رقیب سخت
#رقیب_سخت
پارت ۲۶
یهویی میدوریا با خشم و ناراحتی:"نه نههه نههه قسم میخورم من به بچه جولیا کاری نکردممم! وقتی بیدار شدم اون تو اتاق من بود! با قیچی حمله کرد بهمم! من فق داشتم قیچی رو ازش میگرفتم! قسم میخورم یهو خودش قیچی رو چرخوند سمت خودش(گریه کرد) قسم میخورمم قسم میخورم به جون تو دارم راستتت میگممم!"
باکوگو کمی اخم کرد و عمیقتر فکر کرد و بعد ثانیه ها دست میدوریا رو محکم تر گرفت و گفت:"باش فداتشم....گریه نکن......من باور میکنم به حرفات!"
*
باکوگو:"نظرته بریم شام بیرون؟"
میدوریا کمی فکر کرد:"...بیرون؟"
باکوگو:"آره! میریم یه رستوران خوب ، شیک و رمانتیک(این بخش رو با لبخند و کیوت گفت)
میدوریا از این رفتار باکوگو خیلی خوشش اومد و با خجالت گفت:"....اممم..باشه....میشه...شیرینی هم بخوریم؟"
.
.
.
.
.
رستوران*
میدوریا رو صندلی نشست(میز غذا خوری دو نفره) و گفت:"عشقم ، امروز همجا تعطیله....چطوری اینجا بازه؟"
باکوگو خم شد:"همسر من کیک و شیرینی میخواد ، پس من بخاطرش کله شهرو میگردم"
میدوریا خندید
میدوریا درحال خوردن شیرینی کاکائویی
باکوگو:"همچین داری میخوری منم دلم خواست!"
میدوریا با دهن پر:"خو سفارش بده!"
باکوگو:"نمیشه اول از واسه تو بخورم ببسنم چه طعمیه بعد سفارش بدم؟"
میدوریا:"نههه عمراا!"
باکوگو:"عع....برا چی؟"
میدوریا:"کیکم کم میشه!"
باکوگو تکیه داد به صندلی:"پس من عوض اون یه قاشق واست یه کیک بزرگ میخرم میریم خونه!"
میدوریا خنده شیطانی کرد و کیک اش را به سمت باکوگو هول داد:"باش پس یه قاشق بخور!....راستی کیک کاکایویی باشه.."
باکوگو خندید و قاشق رو ورداشت
میدوریا:" هوی...کم وردار ها....تموم میشه.."
باکوگو خندید و یه قاشق خورد
باکوگو:"هومم....شیرینه ولی.....نه به اندازه تو"
میدوریا خندید و کمی بعد:"هنوز ک ساعت ۸ عه پس چرا هیچ کس نمیاد اینجا"
باکوگو:...
پایان
ادامه دارد
پارت ۲۶
یهویی میدوریا با خشم و ناراحتی:"نه نههه نههه قسم میخورم من به بچه جولیا کاری نکردممم! وقتی بیدار شدم اون تو اتاق من بود! با قیچی حمله کرد بهمم! من فق داشتم قیچی رو ازش میگرفتم! قسم میخورم یهو خودش قیچی رو چرخوند سمت خودش(گریه کرد) قسم میخورمم قسم میخورم به جون تو دارم راستتت میگممم!"
باکوگو کمی اخم کرد و عمیقتر فکر کرد و بعد ثانیه ها دست میدوریا رو محکم تر گرفت و گفت:"باش فداتشم....گریه نکن......من باور میکنم به حرفات!"
*
باکوگو:"نظرته بریم شام بیرون؟"
میدوریا کمی فکر کرد:"...بیرون؟"
باکوگو:"آره! میریم یه رستوران خوب ، شیک و رمانتیک(این بخش رو با لبخند و کیوت گفت)
میدوریا از این رفتار باکوگو خیلی خوشش اومد و با خجالت گفت:"....اممم..باشه....میشه...شیرینی هم بخوریم؟"
.
.
.
.
.
رستوران*
میدوریا رو صندلی نشست(میز غذا خوری دو نفره) و گفت:"عشقم ، امروز همجا تعطیله....چطوری اینجا بازه؟"
باکوگو خم شد:"همسر من کیک و شیرینی میخواد ، پس من بخاطرش کله شهرو میگردم"
میدوریا خندید
میدوریا درحال خوردن شیرینی کاکائویی
باکوگو:"همچین داری میخوری منم دلم خواست!"
میدوریا با دهن پر:"خو سفارش بده!"
باکوگو:"نمیشه اول از واسه تو بخورم ببسنم چه طعمیه بعد سفارش بدم؟"
میدوریا:"نههه عمراا!"
باکوگو:"عع....برا چی؟"
میدوریا:"کیکم کم میشه!"
باکوگو تکیه داد به صندلی:"پس من عوض اون یه قاشق واست یه کیک بزرگ میخرم میریم خونه!"
میدوریا خنده شیطانی کرد و کیک اش را به سمت باکوگو هول داد:"باش پس یه قاشق بخور!....راستی کیک کاکایویی باشه.."
باکوگو خندید و قاشق رو ورداشت
میدوریا:" هوی...کم وردار ها....تموم میشه.."
باکوگو خندید و یه قاشق خورد
باکوگو:"هومم....شیرینه ولی.....نه به اندازه تو"
میدوریا خندید و کمی بعد:"هنوز ک ساعت ۸ عه پس چرا هیچ کس نمیاد اینجا"
باکوگو:...
پایان
ادامه دارد
- ۲۶.۲k
- ۲۴ بهمن ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۵)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط