قسمت 9
قسمت 9
با ورود من جفتشون برگشتن این سمتی.
ارمین : بفرما ! خودش اومد!...
و اومد سمت من .
– داداش من تو جلو این خواهرت بگو که اون حرفایی که زدیم تمومش شوخی بود و فقط می خواستیم سربه سرش بزاریم! بگو دیگه!
یکم مکث کردم.
– اره داداش راست میگه؟
- ببین دلی ، تموم اون حرفایی که زدم همه و همش ...
مکث کردم.
جفتشون به من نگاه می کردن.
– همه و همش شوخی بوده!
ارمین یه نفس راحت کشید!
– بفرما!
دلارام اومد سمتم و یه تنه ای به ما زد و از بینمون رد شد.
– واقعا که!
به ارمین گفتم : بقیش با تو!
ارمین نزدیک شد و گفت : خیلی گلی!
و صورتمو تو دستش گرفت و لپم ماچ کرد ودوباره گفت گفت : خیلی بیشعوری!
و رفت.
منم چند دقیقه بعد از اتاق خارج شدم و به سمت در خروجی رفتم .
خدا رو شکر هرکی سرگرم کاری بود وحواسش به من نبود .
فقط به ارمین گفتم که دارم میرم.
چون اگه به مامان و بقیه می گفتم محال بود اجازه بدن برم!
****
در باز کردم و وارد خونه شدم .
همه جا تاریک بود .
فقط چند تا چراغ کوچیک روشن بود .
اروم پله ها رو بالا رفتم .
با اینکه چند ساعت خوابیده بودم و لی بازم هنوز خسته بودم.
دستگیره رو گرفتم و رفتم تو اتاق.
اما قبل از اینکه لباسامو در بیارم، چشمم به در اتاقش افتاد.
اولش نخواشتم برم ولی نمی دونم چرا کراواتمو شل کردم و در اتاق بدون در زدم باز کردم و رفتم تو.
به تخت خواب نگاه کردم .
خالی و دست نخورده.
به پنجره نگاه کردم.
حدسم درست بود.
کنار پنجره نشسته بود و داشت بیرونو نگاه می کرد.
شامشم کنارش دست نخورده باقی مونده بود.
یه پوفی کردم و وارد اتاق شدم.
در پشت سرم اروم بستم.
به در تکیه دادم و نگاش کردم.
از در جدا شدم و به سمتش رفتم.
هیچ تکونی نخورد. حتی یه ذره !
روبه روش نشستم و به دیوار پشت سرم تکیه دادم. چون کوچیک بود نصفمم فقط بهش تکیه داده بود. بقیم بیرون قرار داشت .
به بیرون نگاه کردم.
- دلتنگ خواهرتی؟
سرشو برگردوند و بهم نگاه کرد.
صورتش از اشک خیس بود...
دوباره سرشو برگردوند سمت پنجره.
– این حال تورو که میبینم ..یاد خودم میوفتم.. منم یه روزی مثل تو بودم با این تفاوت که محمد و خواهرتو از دست دادی و من رها و پسرمو.
یه نفس عمیقی کشیدم و ادامه دادم : نزدیک به ده دوازده سالی هست که توی پلیس کار میکنم ... تو این بین یه یه سالی بود که با رها ازدواج کرده بودم. زندگی خوبی داشتیم..بعد از یه سال رها حامله شد و پسرمو به من داد...
اما زندگی با نامردیو بی رحمی اونارو ازم گرفت.. پسرم فقط یه سال داشت که از پشت بوم پرتش کردن پایین ..جلوی چشم من و مادرش .. و رهارو هم با بی رحمی جلوی چشمام بهش تجاوز کرد ن و با یه گلوله توی سرش کشتن..و اینا فقط به خاطر این بود که من پلیس بودم و داشتم گروهشون رو از بین می بردم.. اونا از خانواده ی من به عنوان گروگان و طعمه ای برای نابود کردن من استفاده کردن.. اون روزا منم مثل تو بودم.. حتی یادم شبا هم نمی خوابیدم.. ولی یه روز با خودم گفتم که با این کارا اونا بر نمی گردن که.. تنها راهی هم که پیدا کردم برای اینکه اونارو شاد کنم..انتقام گرفتن از تک تک ادمایی که مسبب این کار بودن یا دستور شو داده بودن.. الان سه ساله که کارم همینه .. امیرعضو کوچیک این قصه بود ...
از جام بلند شدم و گفتم : اینا رو نگفتم که دلت به حال من بسوزه یا به من احساس ترحم داشته باشی .. من به ترحم هیچ کس نیازی ندارم.. اینارو گفتم که اگه خواستی می تونی توی انتقام گرفتن کمکم کنی..
و به سمت در اتاق رفتم.
– خوب فکر کن!
و در باز کردم و وارد اتاق خودم شدم.
بلافاصله لباسامو در اوردم و شلوار راحتیمو پوشیدم.
روی تخت خوابیدم و دستمو زیر سرم گذاشتم.
نمی دونم چرا اینارو به اون دختره گفتم ..
شاید به خاطر این بوده که میدونم الان چه حسی داره..
یه نفس عمیق کشیدم و چشمام اروم بستم.
هنوز چند دقیقه نبود که خوابم برد.
****
پشت میز کارم توی اتاقم نشسته بودم.
امروز برای اولین بار پس از سالها مرخصی گرفته بودم.
می خواستم یکم ذهنمو خلوت کنم.
تقه ای به در خورد.
– بیا تو!
در باز شد .
– قربان ، خانوادتون اومدند.
سرمو بالا گرفتم.
– ای کهی! .. چه مدتیه؟
- تازه رسیدن . دارن میان بالا.
– کیان؟
- مادرو عمو و همسرشون به همراه جناب سروان و زنشون و پدرتون!
– طلـــــا!
– ببخشید قربان جناب سرهنگ!
– خوب برین برای پذیرایی منم الان میام.
– بله اقا!
دم در رفت و گفت : در ضمن شیده خانومم هستن!
–اخ! نه! .. ببینم منظورت از زن عمو و عمو که ..
– بله قربان .. پدر و
با ورود من جفتشون برگشتن این سمتی.
ارمین : بفرما ! خودش اومد!...
و اومد سمت من .
– داداش من تو جلو این خواهرت بگو که اون حرفایی که زدیم تمومش شوخی بود و فقط می خواستیم سربه سرش بزاریم! بگو دیگه!
یکم مکث کردم.
– اره داداش راست میگه؟
- ببین دلی ، تموم اون حرفایی که زدم همه و همش ...
مکث کردم.
جفتشون به من نگاه می کردن.
– همه و همش شوخی بوده!
ارمین یه نفس راحت کشید!
– بفرما!
دلارام اومد سمتم و یه تنه ای به ما زد و از بینمون رد شد.
– واقعا که!
به ارمین گفتم : بقیش با تو!
ارمین نزدیک شد و گفت : خیلی گلی!
و صورتمو تو دستش گرفت و لپم ماچ کرد ودوباره گفت گفت : خیلی بیشعوری!
و رفت.
منم چند دقیقه بعد از اتاق خارج شدم و به سمت در خروجی رفتم .
خدا رو شکر هرکی سرگرم کاری بود وحواسش به من نبود .
فقط به ارمین گفتم که دارم میرم.
چون اگه به مامان و بقیه می گفتم محال بود اجازه بدن برم!
****
در باز کردم و وارد خونه شدم .
همه جا تاریک بود .
فقط چند تا چراغ کوچیک روشن بود .
اروم پله ها رو بالا رفتم .
با اینکه چند ساعت خوابیده بودم و لی بازم هنوز خسته بودم.
دستگیره رو گرفتم و رفتم تو اتاق.
اما قبل از اینکه لباسامو در بیارم، چشمم به در اتاقش افتاد.
اولش نخواشتم برم ولی نمی دونم چرا کراواتمو شل کردم و در اتاق بدون در زدم باز کردم و رفتم تو.
به تخت خواب نگاه کردم .
خالی و دست نخورده.
به پنجره نگاه کردم.
حدسم درست بود.
کنار پنجره نشسته بود و داشت بیرونو نگاه می کرد.
شامشم کنارش دست نخورده باقی مونده بود.
یه پوفی کردم و وارد اتاق شدم.
در پشت سرم اروم بستم.
به در تکیه دادم و نگاش کردم.
از در جدا شدم و به سمتش رفتم.
هیچ تکونی نخورد. حتی یه ذره !
روبه روش نشستم و به دیوار پشت سرم تکیه دادم. چون کوچیک بود نصفمم فقط بهش تکیه داده بود. بقیم بیرون قرار داشت .
به بیرون نگاه کردم.
- دلتنگ خواهرتی؟
سرشو برگردوند و بهم نگاه کرد.
صورتش از اشک خیس بود...
دوباره سرشو برگردوند سمت پنجره.
– این حال تورو که میبینم ..یاد خودم میوفتم.. منم یه روزی مثل تو بودم با این تفاوت که محمد و خواهرتو از دست دادی و من رها و پسرمو.
یه نفس عمیقی کشیدم و ادامه دادم : نزدیک به ده دوازده سالی هست که توی پلیس کار میکنم ... تو این بین یه یه سالی بود که با رها ازدواج کرده بودم. زندگی خوبی داشتیم..بعد از یه سال رها حامله شد و پسرمو به من داد...
اما زندگی با نامردیو بی رحمی اونارو ازم گرفت.. پسرم فقط یه سال داشت که از پشت بوم پرتش کردن پایین ..جلوی چشم من و مادرش .. و رهارو هم با بی رحمی جلوی چشمام بهش تجاوز کرد ن و با یه گلوله توی سرش کشتن..و اینا فقط به خاطر این بود که من پلیس بودم و داشتم گروهشون رو از بین می بردم.. اونا از خانواده ی من به عنوان گروگان و طعمه ای برای نابود کردن من استفاده کردن.. اون روزا منم مثل تو بودم.. حتی یادم شبا هم نمی خوابیدم.. ولی یه روز با خودم گفتم که با این کارا اونا بر نمی گردن که.. تنها راهی هم که پیدا کردم برای اینکه اونارو شاد کنم..انتقام گرفتن از تک تک ادمایی که مسبب این کار بودن یا دستور شو داده بودن.. الان سه ساله که کارم همینه .. امیرعضو کوچیک این قصه بود ...
از جام بلند شدم و گفتم : اینا رو نگفتم که دلت به حال من بسوزه یا به من احساس ترحم داشته باشی .. من به ترحم هیچ کس نیازی ندارم.. اینارو گفتم که اگه خواستی می تونی توی انتقام گرفتن کمکم کنی..
و به سمت در اتاق رفتم.
– خوب فکر کن!
و در باز کردم و وارد اتاق خودم شدم.
بلافاصله لباسامو در اوردم و شلوار راحتیمو پوشیدم.
روی تخت خوابیدم و دستمو زیر سرم گذاشتم.
نمی دونم چرا اینارو به اون دختره گفتم ..
شاید به خاطر این بوده که میدونم الان چه حسی داره..
یه نفس عمیق کشیدم و چشمام اروم بستم.
هنوز چند دقیقه نبود که خوابم برد.
****
پشت میز کارم توی اتاقم نشسته بودم.
امروز برای اولین بار پس از سالها مرخصی گرفته بودم.
می خواستم یکم ذهنمو خلوت کنم.
تقه ای به در خورد.
– بیا تو!
در باز شد .
– قربان ، خانوادتون اومدند.
سرمو بالا گرفتم.
– ای کهی! .. چه مدتیه؟
- تازه رسیدن . دارن میان بالا.
– کیان؟
- مادرو عمو و همسرشون به همراه جناب سروان و زنشون و پدرتون!
– طلـــــا!
– ببخشید قربان جناب سرهنگ!
– خوب برین برای پذیرایی منم الان میام.
– بله اقا!
دم در رفت و گفت : در ضمن شیده خانومم هستن!
–اخ! نه! .. ببینم منظورت از زن عمو و عمو که ..
– بله قربان .. پدر و
- ۱۹.۹k
- ۰۸ آذر ۱۳۹۴
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط