{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

~𝐇𝐔𝐍𝐓𝐄𝐑~

~𝐇𝐔𝐍𝐓𝐄𝐑~
*شـــکــارچـــی*
#پارت7
بوسه عمیق و متقابل بود.تا اینکه یهو یکی از زیر دستای جونگ کوک اومد و گفت((اقای جئون من را ببخشید که مزاحمتون میشم اما پدرتون باهاتون کار فوری دارن و گفتن سریع بیاید.))
جونگ کوک بوسه را قطع کرد و در گوش تهیونگ گفت
-((تازه داشت خوش میگذشت.همینجا میمونی تا برگردم. ))
تهیونگ رفتن جونگ کوک رو نگاه کرد*خدایا شکرت رفت وگرنه به فاک میرفتم.ولی...اون چه حسی بود که داشتم؟*
کارگر ها تهیونگ رو به اتاق مهمان بردند.انا تهیونگ یواشکی فرار کرد و رفت.
چند ساعت بعد جونگ کوک برگشت.رفت توی اتاق مهمان اما اثری از تهیونگ نبود.داد کشید و گفت
-((لعنت بهش .فرار میکنی؟وقتی پیدات کنم کاری میکنم التماسم کنی.))
--------------------------------------------------
صبح جیمین وقتی بیدار شد به تهیونگ‌ زنگ زد .
-((ته چه خبرا؟دیشب خوشگذشت بهت؟))
تهیونگ به اتفاقات دیشب فکر کرد و نخواست که به جیمین بگه چیشد
+((اره عالی بود.ممنونم جیمین))
-((میگم فردا یه جشن داریم و باید برم یه کت شلوار بگیرم.میای باهم بریم کمکم کنی؟))
+((اممم....اره حتما.پس بعد از ظهر میبینمت.))
-((اوکی بای.))

اونها بعد از ظهر به مرکز خرید رفتن و بهترین کت و شلوار رو انتخاب کردن
+((جیمین تو اون کت و شلوار خیل جذاب میشی حواست باشه ندزدنت یه وقت!!))
-((اووو یعنی ممکنه ازم درخواست ازدواج کنن؟))جیمین با شیطنت گفت و خندید
+((اره بابا کی جرعت میکنه تو رو از دست بده!!))
دوتایی خندیدن و به سمت خونه جیمین رفتن
-------------------------------------------------
روز جشن یونگی کت شلوار مشکی پوشید پیرهن مشکی پوشید و کروات مشکی بست.این عادتش بود که همیشه کل استایلش مشکی باشه.سوار بنز مشکیش شد و به سمت محل جشن راه افتاد.
به اونجا که رسید جونگ کوک رو هم جلوی درد دید.
+((یونگیاااا از این وضعیت متنفرم مجبور شدم پیرسینگ های قشنگمو بردارم و تتو های خوشگلمو زیر این پیرهن فاکی پنهون کنم.))
-((غر نزن جونگ کوک بیا بریم.بعد جشن برو هر غلطی دلت میخواد بکن .))
+((چرا همه چیزت همیشه مشکیه انگار داری میری مراسم ختم.بابا ناسلامتی جشن نه عزا ))
-((ببند دهنتو میدونی اینطوری رو فقط میپسندم.))
ـ((راستی اون پسره ای که اون شب بردیش چی شد؟))
+((فرار کرد.))
-((قالت گذاشت؟پشمام...))
+((گیرش میارم.))
-((بیا بریم تو دیگه.))
-((بریم))

لایک و کامنت فراموش نشه ستاره ها🎀🌟
دیدگاه ها (۱)

پارت ۱۳: رئیس، لبخند بزن! 📸😂ساعت ده صبح بود و شرکت مثل همیشه...

P. 5𝕿𝖍𝖆𝖙 𝖔𝖓𝖑𝖞 𝖎𝖙'𝖘 𝖒𝖎𝖓𝖊. ...

#عشق_یا_گلوله؟𝑪𝒉𝒂𝒑𝒕𝒆𝒓 𝑻𝒘𝒐 : ²𝑷𝒂𝒓𝒕 : ⁴⁰ویو میکا_____سکوت سنگی...

From hate to lovePart::4زنگ آخر خورد بچه ها داشتن میرفتن همه...

دید پنهان ,انفجار اشکار

پارت ۶ 🖤با شنیدن حرف جونگ‌کوک، قلبم ریخت.— «چی گفتی؟ جیمین د...

معاملهp24جونگ‌کوک چند لحظه ساکت ماند. هنوز بی‌جان روی دست‌ها...

### پارت سوم: فرار از سایه‌ی ملاقه!سکوتِ سنگین و پر از کششِ ...

Heir of Light and Darknesspart : 10قبل از اینکه کامل خارج شن...

سناریو

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط