اون صبح، مهِ غلیظِ سئول مثل یک موجود زنده، کوچه پس‌کوچه‌ه

اون صبح، مهِ غلیظِ سئول مثل یک موجود زنده، کوچه پس‌کوچه‌های شهر رو در آغوش گرفته بود. جیمین، در حالی که سعی داشت تارهای موی مشکی‌اش رو که روی صورتش ریخته بود کنار بزنه، با بی‌میلی از تختش بلند شد. نورِ خورشید از لای پرده‌ها به زور خودش رو به اتاق می‌رسوند.
ساعت دقیقاً ۷:۳۴ صبح بود. جیمین، با همان پیرهنِ گشاد و شلواری که دیشب باهاش خوابیده بود، به آشپزخونه رفت تا یه فنجون قهوه برای خودش بیاره. هنوز دستگاه قهوه‌ساز روشن نکرده بود که گوشیش روی میزِ چوبیِ وسط هال، شروع کرد به ویبره زدن. لرزشِ گوشیِ روی سطحِ چوبی صدایِ تخمی تولید می‌کرد. جیمین، در حالی که زیرلب غرغر می‌کرد، به سمت گوشی رفت. شماره ناشناس بود. با بی‌حوصلگی جواب داد: بله؟این وقت صبح کدوم خریه؟
صدایی که از اون‌طرف خط شنید، اصلاً دوستانه نبود. صدایی سرد، خشک و رسمی؛ صدای کارآگاه کانگ بود، کسی که جیمین ماه‌ها پیش درگیرِ یه پرونده‌ی سرقتِ کوچیک باهاش آشنا شده بود. کانگ بدون هیچ مقدمه‌ای گفت: پارک جیمین؟ همین الان خودت رو به سردخونه مرکزی برسون. اتفاق بدی افتاده.
جیمین خنده‌ی عصبی‌ای کرد: کارآگاه، شوخیِ صبحگاهی‌تون اصلاً جالب نیست! من سر کارم، یه سری کارهای اداری عقب افتاده دارم...
کانگ حرفش رو قطع کرد: ات رو مرده پیدا کردیم.
انگار زمان برای جیمین متوقف شد. صدای تپشِ قلبش رو توی گوشش می‌شنید. قهوه‌ساز که تازه آماده شده بود، با صدایی بلند قطع شد و سکوتِ سنگینِ خونه رو ترسناک‌تر کرد. جیمین با صدایی لرزان گفت: چی... چی دارید میگید؟ ات دیشب قرار بود...
کاراگاه: توی ایستگاه جنگل‌بانیِ متروکه، سمتِ شمالِ شهر. زود باش جیمین، قبل از اینکه خبرنگارها بوی خون رو حس کنن.
جیمین گوشی رو همون‌جا روی میز رها کرد. حتی فکر پوشیدنِ لباسِ مرتب رو هم نکرد. با همان وضع سوار ماشین شد.
وقتی به محوطه‌ی سردخونه رسید، اون حس اونجا انگار سنگین‌تر از همیشه بود. ساختمون با سنگ‌های خاکستریِ سرد ساخته شده بود و پلیس‌های زیادی اونجا حضور داشتن. کارآگاه کانگ، با یک کتِ بارانیِ تیره، دمِ در ایستاده بود و سیگاری بینِ انگشتاش بود که روشنش روشنش کرد. جیمین پیاده شد. پاهای لرزونش به زور او رو سرپا نگه می‌داشت.
کاراگاه: دیر کردی جیمین. بیا داخل.
هر قدمی که جیمین برمی‌داشت، انگار یه قدم به فروپاشیِ کاملِ روحش نزدیک‌تر می‌شد. وقتی به اتاق اصلی رسیدند تخت‌های متحرکِ فلزی توی ردیف‌های منظم چیده شده بودن. درِ کشوییِ یکی از اون تخت‌ها، کمی باز بود. کارآگاه کانگ، با دستی که حالا کمی می‌لرزید، پرده‌ی روی جسد رو کنار زد.
ات اونجا بود.
چشم‌هاش بسته بود، اما اون زیباییِ منحصربه‌فردش حتی در مرگ هم حس می‌شد. لباسش پاره شده بود و تیکه‌هایی از برگ‌های خشکِ جنگلی توی موهاش گیر کرده بود. جیمین ناخودآگاه قدمی به عقب گذاشت. تمامِ دنیا دور سرش چرخید. اون نمی‌تونست باور کنه. ات که همیشه سرزنده بود، همیشه اولین نفری بود که توی جمع می‌خندید... چطور ممکنه اون آدمِ پرشور، حالا تبدیل به یک جسمِ بی‌روح و سرد شده باشه؟
جیمین نزدیک‌تر شد. زانوهاش دیگه یاری نمی‌کردند. دستش رو دراز کرد تا صورتِ یخی ات رو لمس کنه. انگشتانش که به پوستِ سردِ ات برخورد کرد، برقی توی بدنش احساس کرد. ناگهان، نگاهش به دستِ ات افتاد که از زیرِ ملافه کمی بیرون زده بود. انگشتانِ ات به‌طور غیرعادی منقبض شده بود. جیمین با دقتِ بیشتری نگاه کرد. لایِ ناخن‌های ات، یه تیکه‌ی کوچیک از یه پارچه‌ی آبی‌رنگِ سرمه‌ای گیر کرده بود. رنگش خیلی خاص بود؛ پارچه‌ای که اصلاً با لباسِ ات همخونی نداشت.
جیمین زیرلب زمزمه کرد: این... این لباسِ کارِ نگهبان‌های اون جنگل‌بانی نیست. این یک لباسِ گرون‌قیمتِ ابریشمیه.
همون لحظه، یه اتفاقِ غیرممکن رخ داد.
چشم‌های ات که باید تا ابد بسته می‌موند، برای یک صدمِ ثانیه لرزید
جیمین با وحشت عقب پرید و فریاد زد: اون زنده است! دستش... دستش تکون خورد! کارآگاه، زود باش، یه دکتر بیارید، اون هنوز زنده است!
کارآگاه کانگ با چشم‌هایِ غمگین و مشکوک به جیمین نگاه کرد و دستش رو گذاشت روی شونه‌ی جیمین: جیمین... پسر، آرامشِ خودت رو حفظ کن. این فقط واکنشِ عصبیه. بدن بعد از مرگ دچارِ انقباضاتِ عضلانی میشه. اون مُرده. مدتی طولانی هم هست که مُرده...
جیمین می‌دونست کارآگاه داره اشتباه می‌کنه اما نمیتونست این رو ثابت کنه.
تنها کاری که از دستش بر می اومد گریه بود....
و از اون روز تا الان...10 سال گذشته...


😭پایان😭
دیدگاه ها (۱۲)

dark life = ۳۷

لباس ایزوکو روی زمین سرد و خاکی رها شد. وقتی هوایِ سرد و نمو...

پارت ۶۴

پارت ۱۰بعد از اون نبردِ نفس‌گیر، آرامشِ کاذبی حاکم شده بود. ...

Last leaves/رمان جیمین

**پارت ۱۸**در با صدایِ انفجاری باز شد و نورِ تندِ چراغ‌هایِ ...

برادر ناتنی

contact 🍷#contract𝑃𝑇9ویو هویج:صدای شکستن فنجون هنوز توی سالن...

𓆩 پارت ۵۳ 𓆪 🖤جیمین هنوز داشت به ات می‌خندید که گوشی‌اش زنگ خ...

Destiny part 13

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط