دروغی که واقعی شد

#دروغی_که_واقعی_شد 💭پارت هفت

خلاصه که حال یور خوب شدو به دکتر رفتن.
لوید:بهتره برم دارو بگیرم
یور:خیلی خب...
آنیا:واکو واکو نینی داره استراحت میکنههه🌟
یور:😊
لوید:😑
یور:من میتونم برم بیرون؟
لوید:آره فقط به خودت فشار نیار بنظرم به رئیست بگو
یور آماده شد و رفت پیش مغازه دار.
رئیس:چیشده پرنسس خار
یور:ببخشید من...
رئیس:اتفاقی افتاده؟
یور:میتونم چند ماه مرخصی بگیرم؟... آخه فکر کنم... باردارم... (معذبهه)
رئیس:...(مکث کرد)
رئیس:هیچ اشکالی نداره! سلامتی خودت و بچه مهم تره.چند ماه مرخصی بگیر.
یور:خیلی... ممنون...

در عمارت دزموندا اتاق دامیان👇🏼👇🏼

دامیان داره تو آینه تمرین میکنه چطور به فورجرا خوش آمد گویی کنه.
دامیان:
سلام خواهر... نه، خیلی رسمی شد...سلام آنیا... نه، اصلا نه...اصلا باهاش حرف نمی‌زنم!فقط به مامان باباش خوش آمد گویی میگم... میگم سلام و خدافظ.
پنجره رو باز کرد و به بیرون زل زد.
جیوز درو زد😀
دامیان:بیا تو
جیوز:ارباب جوان پدرتون گفتن بیاین پایین
دامیان:جیوز الان پنج دقیقه به سه هستش چرا نمیان؟
جیوز:احتمالا با تاخیر اومدن ارباب جوان
جینا:دامیاننن اومدنن
دامیان:یا ابلفضل اومدم
جیوز:حواستون باشه. پدرتون ازتون بهترین رفتارتون رو پیش خانواده فورجر میخوان.
دامیان:باشه...
رفتن پایین. دمتریوس، ملیندا، داناوان و حتی جینا هم اونجا بودن
داناوان:برید در رو برای خانواده فورجر باز کنید

ویو لوید:(ویویی خفن تر از این؟)

خب خب الان به سمت عمارت درمونده راه افتادیم با یوری هم چند بار بحث کردیم که مخالف نباشه.
لوید:آنیا بهترین رفتار خودت رو داشته باش
آنیا:آنیا همیشه رفتار خوبی داره🌟
یور:آره آنیا:)
خب رسیدیم جلو در عمارت. چند تا خدمت کار در رو باز کردن.
داناوان:خوش اومدید خانواده فورجر.
ملیندا:خوش اومدین!
دامیان:س... سلام آقا و خانم فورجر... سلام آنیا...
دمتریوس(آقا همه باید سلام بکننن د یعنی چی سلام ندن؟ ):خوش اومدید آقا و خانم فورجر.
جینا:سلام خانواده فورجر
جینا اندر در ذهن:پشمام دختره چه خوشگلهه چقد کیوتههه وات چی دارم میگم
آنیا اندر در ذهن:واکو واکو آنیا خوشگله
لوید:سلام جناب دزموند.
یور:سلام جناب دزموند!
آنیا:س...سلام آقای دزموند
آفرین آنیا... همونطور که میخواستم رفتار کردی.
آنیا هم ذهن لوید و خوند و با خودش گفت:آنیا دختر خوبیه:)🌟🌟

ویو نویسنده چون ویوی لوید هیچی نبود🗿:

گپ و گفت بزرگترا🗿👍🏼
آنیا:سلام پسر دوم
دامیان:منو دامیان صدا بزن
آنیا:نمیخوام چون پسر دومی
دامیان:من دامیانممم نه پسر دومممم
آنیا:نخیرم پسر دوم😑
دامیان:خدایااا از دست این کله پوک باید پیر بشم تا آخر عمرمممم
جینا:س... سلام من جینا هستم
آنیا:من آنیا هستم خوشبختم
آنیا اندر در ذهن:همونطور که بابا گفت باید خودمو فقططط آنیا معرفی کنم کلمه اضافه نکنم
چند دقیقه بعد...
لوید:پس، آنیا اینجا میمونه. آنیا درسته؟
آنیا:عا آره آنیا قبول میکنه
داناوان:شما چی خانم فورجر
یور:منم موافقم
یوری از نا کجا آقا پیدا میشه از در وارد میشه🗿
یوری:من مخالفم
جینا:یا خدا
لوید:تو از کجا اومدی یور تو که نگفته بودی
یور:نه من حتی روحمم خبر نداشت
یوری:آنیا نباید بر...
خدمتکارا بیرونش کردن:/
یوری:دختر لوی لوی قبول نکنننن
یور:لطفا بی ادبی رو ببخشین 🗿
دمتریوس:ایشون کی بودن؟
لوید:ایشون دایی آنیا یوری برایر بودن
ملیندا:پس خانواده فورجر اجازه میدین آنیا عضوی از خانواده ما باشن؟
لوید و یور:بله
آنیا مث سگ خوشحال بود میتونه به باباش کمک کنه
لوید اندر در ذهن:این موفقیت بزرگیه. باید با داناوان دزموند یه صحبت خصوصی داشته باشم.ولی الان و امروز وقتش نیست.
داناوان:آقای فورجر آنیا میتونه موقعی که وقت خالی داشت بیاد به خونه ی شما و بهتون سر بزنه.
لوید:خیلی هم عالی. با اجازه ما میریم.
آنیا:خدافظ بابا خدافظ مامان:)))))))
یور:خدافظ عزیزم


به این ترتیب آنیا وارد عمارت دزموند میشه👍🏼
دیدگاه ها (۵)

P16خونه فورجر ها انیا:من اومدم یور:خوش اومدی اندر:تا این مقه...

پارت ۱۶ دامیان : هیچی انیا : چرا پس وقتمنو تلف کردی دامیا...

عشقی حقیقی

عشق غیر منتظره پارت ۴۵

برگشتم پارت 3دامیان:( بیاد با انیا مهربون باشم اگه نباشم منو...

عشقی حقیقی

P17F2بعد از چند ساعت رسیدن به ادنامیل:بکی پاشو رسیدیمبکی:پاش...

دروغی که واقعی شد

✨ **عشق سلطنتی ✨ پارت ۱۰**(عصر همان روز - عمارت دزموند 🏰)دام...

راز هایی که مارا کنار هم آوردند=پارت۲چند روز گذشتلوید و یور ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط