مادری رفته بود خانه سالمندان

مادری رفته بود خانه سالمندان

بهش گفتم مادر
_چرا آوردنت اینجا...؟
_گفت:من خودم اومدم مادر...
_گفتم؛آخه مگه میشه؟یه مادر با پای خودش بیاد جایی که روزی هزار بار از خدا عزرائیل رو طلب کنه...؟
_گفت؛هر چیزی یه تاریخ انقضایی داره مادر...شاید منم دیگه تاریخم گذشته بود...
_گفتم؛چند وقت یه بار بهت سر میزنن...؟
_گفت؛الان هفت سالی میشه ازشون خبر ندارم...یه شماره دارم،که هفت ساله خاموشه...بغضش ترکید...
پیشونیش رو بوسیدم و اومدم بیرون...
یادم میومد که خواهر برادرا وقتی دعواشون میشد،میرفتن دامنِ مادرشون رو سمتِ خودشون میکشیدن و داد میزدن "مامانِ منه...مامانِ خودمه..."
و حالا،مادرشون رو به هم تعارف میکردن و هیچ کدوم حاضر نبودن تحویل بگیرن...


یه پیرزن بهم گفت؛پیر شی جوون ولی نوبتی نشی
سوال کردم حاج خانم نوبتی دیگه چیه ؟
گفت فردا که از کار افتاده شدی و قدرت انجام کارهای عادی روزانت رو نداشتی
بین بچه هات به خاطر نگهداریت دعوا نشه که امروز نوبت من نیست. من نگهش نمی دارم، نوبت توست.

از خداوند درخواست دارم که به تمامی ما انسانها عمر با عزت عطا کند
و هیچ کدوم ما هیچ وقت نوبتی و محتاج نشیم!


❤ ❤ ❤ ❤ ❤ ❤ ❤ ❤ ❤ ❤ ❤ ❤ ❤ ❤ ❤
دیدگاه ها (۴۵)

Forbidden love①⑧چند دقیقه بعد چمدونم رو برداشتم ا/ت: من میرم...

چند پارتی بازیچه

name:𝓣𝓱𝓮 𝓢𝓹𝓵𝓮𝓷𝓭𝓸𝓻 𝓸𝓯 𝓟𝓲𝓰𝓶𝓮𝓷𝓽 𝓲𝓷 𝓽𝓱𝓮 𝓓𝓪𝓻𝓴𝓷𝓮𝓼𝓼.Season:¹part:⁴....

My lovely neighbor part : 78

True Love③②چند ساعت بعد تهیونگ: لباست رو دوست داشتی؟ ا/ت: خی...

خانوم کوچولو ♡:)part.2.اروم و ریز خودمو به اون هفتا نزدیک کر...

𐙚₊˚⊹ 𝑺𝒆𝒂𝒔𝒐𝒏 𝑻𝒘𝒐 ⊹ 𝑷𝒂𝒓t3 ⊹˚₊𐙚𓆩♡𓆪 ─────────────── 𓆩♡𓆪🌷 ویو آت ...

تا وقتی قلبمان بیدار بشود

My lovely neighbor part : 82

💜 دوستی تعریف میکرد رفتم به خانه سالمندان پیرزنی را دیدم ازش...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط