به نام خدا
به نام خدا
کابوس
قسمت دوم
مگی با صدای بوق وانت چشمانش را بست و جیغ زد.
بعد از آرام شدن چشمانش را باز کرد و گاس را سالم ولی لرزان روی پیاده رو دید.
راننده که خیلی عصبانی بود فریاد زد:(( یه قلاده به اون حیوون ببند)) مگی معذرت خواهی کرد و خوشحال از اینکه گاس سالم است همراه گاس به خانه برگشتند.
به محض اینکه رسیدند گاس شروع به بو کشیدن و کاوش درون خانه کرد.
مگی به داخل خانه رفت و آندریا را دید که روی کاناپه در پذیرایی نشسته. خانم تراورس مشغول برطرف کردن گرد و خاک روی گاز و کابینت ها بود. خانم تراورس برای مگی و آندریا دست تکان داد و گفت:(( فک کنم اینجا یه کشف باستانی کردم.... حدوده ده لایه خاک و غبار اینجاس..))
مگی به آندریا نگاه کرد که عصبانی بود. با مهربانی گفت:(( آندریا چطوره بریم اتاقامونو تمیز کنیم و وسایلمونو بچینیم؟؟ شاید اون موقع حس بهتری به این خونه داشته باشیم؟؟))
آندریا با غرولند گفت:(( من که شک دارم..))
ولی به دنبال مگی راه افتاد. خانم تراورس گفت که بعد از آشپزخانه به بالا می آید و اتاق ها را تمیز میکند.
مگی به سمت راست و آندریا به سمت چپ رفت. آنها از قبل اتاق هایشان را انتخاب کرده بودند.
مگی با ورود به اتاق، دهنش از تعجب باز ماند و گفت اوه .و در جای خودش خشکش زد.
با یک تختخواب بزرگ پشه بنددار آنتیک، با چوپ پولیش خورده تیره رنگ و پشه بند صورتی رو به رو شد.
روی تخت نشت و گفت :(( باور نکردنیه))
آندریا که صدای او را شنیده بود به اتاقش آمد و حیرت زده گفت:(( اوه.. چه شانسی))
آندریا روی تخت نشت و روی کنده کاری های چوبش دست کشید و پرسید:(( فک میکنی واسه بردنش برگردن؟))
تا حالا بهش فک نکرده بودم ولی مگه میشه همه وسایل رو ببرن و اینو جا بزارن؟؟ غیر ممکنه.
آندریا بلند شد و لبخند دوستانه ای به مگی زد.
مگی معنی این لبخند را میدانست. آندریا این تخت را میخواست..و بدجوری هم آن را میخواست.
مدتی گذشت که آندریا به حرف آمد:(( مگی!مگی، تو که میدونی من چقد دلم از این تختا میخواست.)) و بعد از کمی مکث ادامه داد:(( میشه مال من باشه؟))
میشه مال من باشه .این چهار کلمه مورد علاقه آندریا بود.
مگی نمیدانست چه جوابی بدهد. از خود پرسید. به اوچه بگویم؟ چکار کنم؟
اگر مگی از ترس و وحشتی که این تختخواب برایش ارمغان داشت با خبر بود، حتما جوابش چیز دیگری بود.
مگی نمیتوانست آن تختخواب را ول کند..
به آرامی گفت:(( مال کسیه که پیداش کرده))
آندریا عصبانی شد و شروع به دعوا با مگی کرد. آندریا فقط داد میزد ولی مگی با خونسردی جواب میداد. دعوای آنها ادامه داشت که خانم تراورس از راه رسید و گفت:(( چرا دعوا میکنین؟))
آندریا همه چیز را توضیح داد اما خانم تراورس گفت:(( ما باید خوشحال باشیم که صاحب یک تخت شدیم. دیگه دعوا نکنین. با این کاراتون هر کی ببینه فک میکنه از هم متنفرین.))
مگی کمی فک کرد. درسته اونا از هم متنفر بودن...
شب شده بود و دعوای مگی و آندریا تمام شده بود. صدای زنگ تلفن در خانه پیچید. آندریا شاد و شنگول تلفن را جواب داد اما بعد از چند لحظه گفت:(( مگی با تو کار دارن.)) و عصبانی به اتاقش رفت.
مگی با دوستش گرم صحبت بود.جاستین استایلز بهترین دوست او و محبوب ترین دختر مدرسه بود . بعد از کلی حرف زدن قرار شد فردا جاستین به خانه آنها بیاید. بعد از قطع کردن دوباره صدای تلفن بلند شد. مگی جواب داد. صدایی بشاش از پشت خط گفت:((امروز بعد از ظهر جات خالی بود. آماده ای فردا ببازی؟))
مگی گفت:(( سلام داون. احتمال داره ببازم چون یه هفتس پام به استخر نخورده))
داون گفت:(( خوبه شاید یه بار من برنده شم)) و خندید.
داون راجرز، هم تیمی مگی، و بعد از مگی، بهترین شناگر تیم مدرسه بود.
مگی بعد از خدافظی با داون دوش گرفت و به تختخوابش رفت. برای بار هزارم به تخت زیبایش نگاهی انداخت و روی آن دراز کشید. خیلی زود به خواب رفت و اولین رویایش شروع شد.
در شروع رویای زیبایی می دید که آرام آرام در یک مه غلیظ صورتی در حال پایین آمدن است.
بعد مه غلیظ تر شد و ..... تیره تر
رنگ صورتی ناپدید شد و جای آن را مه سیاه و زشتی گرفت
و او یک دختر را دید.
چرا ناگهان همه جا سرد شد؟؟
آیا مه تیره رنگ سرد شده؟
و یا اینکه سرما از دختر بود؟
سپس سر دختر را دید و موهای بور و بلند او را...
اما صورت او را ندید.
چرا نمیتوانست صورتش را ببیند؟
می دانست که دارد خواب میبیند و می دانست که وحشت زده است.
رویایش دیگر زیبا نبود.
اشکالی به وجود آمده بود؛ اشکالی که مربوط به دختر بود.
مگی از خود پرسید: چرا او حرکت نمیکند؟ و چرا من نمیتوانم او را ببینم؟
و بالاخره فهمید که دختر دچار دردسر است.
دردسری بسیار وحشتناک
سعی کرد نزدیک تر شود، اما مه غلیظ او را به عقب راند
سعی کرد صورت دختر را ببیند. اما مه مثل یک پرده ضخیم به دور دختر پیچ
کابوس
قسمت دوم
مگی با صدای بوق وانت چشمانش را بست و جیغ زد.
بعد از آرام شدن چشمانش را باز کرد و گاس را سالم ولی لرزان روی پیاده رو دید.
راننده که خیلی عصبانی بود فریاد زد:(( یه قلاده به اون حیوون ببند)) مگی معذرت خواهی کرد و خوشحال از اینکه گاس سالم است همراه گاس به خانه برگشتند.
به محض اینکه رسیدند گاس شروع به بو کشیدن و کاوش درون خانه کرد.
مگی به داخل خانه رفت و آندریا را دید که روی کاناپه در پذیرایی نشسته. خانم تراورس مشغول برطرف کردن گرد و خاک روی گاز و کابینت ها بود. خانم تراورس برای مگی و آندریا دست تکان داد و گفت:(( فک کنم اینجا یه کشف باستانی کردم.... حدوده ده لایه خاک و غبار اینجاس..))
مگی به آندریا نگاه کرد که عصبانی بود. با مهربانی گفت:(( آندریا چطوره بریم اتاقامونو تمیز کنیم و وسایلمونو بچینیم؟؟ شاید اون موقع حس بهتری به این خونه داشته باشیم؟؟))
آندریا با غرولند گفت:(( من که شک دارم..))
ولی به دنبال مگی راه افتاد. خانم تراورس گفت که بعد از آشپزخانه به بالا می آید و اتاق ها را تمیز میکند.
مگی به سمت راست و آندریا به سمت چپ رفت. آنها از قبل اتاق هایشان را انتخاب کرده بودند.
مگی با ورود به اتاق، دهنش از تعجب باز ماند و گفت اوه .و در جای خودش خشکش زد.
با یک تختخواب بزرگ پشه بنددار آنتیک، با چوپ پولیش خورده تیره رنگ و پشه بند صورتی رو به رو شد.
روی تخت نشت و گفت :(( باور نکردنیه))
آندریا که صدای او را شنیده بود به اتاقش آمد و حیرت زده گفت:(( اوه.. چه شانسی))
آندریا روی تخت نشت و روی کنده کاری های چوبش دست کشید و پرسید:(( فک میکنی واسه بردنش برگردن؟))
تا حالا بهش فک نکرده بودم ولی مگه میشه همه وسایل رو ببرن و اینو جا بزارن؟؟ غیر ممکنه.
آندریا بلند شد و لبخند دوستانه ای به مگی زد.
مگی معنی این لبخند را میدانست. آندریا این تخت را میخواست..و بدجوری هم آن را میخواست.
مدتی گذشت که آندریا به حرف آمد:(( مگی!مگی، تو که میدونی من چقد دلم از این تختا میخواست.)) و بعد از کمی مکث ادامه داد:(( میشه مال من باشه؟))
میشه مال من باشه .این چهار کلمه مورد علاقه آندریا بود.
مگی نمیدانست چه جوابی بدهد. از خود پرسید. به اوچه بگویم؟ چکار کنم؟
اگر مگی از ترس و وحشتی که این تختخواب برایش ارمغان داشت با خبر بود، حتما جوابش چیز دیگری بود.
مگی نمیتوانست آن تختخواب را ول کند..
به آرامی گفت:(( مال کسیه که پیداش کرده))
آندریا عصبانی شد و شروع به دعوا با مگی کرد. آندریا فقط داد میزد ولی مگی با خونسردی جواب میداد. دعوای آنها ادامه داشت که خانم تراورس از راه رسید و گفت:(( چرا دعوا میکنین؟))
آندریا همه چیز را توضیح داد اما خانم تراورس گفت:(( ما باید خوشحال باشیم که صاحب یک تخت شدیم. دیگه دعوا نکنین. با این کاراتون هر کی ببینه فک میکنه از هم متنفرین.))
مگی کمی فک کرد. درسته اونا از هم متنفر بودن...
شب شده بود و دعوای مگی و آندریا تمام شده بود. صدای زنگ تلفن در خانه پیچید. آندریا شاد و شنگول تلفن را جواب داد اما بعد از چند لحظه گفت:(( مگی با تو کار دارن.)) و عصبانی به اتاقش رفت.
مگی با دوستش گرم صحبت بود.جاستین استایلز بهترین دوست او و محبوب ترین دختر مدرسه بود . بعد از کلی حرف زدن قرار شد فردا جاستین به خانه آنها بیاید. بعد از قطع کردن دوباره صدای تلفن بلند شد. مگی جواب داد. صدایی بشاش از پشت خط گفت:((امروز بعد از ظهر جات خالی بود. آماده ای فردا ببازی؟))
مگی گفت:(( سلام داون. احتمال داره ببازم چون یه هفتس پام به استخر نخورده))
داون گفت:(( خوبه شاید یه بار من برنده شم)) و خندید.
داون راجرز، هم تیمی مگی، و بعد از مگی، بهترین شناگر تیم مدرسه بود.
مگی بعد از خدافظی با داون دوش گرفت و به تختخوابش رفت. برای بار هزارم به تخت زیبایش نگاهی انداخت و روی آن دراز کشید. خیلی زود به خواب رفت و اولین رویایش شروع شد.
در شروع رویای زیبایی می دید که آرام آرام در یک مه غلیظ صورتی در حال پایین آمدن است.
بعد مه غلیظ تر شد و ..... تیره تر
رنگ صورتی ناپدید شد و جای آن را مه سیاه و زشتی گرفت
و او یک دختر را دید.
چرا ناگهان همه جا سرد شد؟؟
آیا مه تیره رنگ سرد شده؟
و یا اینکه سرما از دختر بود؟
سپس سر دختر را دید و موهای بور و بلند او را...
اما صورت او را ندید.
چرا نمیتوانست صورتش را ببیند؟
می دانست که دارد خواب میبیند و می دانست که وحشت زده است.
رویایش دیگر زیبا نبود.
اشکالی به وجود آمده بود؛ اشکالی که مربوط به دختر بود.
مگی از خود پرسید: چرا او حرکت نمیکند؟ و چرا من نمیتوانم او را ببینم؟
و بالاخره فهمید که دختر دچار دردسر است.
دردسری بسیار وحشتناک
سعی کرد نزدیک تر شود، اما مه غلیظ او را به عقب راند
سعی کرد صورت دختر را ببیند. اما مه مثل یک پرده ضخیم به دور دختر پیچ
- ۳.۷k
- ۰۴ خرداد ۱۳۹۴
دیدگاه ها (۶)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط