رمان دریای چشمات
پارت ۱۶۱
اخمام تو هم رفت و با دندونای قفل شده گفتم:
اینجا چه غلطی میکنی؟
شکارچیه با این حرفم برگشت عقب و با تعجب بهش خیره شد و وقتی نگاه خشمگین منو دید فوری واکنش نشون داد و یکی زد پس سرش.
پخش زمین شد و شکارچی همونطور که بهش خیره شده بود گفت: مگه این آرش نبود؟
سرم رو به معنی نه تکون دادم و گفتم: این همون عوضی ایه که دزدیده بودتم.
من: میتونی بری آرشو بیاری اینجا؟
نگاهی به پسره انداخت و گفت: ممکنه تو این فاصله بهوش بیاد.
لبخندی زدم و گفتم: میتونم از پسش بربیام.
شکارچیه رفت و منم تمام حواسم به اون بود که اگه بیدار شد از پسش بربیام.
یه ربع گذشت و اینبار صدای قدمای آرش رو شناختم.
با خوشحالی بلند شدم و به سمت در پرواز کردم.
خدا میدونه چقدر از دیدنش خوشحال شدم اونقدر که فقط میخواستم تو بغلش بمونم.
آرش با خوشحالی نگام کرد و با صدای گرفتش گفت: خواهریم خوبی؟؟
با این حرفش اشکام ناخودآگاه شروع به باریدن کرد و من بودم و آغوش گرم آرش.
نمیدونم چقدر تو آغوشش بودم اما وقتی آروم شدم و اشکام بند اومد از بغلش اومدم بیرون.
آیدا با چشمای بارونیش بهم خیره شده بود.
دوباره اشکام شروع به باریدن کرد و محکم بغلش کردم.
از بغل آیدا که بیرون اومدم چشم تو چشم شدم با سورن.
چشماش سرخ بود ولی لبخند رو لباش بود.
لبخندی بهش زدم که اونم جوابمو با لبخند داد.
سارینم با لبخند نگام میکرد ولی چرا جنس لبخند سارین و سورن متفاوت بود؟
آرش تازه به خودش اومد و با عصبانیت گفت: اون عوضی کجاس؟
به داخل کلبه اشاره کردم و گفتم: داخله.
آرش رفت داخل و بقیه هم پشت سرش.
میتونستم قیافه ی ناباورشون رو تصور کنم ولی مطمئن بودم مثل من شوکه شدن.
صدای داد سورن اومد: عوضییی چه غلطییی کردی؟چرا بین این همه آدم تو باید اینکارو می کردی؟
چشمام رو بستم و به دعوای بین اونا گوش سپردم.
سرم خیلیی گیج میرفت و بعد از چند دقیقه تمام دنیای اطرافم سیاه شد.
سورن
بعد از دیدن دریا خیلیی خوشحال بودم.
با اینکه صورتم خیلییی خشک بود ولی مطمئن بودم چشمام لوم میدن.
ساعت ها تو بغل آرش گریه کرد تا آروم بشه تمام مدت با لبخند بهش خیره شده بودم ولی وقتی نگاهش به نگاهم افتاد لبخندم محو شد.
غرق چشمای خستش شدم و اونم با لبخند جوابمو داد.
جواب لبخندش، لبخندی بود که ناخودآگاه روی لبام شکل گرفته بود.
بعد از آرش رفت تو بغل آیدا و بعد از مدتی آرش با عصبانیت ازش پرسید که اونعوضی کجاست؟
دستش رو به سمت کلبه گرفت و گفت: داخله.
آرش با عصبانیت در کلبه رو بهم زد و وارد شد.
ما هم پشت سرش رفتیم تا بدونیم اون عوضی ای که این بلا رو سرش آورده کیه.
ارش خشک شده به روبه روش خیره شده بود.
منم بعد از دیدنش خشک شدم.
چی میدیدم روبه روم. کسی که بیشتر از همه بهش اعتماد داشتم رو زمین افتاده بود.
دهنم خشک شده بود و از شدت شوک حتی توانایی پلک زدنم نداشتم.
چند دقیقه گذشت تا همه شروع به واکنش دادن کردن و من با ناباوری داد زدم: عوضییی چه غلطییی کردی؟
اشک تو چشمام جمع شدم و با ناباوری فریاد زدم: چرا بین این همه آدم تو باید اینکارو میکردی؟
#پست_جدید #دخترونه
اخمام تو هم رفت و با دندونای قفل شده گفتم:
اینجا چه غلطی میکنی؟
شکارچیه با این حرفم برگشت عقب و با تعجب بهش خیره شد و وقتی نگاه خشمگین منو دید فوری واکنش نشون داد و یکی زد پس سرش.
پخش زمین شد و شکارچی همونطور که بهش خیره شده بود گفت: مگه این آرش نبود؟
سرم رو به معنی نه تکون دادم و گفتم: این همون عوضی ایه که دزدیده بودتم.
من: میتونی بری آرشو بیاری اینجا؟
نگاهی به پسره انداخت و گفت: ممکنه تو این فاصله بهوش بیاد.
لبخندی زدم و گفتم: میتونم از پسش بربیام.
شکارچیه رفت و منم تمام حواسم به اون بود که اگه بیدار شد از پسش بربیام.
یه ربع گذشت و اینبار صدای قدمای آرش رو شناختم.
با خوشحالی بلند شدم و به سمت در پرواز کردم.
خدا میدونه چقدر از دیدنش خوشحال شدم اونقدر که فقط میخواستم تو بغلش بمونم.
آرش با خوشحالی نگام کرد و با صدای گرفتش گفت: خواهریم خوبی؟؟
با این حرفش اشکام ناخودآگاه شروع به باریدن کرد و من بودم و آغوش گرم آرش.
نمیدونم چقدر تو آغوشش بودم اما وقتی آروم شدم و اشکام بند اومد از بغلش اومدم بیرون.
آیدا با چشمای بارونیش بهم خیره شده بود.
دوباره اشکام شروع به باریدن کرد و محکم بغلش کردم.
از بغل آیدا که بیرون اومدم چشم تو چشم شدم با سورن.
چشماش سرخ بود ولی لبخند رو لباش بود.
لبخندی بهش زدم که اونم جوابمو با لبخند داد.
سارینم با لبخند نگام میکرد ولی چرا جنس لبخند سارین و سورن متفاوت بود؟
آرش تازه به خودش اومد و با عصبانیت گفت: اون عوضی کجاس؟
به داخل کلبه اشاره کردم و گفتم: داخله.
آرش رفت داخل و بقیه هم پشت سرش.
میتونستم قیافه ی ناباورشون رو تصور کنم ولی مطمئن بودم مثل من شوکه شدن.
صدای داد سورن اومد: عوضییی چه غلطییی کردی؟چرا بین این همه آدم تو باید اینکارو می کردی؟
چشمام رو بستم و به دعوای بین اونا گوش سپردم.
سرم خیلیی گیج میرفت و بعد از چند دقیقه تمام دنیای اطرافم سیاه شد.
سورن
بعد از دیدن دریا خیلیی خوشحال بودم.
با اینکه صورتم خیلییی خشک بود ولی مطمئن بودم چشمام لوم میدن.
ساعت ها تو بغل آرش گریه کرد تا آروم بشه تمام مدت با لبخند بهش خیره شده بودم ولی وقتی نگاهش به نگاهم افتاد لبخندم محو شد.
غرق چشمای خستش شدم و اونم با لبخند جوابمو داد.
جواب لبخندش، لبخندی بود که ناخودآگاه روی لبام شکل گرفته بود.
بعد از آرش رفت تو بغل آیدا و بعد از مدتی آرش با عصبانیت ازش پرسید که اونعوضی کجاست؟
دستش رو به سمت کلبه گرفت و گفت: داخله.
آرش با عصبانیت در کلبه رو بهم زد و وارد شد.
ما هم پشت سرش رفتیم تا بدونیم اون عوضی ای که این بلا رو سرش آورده کیه.
ارش خشک شده به روبه روش خیره شده بود.
منم بعد از دیدنش خشک شدم.
چی میدیدم روبه روم. کسی که بیشتر از همه بهش اعتماد داشتم رو زمین افتاده بود.
دهنم خشک شده بود و از شدت شوک حتی توانایی پلک زدنم نداشتم.
چند دقیقه گذشت تا همه شروع به واکنش دادن کردن و من با ناباوری داد زدم: عوضییی چه غلطییی کردی؟
اشک تو چشمام جمع شدم و با ناباوری فریاد زدم: چرا بین این همه آدم تو باید اینکارو میکردی؟
#پست_جدید #دخترونه
- ۶۰.۲k
- ۰۸ دی ۱۳۹۹
دیدگاه ها (۵۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط