سناریو توکیو ریونجرز
خانم ها و آقایان خوش آمدید به ★سناریو از توکیو ریونجرز★
موضوع:« یاندره»
کاراکترها:«🍷شیـــــــون مـــــادرامــــــه🔪»
ــــــــــــــــــ 🎀 (◍•ᴗ•◍)✧*。 🎀 ـــــــــــــــــ
شب بود و خیابانهای توکیو زیر نور چراغهای رنگارنگ، ساکت و خلوت به نظر میرسیدند. ساعت از ده گذشته بود. ا.ت، که درگیر فکر درس و مشق بود، سعی میکرد هرچه زودتر به خانه برسد. قدمهایش تند بود و تمرکزش روی راه رفتن.
ناگهان، سایهای بلند و آشنا جلوی پایش سبز شد. قلبش فرو ریخت. سرش را که بالا آورد، با چهرهی شیون روبرو شد. همان لبخند همیشگیاش روی صورتش بود، اما این بار کمی مرموزتر و خطرناکتر به نظر میرسید. چشمهای شیون، با آن برق خاص، مستقیم به ا.ت خیره شده بودند.
ا.ت گیج شده بود. شیون را خوب میشناخت؛ اما این رفتار شیون برایش جدید بود. نزدیک شدنهای ناگهانی، خیره شدنهای طولانی، و حالا در این وقت شب، اینجا. ا.ت کمی احساس ترس کرد.
شیون با قدمهای آرام به سمت ا.ت پیش رفت. فاصلهی بینشان لحظه به لحظه کمتر میشد، آنقدر که ا.ت میتوانست گرمای نفس شیون را حس کند. هر لحظه منتظر اتفاقی بود، اما تصورش هم برایش سخت بود.
شیون: «فکر کردم شاید دلت بخواد با هم یه کم قدم بزنیم...» صدایش آرام بود، اما در آن آرامش، هیجان و جنونی پنهان بود که ا.ت را به شدت مضطرب کرد.
قبل از اینکه ا.ت بتواند پاسخی بدهد، دست شیون به سرعت به سمت جیبش رفت و چـ&ـاقوی براقی بیرون کشید. ا.ت در یک آن، درد وحشتناکی را در شکمش حس کرد. چـ&ـاقو محکم در بدنش فرو رفته بود. چشمهایش از تعجب و درد گشاد شد و پاهایش توان ایستادن نداشت. احساس کرد دارد روی زمین سقوط میکند.
اما قبل از اینکه به زمین برخورد کند، دستهای شیون دور کمرش حلقه شد. او را، با همان چـ&ـاقوی در شکمش، براید استایل در آغوش گرفت. خـ&ـون گرم و غلیظ از زخم ا.ت شروع به لبریز شدن کرد و روی لباسهایش و آسفالت خیابان ریخت.
شیون با لبخندی که حالا دیگر هیچ شباهتی به لبخندهای معمولش نداشت، ا.ت را در آغوش گرفته بود. نگاهش پر از غرور و شیفتگی بود، انگار که گرانبهاترین گنج جهان را به دست آورده باشد.
شیون: «بالاخره مال منی. دیگه هیچکس نمیتونه تو رو ازم بگیره. دیگه هیچجایی نمیتونی بری.»
ا.ت، در آغوش شیون، نیمه هوشیار بود. درد شدید و خـ&ـونریزی، حواسش را کمکم از او میگرفت. آخرین تصویری که در ذهنش ثبت شد، چهرهی شیون بود که با اشتیاقی دیوانهوار به او خیره شده بود.
شیون با قدمهای استوار، در حالی که ا.ت را در آغوش گرفته بود، به سمت خانهاش راه افتاد. خـ&ـون ا.ت قطره قطره روی زمین میریخت، اما شیون انگار که به هیچ چیز توجه نمیکرد. تنها چیزی که برایش مهم بود، حفظ این لحظه بود؛ حفظ "فرشتهی کوچولوی" خودش.
شیون: «حالا میتونم برای همیشه نگهت دارم... فرشتهی کوچولوی من.»
این آخرین کلماتی بود که در سکوت شب گم شد. ا.ت چشمانش را بست و در تاریکی عمیقی فرو رفت...
ـ پایان.
ــــــــــــــــــ 🎀 𝒱𝒾𝒸𝓉🍪𝓇 🎀 ــــــــــــــــــ
¸„.-•~¹°”ˆ˜¨ 🎀 (◍•ᴗ•◍)✧*。 🎀 ¨˜ˆ”°¹~•-.„¸
#توکیو_ریونجرز #انتقام_جویان_توکیو #انیمه #سناریو #وانشات #تاکمیچی #مایکی #دراکن #باجی #چیفویو #میتسویا #اسمایلی #انگری #اینوپی #سانزو #ران #ریندو #هانما #کیساکی #کازوتورا #ایزانا #شیون_مادارامه #کاکوچو #کوکونوی #سنجو #واکاسا #تاکئومی #هینا #شینیچیرو #آکانه #تایجو #هاکای #توکیو_مانجی_گنگ #تومان #والهالا #بلک_دراگن #بونتن #براهمن #سوریو
,-*'^'~*-.,_,.-*~ 🎀 𝒱𝒾𝒸𝓉🍪𝓇 🎀 ~*-.,_,.-*~'^'*-,
موضوع:« یاندره»
کاراکترها:«🍷شیـــــــون مـــــادرامــــــه🔪»
ــــــــــــــــــ 🎀 (◍•ᴗ•◍)✧*。 🎀 ـــــــــــــــــ
شب بود و خیابانهای توکیو زیر نور چراغهای رنگارنگ، ساکت و خلوت به نظر میرسیدند. ساعت از ده گذشته بود. ا.ت، که درگیر فکر درس و مشق بود، سعی میکرد هرچه زودتر به خانه برسد. قدمهایش تند بود و تمرکزش روی راه رفتن.
ناگهان، سایهای بلند و آشنا جلوی پایش سبز شد. قلبش فرو ریخت. سرش را که بالا آورد، با چهرهی شیون روبرو شد. همان لبخند همیشگیاش روی صورتش بود، اما این بار کمی مرموزتر و خطرناکتر به نظر میرسید. چشمهای شیون، با آن برق خاص، مستقیم به ا.ت خیره شده بودند.
ا.ت گیج شده بود. شیون را خوب میشناخت؛ اما این رفتار شیون برایش جدید بود. نزدیک شدنهای ناگهانی، خیره شدنهای طولانی، و حالا در این وقت شب، اینجا. ا.ت کمی احساس ترس کرد.
شیون با قدمهای آرام به سمت ا.ت پیش رفت. فاصلهی بینشان لحظه به لحظه کمتر میشد، آنقدر که ا.ت میتوانست گرمای نفس شیون را حس کند. هر لحظه منتظر اتفاقی بود، اما تصورش هم برایش سخت بود.
شیون: «فکر کردم شاید دلت بخواد با هم یه کم قدم بزنیم...» صدایش آرام بود، اما در آن آرامش، هیجان و جنونی پنهان بود که ا.ت را به شدت مضطرب کرد.
قبل از اینکه ا.ت بتواند پاسخی بدهد، دست شیون به سرعت به سمت جیبش رفت و چـ&ـاقوی براقی بیرون کشید. ا.ت در یک آن، درد وحشتناکی را در شکمش حس کرد. چـ&ـاقو محکم در بدنش فرو رفته بود. چشمهایش از تعجب و درد گشاد شد و پاهایش توان ایستادن نداشت. احساس کرد دارد روی زمین سقوط میکند.
اما قبل از اینکه به زمین برخورد کند، دستهای شیون دور کمرش حلقه شد. او را، با همان چـ&ـاقوی در شکمش، براید استایل در آغوش گرفت. خـ&ـون گرم و غلیظ از زخم ا.ت شروع به لبریز شدن کرد و روی لباسهایش و آسفالت خیابان ریخت.
شیون با لبخندی که حالا دیگر هیچ شباهتی به لبخندهای معمولش نداشت، ا.ت را در آغوش گرفته بود. نگاهش پر از غرور و شیفتگی بود، انگار که گرانبهاترین گنج جهان را به دست آورده باشد.
شیون: «بالاخره مال منی. دیگه هیچکس نمیتونه تو رو ازم بگیره. دیگه هیچجایی نمیتونی بری.»
ا.ت، در آغوش شیون، نیمه هوشیار بود. درد شدید و خـ&ـونریزی، حواسش را کمکم از او میگرفت. آخرین تصویری که در ذهنش ثبت شد، چهرهی شیون بود که با اشتیاقی دیوانهوار به او خیره شده بود.
شیون با قدمهای استوار، در حالی که ا.ت را در آغوش گرفته بود، به سمت خانهاش راه افتاد. خـ&ـون ا.ت قطره قطره روی زمین میریخت، اما شیون انگار که به هیچ چیز توجه نمیکرد. تنها چیزی که برایش مهم بود، حفظ این لحظه بود؛ حفظ "فرشتهی کوچولوی" خودش.
شیون: «حالا میتونم برای همیشه نگهت دارم... فرشتهی کوچولوی من.»
این آخرین کلماتی بود که در سکوت شب گم شد. ا.ت چشمانش را بست و در تاریکی عمیقی فرو رفت...
ـ پایان.
ــــــــــــــــــ 🎀 𝒱𝒾𝒸𝓉🍪𝓇 🎀 ــــــــــــــــــ
¸„.-•~¹°”ˆ˜¨ 🎀 (◍•ᴗ•◍)✧*。 🎀 ¨˜ˆ”°¹~•-.„¸
#توکیو_ریونجرز #انتقام_جویان_توکیو #انیمه #سناریو #وانشات #تاکمیچی #مایکی #دراکن #باجی #چیفویو #میتسویا #اسمایلی #انگری #اینوپی #سانزو #ران #ریندو #هانما #کیساکی #کازوتورا #ایزانا #شیون_مادارامه #کاکوچو #کوکونوی #سنجو #واکاسا #تاکئومی #هینا #شینیچیرو #آکانه #تایجو #هاکای #توکیو_مانجی_گنگ #تومان #والهالا #بلک_دراگن #بونتن #براهمن #سوریو
,-*'^'~*-.,_,.-*~ 🎀 𝒱𝒾𝒸𝓉🍪𝓇 🎀 ~*-.,_,.-*~'^'*-,
- ۴.۸k
- ۱۸ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۳۶)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط