مرورگر شما از پخش ویدیو پشتیبانی نمی‌کند.

مرورگر شما از پخش ویدیو پشتیبانی نمی‌کند.

پارت ۲۰ {یک عاشقانه ی بی صدا...} حتما ورق بزنید...

تصمیم گرفتم به ات زنگ بزنم ببینم حالش خوبه؟؟ یا نه؟؟ چرا نیومد؟؟
بهش زنگ زدم...
کوک: سلام ات...(سرد)
ات: سلاممم ددی خوبیی؟؟؟(ذوقق)
وقتی بهم گفت ددی و اونجوری کیوت ذوق کرد قند تو دلم آب شد برای همین نتونستم بیشتر از این سرد ادامه بدم...
کوک: اره عزیزمم خوبم... تو خوبی؟ کجایی؟
ات: من... من... منم خوبم... دانشگاهم دیگه...
کوک: آهاننن دانشگاهی پس... باشش فعلا
ات: کوک... کوک... الو... الوو... کوک
قطع کردمـ....  بازم اعصابم خورد شد که دوباره بهم دروغ گفت... خب واقعا دلیلش برای همچین کاری چیه...
به تعقیبم ادامه دادم...
تا اینکه تهیونگ رسید به دانشگاه ات...
دیگه نمیخواستم تحمل کنم...
جوری که نفهمه پیاده شدمو دنبالش رفتم تو دانشگاه...
رفت سمت اتاق ریاست دانشگاه...
یه برگه گذاشت رو میز رئیس دانشگاهو از اتاق ریاست اومد بیرون...
ویو تهیونگ:
برگه‌ی گزارشو گذاشتم رو میز ریاست و اومدم بیرون...
داشتم میرفتم سمت در خروجی دانشگاه... که از دسشویی دانشگاه یه دست اومدو منو از لباسم گرفتو کشید تو دسشویی...
به خودم اومدم و دیدم جونکوکه...
یقمو گرفتو چسبوندم به دیوار...
ته: چتهههه.... چیههه؟؟؟اینجا چیکار میکنی؟ زهر ترک شدم باباع
کوک: من باید بپرسم که تو اینجا چیکار میکنییی؟؟؟
چرا چند روزه با ات هی میخواین منو بپیچونین هان؟؟(داد)
ته: چ... چ... چییی؟؟ پیچوندنه چیی؟؟
کوک: واقعا فکرکردی نمیفهمم و دنبالتون نمیکنم؟؟ تو این دوروز هرجا رفتین دنبالتون بودم... حالا زود تند سریع توضیح بده چی شده؟؟
چرا ات دانشگاه نمیاد؟؟ چرا تو باید بیای دانشگاهش؟؟
قبل اینکه توضیح بدی بهت بگماا من دنبال حقیقتم حقیقت فهمیدی؟؟ پس سعی کن دروغ و دغلی تو کارت نباشه چون اونجوری هرچی دیدی از چشم خودت دیدی... گفته باشم....
دستشو یقه ام جدا کردمو خودمو یه ذره صافو صوف کردمو گفتم:
ته: باشه باشه... من حقیقتو میگم... ولی... ولی قول بده عصبی نشی باشهه...
کوک: خیلی خب سعی میکنم... بگو... می شنوم...
ته: راستش تمام این پنهون کاریا بخاطر خودت بود... چون ات میدونست اگه بفهمی خیلی بِهَم میریزی برای همین گفت منو خودش حلش کنیم...
راستش اون شبی رو که یه روانی اومد تو خونه و اسم ات رو صدا میزدو یادته...؟؟
کوک: اره یادمه خب که چی؟
ته: ات اون روانیو میشناخت... اون کی سوکه... همکلاسیه ات... یه پسر هیزه که همیشه با نگاهاش اتو میترسونه... چند باری ام خواسته بهش نزدیک بشه خب ولی... خداروشکر نتونسته... منم رفتمو گزارش کارای این پسره رو به ریاست دادم... تا اگه بشه اخراجش کنن...
بیا خوب شد؟؟ راحت شدییی؟؟ اینم واقعیت...
قیافه کوک واقعا خیلی به هم ریخته شده بود... رنگش پریده بود و خیلی عصبی شده بود... چشاش کاسه خون شده بود...
کوک:...

ادامه دارد........ یعنی جواب کوک چی بودههه؟؟ 😭🤨
حمایت...
دیدگاه ها (۳۷)

پارت شانزدهم کوک. رفتم شرکت بیبنم که این دوتا چی میگن ته. وا...

تا وقتی هفت نفر کنارم هستند( فصل ۳)

گمشده در روشنایی. P:5دو روز بود که ات بهوش نیومده بود و زند...

𐙚🦋 ویو آت 🦋𐙚چند ثانیه فقط به ته نگاه کردم.هنوز ذهنم درگیر حر...

پارت ۲

مهمونی خطرناک پارت = 14 چند دقیقه بعد:همینطور که داشتیم بحث ...

the first lie

ممنون که میخونی این داستان واقعی

پارت ۲ × چشم ...خیلی ممنون‌..........( و جیمین با استرس اینک...

پارت ۲ الکس : همینی که گفتم یوری : باااشهههالکس : قشنگم بیا ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط