چپتر سوم
آکاری برای چند ثانیه فقط به صورت سانزو خیره ماند. کلمات او هنوز در ذهنش میچرخید: «تو هم باید بیای.» انگار یک دستور بود، نه پیشنهاد. آپارتمان کوچکش که همیشه پناهگاه آرام او بعد از شیفتهای طولانی بیمارستان بود، حالا ناگهان احساس خفقان میکرد.
«من که گفتم… من فقط پزشکم. بهت کمک کردم چون وظیفهام بود. هیچ ربطی به دنیای شما ندارم.» صدای آکاری محکم بود، اما قلبش تند میزد.
سانزو با زحمت روی کاناپه نشست. دستش هنوز روی باندپیچی پهلویش بود. صورتش کمی رنگپریده بود، اما نگاهش مثل همیشه نافذ و سرد به نظر میرسید. موهای صورتی بلندش به هم ریخته بود.
«دنیای ما؟» سانزو لبخند تلخی زد. «تو دیگه داخلش هستی، خانم دکتر. خون تو الان تو رگهای منه. اگه بعضی آدما بفهمن یکی مثل تو جون منو نجات داده، ممکنه دنبالت بیان.»
آکاری از جایش بلند شد و چند قدم دورتر رفت. دستهایش را به هم فشرد. «من زندگی معمولی دارم. بیمارستان، بیمارها، آپارتمان… من با گنگ و چاقوکشی و این چیزا کاری ندارم.»
سانزو آه کشید و گوشیاش را برداشت. «ران گفت امشب تو بار «شادو» جمع هستیم. شمال توکیو. اگه نیای، برات بد میشه.»
تهدید نبود، بیشتر هشدار بود. آکاری این را در صدای او حس کرد.
در نهایت، بعد از چند دقیقه سکوت سنگین، آکاری سرش را تکان داد. «باشه… فقط امشب. بعدش دیگه تمومش کنیم.»
سانزو سر تکان داد. «تا غروب وقت داریم. استراحت کن. منم باید زخممو چک کنم.»
بقیه روز به آرامی گذشت. آکاری برای سانزو غذا درست کرد — سوپ ساده و برنج — و دوباره داروهای ضددرد و آنتیبیوتیک به او داد. سانزو زیاد حرف نمیزد، فقط گاهی به آکاری نگاه میکرد. نگاهی که آکاری نمیتوانست دقیق بفهمد: ترکیبی از کنجکاوی، قدردانی و چیزی شبیه محافظت.
وقتی غروب شد، یک ماشین سیاه لوکس دقیقاً جلوی ساختمان آپارتمان ایستاد. سانزو با کمک آکاری لباسهای تمیز (که ران برایش فرستاده بود) پوشید و هر دو پایین رفتند.
ران پشت فرمان بود. موهای بنفش و مشکی اش و لبخندش بلافاصله توجه آکاری را جلب کرد. کنار او، ریندو با نگاه آرام و تحلیلگر نشسته بود.
وقتی آکاری اومد بیرون، ران سوت بلندی کشید.
«وای وای… سانزو، تو واقعاً یه دکتر خوشگل پیدا کردی؟» ران از ماشین پیاده شد و با لبخند به آکاری نزدیک شد. «من ران هایتانی ام. اینم برادر کوچکترم، ریندو. ممنون که جون این عوضی رو نجات دادی.»
ریندو فقط سر تکان داد و با صدای آروم گفت: «کار خوبی کردی. سانزو معمولاً اینقدر خوششانس نیست.»
آکاری احساس ناراحتی میکرد. این دو نفر ظاهر دوستانهای داشتند، اما حاله خطرناکی دورشان بود. سوار ماشین شدند. سانزو کنار آکاری نشست و در طول مسیر تقریباً چیزی نگفت. ران اما مدام حرف میزد و سعی میکرد جو را راحت کند.
«خانم دکتر تو تو کدوم بیمارستان کار میکنی؟ حتماً کلی پسر عاشقتن، نه؟»
آکاری کوتاه جواب داد: «بیمارستان مرکزی توکیو. و نه، من وقت ندارم.»
ریندو از آینه عقب نگاهی به سانزو انداخت و لبخند ریزی زد، اما چیزی نگفت.
ماشین وارد منطقه شمالی توکیو شد. خیابانی که بیشتر مغازهها و بارها بسته بودند و نور نئونهای قرمز و آبی روی دیوارهای قدیمی میافتاد. بار «شادو» در انتهای یک کوچه نسبتاً خلوت بود. از بیرون معمولی به نظر میرسید، اما وقتی داخل شدند، آکاری متوجه شد داخلش خیلی بزرگتر و لوکستر است.
چند نفر دیگر داخل بار بودند.
کانجی موچیزوکی با هیکل درشت و نگاه جدی پشت کانتر ایستاده بود. کوکو در گوشهای با لپتاپش مشغول بود و پولها را شمارش میکرد. واکاسا با قد بلند و لبخند روی مبل لم داده بود و سیگار میکشید. و در مرکز، پشت میز VIP، **مایکی** نشسته بود. موهای سفید، چشمان سرد و حضوری که تمام فضا را پر میکرد.
همه نگاهها به سمت آکاری و سانزو چرخید.
سانزو با صدای گرفته گفت: «این دکتر آکاری سوزوکیست. همون که دیشب جونمو نجات داد.»
سکوت کوتاهی افتاد. سپس ران با خنده گفت: «خب، حالا همه با هم آشنا شدیم. بنشینید خانم دکتر. امشب مهمون مایی.»
آکاری احساس میکرد همه دارند او را ارزیابی میکنند. نگاه واکاسا پر از کنجکاوی بود، کوکو با دقت نگاهش میکرد، و مایکی… مایکی بدون اینکه چیزی بگوید، فقط برای لحظهای طولانی به چشمان آکاری خیره شد.
آکاری نشست و سعی کرد آرام به نظر برسد، اما میدانست که از این شب به بعد، زندگی آرامش برای همیشه عوض شده.
او هنوز نمیدانست که این اولین شب از بسیاری شبهایی است که قرار است با اعضای بانتن بگذراند — و اینکه قلب برخی از این مردها به زودی به سمت او کشیده خواهد شد.
**پایان چپتر ۳**
«من که گفتم… من فقط پزشکم. بهت کمک کردم چون وظیفهام بود. هیچ ربطی به دنیای شما ندارم.» صدای آکاری محکم بود، اما قلبش تند میزد.
سانزو با زحمت روی کاناپه نشست. دستش هنوز روی باندپیچی پهلویش بود. صورتش کمی رنگپریده بود، اما نگاهش مثل همیشه نافذ و سرد به نظر میرسید. موهای صورتی بلندش به هم ریخته بود.
«دنیای ما؟» سانزو لبخند تلخی زد. «تو دیگه داخلش هستی، خانم دکتر. خون تو الان تو رگهای منه. اگه بعضی آدما بفهمن یکی مثل تو جون منو نجات داده، ممکنه دنبالت بیان.»
آکاری از جایش بلند شد و چند قدم دورتر رفت. دستهایش را به هم فشرد. «من زندگی معمولی دارم. بیمارستان، بیمارها، آپارتمان… من با گنگ و چاقوکشی و این چیزا کاری ندارم.»
سانزو آه کشید و گوشیاش را برداشت. «ران گفت امشب تو بار «شادو» جمع هستیم. شمال توکیو. اگه نیای، برات بد میشه.»
تهدید نبود، بیشتر هشدار بود. آکاری این را در صدای او حس کرد.
در نهایت، بعد از چند دقیقه سکوت سنگین، آکاری سرش را تکان داد. «باشه… فقط امشب. بعدش دیگه تمومش کنیم.»
سانزو سر تکان داد. «تا غروب وقت داریم. استراحت کن. منم باید زخممو چک کنم.»
بقیه روز به آرامی گذشت. آکاری برای سانزو غذا درست کرد — سوپ ساده و برنج — و دوباره داروهای ضددرد و آنتیبیوتیک به او داد. سانزو زیاد حرف نمیزد، فقط گاهی به آکاری نگاه میکرد. نگاهی که آکاری نمیتوانست دقیق بفهمد: ترکیبی از کنجکاوی، قدردانی و چیزی شبیه محافظت.
وقتی غروب شد، یک ماشین سیاه لوکس دقیقاً جلوی ساختمان آپارتمان ایستاد. سانزو با کمک آکاری لباسهای تمیز (که ران برایش فرستاده بود) پوشید و هر دو پایین رفتند.
ران پشت فرمان بود. موهای بنفش و مشکی اش و لبخندش بلافاصله توجه آکاری را جلب کرد. کنار او، ریندو با نگاه آرام و تحلیلگر نشسته بود.
وقتی آکاری اومد بیرون، ران سوت بلندی کشید.
«وای وای… سانزو، تو واقعاً یه دکتر خوشگل پیدا کردی؟» ران از ماشین پیاده شد و با لبخند به آکاری نزدیک شد. «من ران هایتانی ام. اینم برادر کوچکترم، ریندو. ممنون که جون این عوضی رو نجات دادی.»
ریندو فقط سر تکان داد و با صدای آروم گفت: «کار خوبی کردی. سانزو معمولاً اینقدر خوششانس نیست.»
آکاری احساس ناراحتی میکرد. این دو نفر ظاهر دوستانهای داشتند، اما حاله خطرناکی دورشان بود. سوار ماشین شدند. سانزو کنار آکاری نشست و در طول مسیر تقریباً چیزی نگفت. ران اما مدام حرف میزد و سعی میکرد جو را راحت کند.
«خانم دکتر تو تو کدوم بیمارستان کار میکنی؟ حتماً کلی پسر عاشقتن، نه؟»
آکاری کوتاه جواب داد: «بیمارستان مرکزی توکیو. و نه، من وقت ندارم.»
ریندو از آینه عقب نگاهی به سانزو انداخت و لبخند ریزی زد، اما چیزی نگفت.
ماشین وارد منطقه شمالی توکیو شد. خیابانی که بیشتر مغازهها و بارها بسته بودند و نور نئونهای قرمز و آبی روی دیوارهای قدیمی میافتاد. بار «شادو» در انتهای یک کوچه نسبتاً خلوت بود. از بیرون معمولی به نظر میرسید، اما وقتی داخل شدند، آکاری متوجه شد داخلش خیلی بزرگتر و لوکستر است.
چند نفر دیگر داخل بار بودند.
کانجی موچیزوکی با هیکل درشت و نگاه جدی پشت کانتر ایستاده بود. کوکو در گوشهای با لپتاپش مشغول بود و پولها را شمارش میکرد. واکاسا با قد بلند و لبخند روی مبل لم داده بود و سیگار میکشید. و در مرکز، پشت میز VIP، **مایکی** نشسته بود. موهای سفید، چشمان سرد و حضوری که تمام فضا را پر میکرد.
همه نگاهها به سمت آکاری و سانزو چرخید.
سانزو با صدای گرفته گفت: «این دکتر آکاری سوزوکیست. همون که دیشب جونمو نجات داد.»
سکوت کوتاهی افتاد. سپس ران با خنده گفت: «خب، حالا همه با هم آشنا شدیم. بنشینید خانم دکتر. امشب مهمون مایی.»
آکاری احساس میکرد همه دارند او را ارزیابی میکنند. نگاه واکاسا پر از کنجکاوی بود، کوکو با دقت نگاهش میکرد، و مایکی… مایکی بدون اینکه چیزی بگوید، فقط برای لحظهای طولانی به چشمان آکاری خیره شد.
آکاری نشست و سعی کرد آرام به نظر برسد، اما میدانست که از این شب به بعد، زندگی آرامش برای همیشه عوض شده.
او هنوز نمیدانست که این اولین شب از بسیاری شبهایی است که قرار است با اعضای بانتن بگذراند — و اینکه قلب برخی از این مردها به زودی به سمت او کشیده خواهد شد.
**پایان چپتر ۳**
- ۳.۱k
- ۰۸ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط