وانشات ته سکوت نیمه شب (گرگینه)(پارت۷)
کوک : خیلی مشخصه تازه ا/ت هر وقت به ته نگاه میکنی بالا رفتن نبضتو میفهمم. عصبی شدم گفتم : حس نمیکنی چون عصبانی ازش؟ تازه اون منو دعوت کرده شاید برادرت از تو خوشش میاد اما من نه ضربان اونم مشخصه . تهیونگ که انگار بهش برخورده پوکر فیس منو نگاه کرد گفت : قبل از اینکه تو فقط یه آدم بودی اون موقع من همینی بودم که هستم و تو نبودی که منو می دیدی نهتنها ضربانت بلکه دمای بدنتم تغییر میکرد . چشمام گرد شد گفتم : تو منو دعوت کردی گفت : خب این کار علاقه بود اما من الان نمیخوام انکارش کنم بندازمش گردن تو. لعنتی این الان یه اعتراف بود؟ لبم گاز گرفتم نمی دونستم چی بگم حتی کوکم سکوت کرده بود بحث عوض کردم گفتم: حالا هرچی من میخوام برم خونم و حداقل وسایلم میخوام کوک که شوق زده شد گفت : من میبرم .... تهیونگ خیلی بد نگاهش کرد سکوت کرد گفت میتونیم بریم برگردیم گفتم باشه پس بریم همین الان لطفا . ته سری تکون داد قبول کرد اما انگار فقط میخواستیم تنها باشیم تا حرفامون تموم کنیم اینکه دارم به دوتا غریبه اعتماد میکنم مسخرس اما انگار یه خون آشام به یه خون آشام گرگینه اعتماد کنه مسخره نیست کیسه خون گذاشتم کنار دستگیره در که ته گفت بهتره بیاریش دوباره برش داشتم رفتم سمت در ته باز کرد اما با دیدن آفتاب خورد تو ذوقم ته دست کرد تو جیبش یه انگشتر در آورد گفت فعلا تو ازش استفاده تا برگردیم . فکر کنم مال کوک یه نگاهی به کوک کردم دیدم چیزی نمیگه گرفتم انداختم انگشتم از در بیرون رفتم و سالم موندم ته روش برگردوند طرف کوک گفت سوئیچ کوکم براش انداخت باهم رفتیم سمت ماشین
برخلاف تصورم که فکر میکردم حرف میزنیم اما کل مسیر سکوت کردیم ....
چند ساعت بعد :
ا/ت : جنگل تا خونه من خیلی دور بود تا رسیدیم هوا رو به تاریکی رفت
رفتم از زیر گلدون کلید برداشتم در باز کردم به ته گفتم بیا داخل اول از همه رفتم سراغ تلفن پیغامگیر روشن کردم مامانم بود بازم مامانم و باز مامانم یه چند بار هم رز (چون اسم لطیفیه )
ته رفت رویه کاناپه نشست گفت : تنها زندگی میکنی گفتم : آره البته تا چند وقت پیش که پدرم فوت کنه گفت متاسفم اما مادرت چی؟ گفتم ممنونم مادر پدرم قبلش جدا شده بودن الان مادرم به کانادا رفته تهیونگ سری تکون گفت سریع چیزایی که میخواستی بردار اوهومی گفتم رفتم طبقه بالا تو اتاقم از کنار کمد چمدون برداشتم باز کردم
اول از همه لباسا باید برداشتم که نگاهم به تخت خورد رفتم عروسکم برداشتم اندازه قد خودم بود اگه اینو میخواستم بیارم اونارو اذیت میکردم ؟ ولی من بدونش نمیتونم که صدایی پشت سرم گفت میخوای بیاریش؟
برخلاف تصورم که فکر میکردم حرف میزنیم اما کل مسیر سکوت کردیم ....
چند ساعت بعد :
ا/ت : جنگل تا خونه من خیلی دور بود تا رسیدیم هوا رو به تاریکی رفت
رفتم از زیر گلدون کلید برداشتم در باز کردم به ته گفتم بیا داخل اول از همه رفتم سراغ تلفن پیغامگیر روشن کردم مامانم بود بازم مامانم و باز مامانم یه چند بار هم رز (چون اسم لطیفیه )
ته رفت رویه کاناپه نشست گفت : تنها زندگی میکنی گفتم : آره البته تا چند وقت پیش که پدرم فوت کنه گفت متاسفم اما مادرت چی؟ گفتم ممنونم مادر پدرم قبلش جدا شده بودن الان مادرم به کانادا رفته تهیونگ سری تکون گفت سریع چیزایی که میخواستی بردار اوهومی گفتم رفتم طبقه بالا تو اتاقم از کنار کمد چمدون برداشتم باز کردم
اول از همه لباسا باید برداشتم که نگاهم به تخت خورد رفتم عروسکم برداشتم اندازه قد خودم بود اگه اینو میخواستم بیارم اونارو اذیت میکردم ؟ ولی من بدونش نمیتونم که صدایی پشت سرم گفت میخوای بیاریش؟
- ۱۲.۹k
- ۰۸ اسفند ۱۴۰۳
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط