_جونگ_کوک
- ۷۲.۲k
- ۰۴ شهریور ۱۴۰۱
دیدگاه ها (۴۵)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط