دوست پسر قاتل من
#چندپارتی
#چندپارتی_درخواستی
#Jeon_rina
#jeon_victor
#PART_3
٠
٠
---
فردای همون روز سلین وقتی بیدار شد متوجه بوی خوشی از داخل اشپزخونه شد، خمیازه کشید و با بی میلی پتو رو کنار داد و نشست... دید که لیا، میا، لونا داخل اشپزخونه درحال خوردن صبحانه هستن، ولی اون صبحانه ای نیست که لونا، میا یا لیا اماده کنن... با گیجی بلند شد و سمت میز صبحانه خوری رفت، با صدایی خش دار و کنی گرفته حرف زد
سلین: اینو کی درست کرده؟!
به میز رنگا رنگ نگاه کرد، پنکیک با کارامل روش، ابمیوه، میوه های بریده شده و نوتلا.
میا با دهانی پر شروع به حرف زدن کرد، گونه هاش مثل سنجاب پر بود
میا: نمیدونیم. صبح زنک در خوابگاه زده شد، ما در رو باز کردیم با اینا مواجه شدیم. یه یادداشت هم روش بود، با امضای 𝐾_𝑇. برو بخون، روی میزه
میا یک تیکه از میوه ها رو روی دهانش گذاشت و سمت میز کنار تختش رفت، یادداشت رو گرفت
٠
٠
٠
نوشته::
___
ڛلیڼ ؏زیز، ڝبـحـٺ بـڂیڕ. ۾ڼ آیڼ ڝبـحـآڼهہ ڕوٍ دڕڛٺ کڕد۾ بـڕآی ٺوٍ وٍ دوٍڛٺآٺ، آ۾یدوٍآڕ۾ ڂوٍڜٺ بـیآد، بـڕآی یک ڜڼبـهہ بـآید ڛڕحـآل بـلڜی. 𝐾_𝑇
•
•
•
___
گونه های سلین سرخ شد و لبخند کمرنگی زد یادداشت رو دوباره بست و توی کشوی میز گذاشت، سمت میز صبحانه خوری رفت و نشست. شروع به خوردن غذا کرد، بعد چشیدن طعم غذا چشمش گشاد شد... شیرینی به اندازه، طعم ارد یا طعم تخم مرغ زیاد توی پنکیک مشخص نبود، شیرینی پنکیک دل رو نمیزد... این پنکیک خیلی خوشمزه بود
لیا: خیلی خوشمزه اس، نه؟!
میا: دست اشپزش درد نکنه
لونا: اگه اشپزش مرد باشه واقعا مرد زندگیه
لیا و میا با حرف لونا خندیدن. درحالی که سلین چشم غره رفت، اخرین لقمه رو خورد و بلند شد. سمت کمد رفت و یک لباس دکمه دار ابی راه راه و شلوار جاگر معمولی پوشید. یه کتونی سفید پوشید، موهاش رو بست بطری ابش رو گرفت و سمت در رفت.
میا: کجا میری؟!
سلین: میرم باشگاه!
لیا: اوه، خانوم میره باشگاه، انگار قراره برای دو روز دیگه یکی رو تحت تاثیر قرار بده!
سلین: خفه شو!!... اینجوری نیست
سلین از خوابگاه رفت بیرون و سمت باشگاه کنار خوابگاه حرکت کرد. وقتی وارد باشگاه شد متوجه گروهی از پسر ها کنار وزنه ها شد... اونا اکیپ تهیونگ بودن، یکی از یکی جذاب تر، جونگکوک، تهیونگ، جیمین، شوگا، جیهوپ، نامجون و جین.... همشون یا رکابی سفید که در اثر عرق کردن به بدنشون چسبیده بود پوشیده بودن یا تیشرت و شلوارک ست مشکی تنگ... سعیکرد بی تفاوت از کنارشون رد شه و سمت تردمیل بره. یه ایرپاد گذاشت و بالای تردمیل رفت، روشن کرد، شروع به دویدن روی تردمیل کرد. بعد چند دقیقه صدای سوت بلندی رو شنید، با اینکه ایرپاد گذاشته بود و اهنگ گوش میکرد اون صدا به وضوح شنیده میشد. تردمیل رو متوقف کرد، ایرپاد رو در اورد و سمت صدا چرخید. تهیونگ بود که سوت زد، تهیونگ سمت سلین دوید
تهیونگ: هذچی صدات زدم نشنیدی، مجبور شدم سوت بزنم
تهیونگ اروم خندید و به تردنیل تکیه داد، سلین به تهیونگ نگاه کرد و پوزخند زد، سمت تهیونگ خم شد
سلین: اوه، انگار خیلی زود متوجه من شدی
تهیونگ ابرو بالا داد
تهیونگ: خانوم خجالتی داره جسور میشه
سلین به سمت تهیونگ بیشتر خم شد و اروم زمزمه کرد
سلین: اره، فکر کنم همینه
تهیونک با صدای بم و جذاب خودش در گوش سلین زمزمه کرد
تهیونگ: فکر کنم از این روی تو خوشم میاد، خانوم کیم
سلین: اوه، الان خانوم کیم هم شدم، نه؟! خوشم اومد. ولی الان زوده
تهیونگ: شاید برای یک شنبه بتونم از این لقب استفاده کنم، نظرت چیه؟!
سلین: من که نگفتم از این لقب استفاده نکنی، اقای کیم
تهیونگ: پس اینو به عنوان یه چراغ سبز درنظر میگیرم، خانوم جسور
سلین اروم خندید و یک ضربه اروم به سینه تهیونگ زد، از تردمیل پایین اومد، الان قدش از تهیونگ کوتاه تر بود. تهیونک خندید و موهای سلین رو بهم ریخت، چشمک زد و رفت
تهیونگ: یک شنبه میبینمت، خانوم کیم! لباسی بپوش که بتونم قشنگ ببینم چی برای منه و بقیه ببینن چی برای اونا نیست!
سلین چشمش رو چرخوند، ولی نتونست پوزخندش رو پنهان کنه.
٠
٠
٠
شعری از سلین
~~~
قصد مں֗ از زنـُُـدڪަی 𔘓 ꩌ𝅥݀ ۪۪۫𔘓ִ݁ ٹـما𖫲𖫲ִ𝅥شای ان دو چࡄ݅مان توست __ 𝑺𝒍𝒊𝒏 𝒋𝒐𝒐
٠
٠
٠
شرط
////
20 لایک
20 کامنت
#چندپارتی_درخواستی
#Jeon_rina
#jeon_victor
#PART_3
٠
٠
---
فردای همون روز سلین وقتی بیدار شد متوجه بوی خوشی از داخل اشپزخونه شد، خمیازه کشید و با بی میلی پتو رو کنار داد و نشست... دید که لیا، میا، لونا داخل اشپزخونه درحال خوردن صبحانه هستن، ولی اون صبحانه ای نیست که لونا، میا یا لیا اماده کنن... با گیجی بلند شد و سمت میز صبحانه خوری رفت، با صدایی خش دار و کنی گرفته حرف زد
سلین: اینو کی درست کرده؟!
به میز رنگا رنگ نگاه کرد، پنکیک با کارامل روش، ابمیوه، میوه های بریده شده و نوتلا.
میا با دهانی پر شروع به حرف زدن کرد، گونه هاش مثل سنجاب پر بود
میا: نمیدونیم. صبح زنک در خوابگاه زده شد، ما در رو باز کردیم با اینا مواجه شدیم. یه یادداشت هم روش بود، با امضای 𝐾_𝑇. برو بخون، روی میزه
میا یک تیکه از میوه ها رو روی دهانش گذاشت و سمت میز کنار تختش رفت، یادداشت رو گرفت
٠
٠
٠
نوشته::
___
ڛلیڼ ؏زیز، ڝبـحـٺ بـڂیڕ. ۾ڼ آیڼ ڝبـحـآڼهہ ڕوٍ دڕڛٺ کڕد۾ بـڕآی ٺوٍ وٍ دوٍڛٺآٺ، آ۾یدوٍآڕ۾ ڂوٍڜٺ بـیآد، بـڕآی یک ڜڼبـهہ بـآید ڛڕحـآل بـلڜی. 𝐾_𝑇
•
•
•
___
گونه های سلین سرخ شد و لبخند کمرنگی زد یادداشت رو دوباره بست و توی کشوی میز گذاشت، سمت میز صبحانه خوری رفت و نشست. شروع به خوردن غذا کرد، بعد چشیدن طعم غذا چشمش گشاد شد... شیرینی به اندازه، طعم ارد یا طعم تخم مرغ زیاد توی پنکیک مشخص نبود، شیرینی پنکیک دل رو نمیزد... این پنکیک خیلی خوشمزه بود
لیا: خیلی خوشمزه اس، نه؟!
میا: دست اشپزش درد نکنه
لونا: اگه اشپزش مرد باشه واقعا مرد زندگیه
لیا و میا با حرف لونا خندیدن. درحالی که سلین چشم غره رفت، اخرین لقمه رو خورد و بلند شد. سمت کمد رفت و یک لباس دکمه دار ابی راه راه و شلوار جاگر معمولی پوشید. یه کتونی سفید پوشید، موهاش رو بست بطری ابش رو گرفت و سمت در رفت.
میا: کجا میری؟!
سلین: میرم باشگاه!
لیا: اوه، خانوم میره باشگاه، انگار قراره برای دو روز دیگه یکی رو تحت تاثیر قرار بده!
سلین: خفه شو!!... اینجوری نیست
سلین از خوابگاه رفت بیرون و سمت باشگاه کنار خوابگاه حرکت کرد. وقتی وارد باشگاه شد متوجه گروهی از پسر ها کنار وزنه ها شد... اونا اکیپ تهیونگ بودن، یکی از یکی جذاب تر، جونگکوک، تهیونگ، جیمین، شوگا، جیهوپ، نامجون و جین.... همشون یا رکابی سفید که در اثر عرق کردن به بدنشون چسبیده بود پوشیده بودن یا تیشرت و شلوارک ست مشکی تنگ... سعیکرد بی تفاوت از کنارشون رد شه و سمت تردمیل بره. یه ایرپاد گذاشت و بالای تردمیل رفت، روشن کرد، شروع به دویدن روی تردمیل کرد. بعد چند دقیقه صدای سوت بلندی رو شنید، با اینکه ایرپاد گذاشته بود و اهنگ گوش میکرد اون صدا به وضوح شنیده میشد. تردمیل رو متوقف کرد، ایرپاد رو در اورد و سمت صدا چرخید. تهیونگ بود که سوت زد، تهیونگ سمت سلین دوید
تهیونگ: هذچی صدات زدم نشنیدی، مجبور شدم سوت بزنم
تهیونگ اروم خندید و به تردنیل تکیه داد، سلین به تهیونگ نگاه کرد و پوزخند زد، سمت تهیونگ خم شد
سلین: اوه، انگار خیلی زود متوجه من شدی
تهیونگ ابرو بالا داد
تهیونگ: خانوم خجالتی داره جسور میشه
سلین به سمت تهیونگ بیشتر خم شد و اروم زمزمه کرد
سلین: اره، فکر کنم همینه
تهیونک با صدای بم و جذاب خودش در گوش سلین زمزمه کرد
تهیونگ: فکر کنم از این روی تو خوشم میاد، خانوم کیم
سلین: اوه، الان خانوم کیم هم شدم، نه؟! خوشم اومد. ولی الان زوده
تهیونگ: شاید برای یک شنبه بتونم از این لقب استفاده کنم، نظرت چیه؟!
سلین: من که نگفتم از این لقب استفاده نکنی، اقای کیم
تهیونگ: پس اینو به عنوان یه چراغ سبز درنظر میگیرم، خانوم جسور
سلین اروم خندید و یک ضربه اروم به سینه تهیونگ زد، از تردمیل پایین اومد، الان قدش از تهیونگ کوتاه تر بود. تهیونک خندید و موهای سلین رو بهم ریخت، چشمک زد و رفت
تهیونگ: یک شنبه میبینمت، خانوم کیم! لباسی بپوش که بتونم قشنگ ببینم چی برای منه و بقیه ببینن چی برای اونا نیست!
سلین چشمش رو چرخوند، ولی نتونست پوزخندش رو پنهان کنه.
٠
٠
٠
شعری از سلین
~~~
قصد مں֗ از زنـُُـدڪަی 𔘓 ꩌ𝅥݀ ۪۪۫𔘓ִ݁ ٹـما𖫲𖫲ִ𝅥شای ان دو چࡄ݅مان توست __ 𝑺𝒍𝒊𝒏 𝒋𝒐𝒐
٠
٠
٠
شرط
////
20 لایک
20 کامنت
- ۸۱.۷k
- ۲۸ اسفند ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۳۷)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط